بيست و سه سال
(رسالت)
علي دشتي
ويرايش: دکتر عليرضا ثمري
نشر نيما
Nima Verlag
بيست و سه سال
نويسنده: علي دشتي
ويراستار و طراح جلد: دکتر عليرضا ثمري
نشر نيما – اِسِن آلمان
ژانويه 2003
ISBN: 3 – 935249-93-X
Nima Verlag: Lindenallee 75
45127 Essen – Germany
Tel: 0049-(0)201-20868
Fax: 0049-(0)201-20869
www.nimabook.com
imabook@gmx.de
فهرست (بر روي بخش مورد نظر کليک کنيد)
شادروان علي دشتي يکي از بزرگان عرصة خِرَد و انديشه, و در زمرة نامي ترين سياستمداران, نويسندگان و محقّقان دوران معاصر کشورمان بوده, از وي آثار گرانبها و ارزشمند فراواني برجاي مانده است. آنچه در تمامي آثار وي مشهود است, احساسات و عواطف پاک و سرشار از محبّت انساني است که با مهرورزي فراوان, مي کوشد تا گرد و غبارِ خرافات و اوهام را نه با خشونت, که با آرامي و رأفت از چهرة انسانها بِزُدايد. وي در پيکار خود عليه تعصّبات و خرافات, با آرامش و متانتي شگرف که از خصوصيات اخلاقي وي بشمار ميرفت, تنها شواهد و دلايل مستحکم خود را ارائه نموده و در تمامي اين مباحثات, همواره از مخالفان با کمال احترام نام برده و هرگز در جملات او اهانتي به فرد يا گروهي مشاهده نمي شود.
هنگام مطالعة نوشته هاي او پيرامون آثار و شخصيت شاعران پرآوازة ايران زمين, در کتابهائي چون «نقشي از حافظ», «قلمرو سعدي», و «سيري در ديوان عاشقانه ترين غزليات ادب فارسي, شمس» آرامش و عشقي لذت بخش در خواننده ايجاد مي شود؛ و هنگام مطالعة نوشته هاي او پيرامون شخصيتهاي سياسي بزرگ ايران, در کتابي چون «پنجاه و پنج» خواننده با صداقتي غير قابل ترديد مواجه شده و گويا خود را با شخصيتهاي کتاب همراه و هم گام مي يابد؛ ولي فراتر از اين کتابها, هنگام مطالعة کتاب «بيست و سه سال», که به حق شاهکار هميشه جاودان اين نويسندة بزرگ مي باشد, اوج انديشه و بزرگواري و صداقت را در تک تک کلمات نويسنده ديده و شگفت زده مي شويم که نويسندة توانمند, در عين اينکه بنيان و ريشة طرز فکر مورد بررسي را با دلايل قطعي و مستحکم به زير سؤال برده, سُست مي کند و اوج ناراستي و نادرستي را در گوشه گوشة اين پندارها نشان داده و تار و پود بهم تنيده شدة اين نمدِ پوسيده را از هم مي شکافد, همواره از بنيانگزاران آن با احترام ياد کرده و هرگز از محور ادب خارج نمي گردد.
هدف او تنها روشنگري است و مي خواهد حقيقت را آشکار نمايد. او بخوبي آگاه است که قضاوت وظيفة او نيست و لذا در همه حال, قضاوت را به خود خواننده واگذارده است. خواننده مي تواند با مطالب و استدلالات غيرمغرضانة اين کتاب واقع بينانه و بدون تعصّب برخورد نموده و ضمن پي بردن به بسياري واقعيات, به جستجوي بيشتر مشتاق شود, و يا مي تواند به پيروي از احساسات و اعتقاداتِ گذشتة خود, استدلالات کاملاً منطقي و عقلاني اين کتاب را ناديده گرفته و به يکباره از آنها روي گردانده, بي اختيار عنان عقل خويش را بدست امواج سهمگين اعتقادات, احساسات, و پندارهاي خرافي گذشته سپارد.
آنچه مهّم است اينست که دلايل و شواهد ارائه شده در اين کتاب که همگي از بطن خودِ اسلام و قرآن استخراج شده اند, چنان محکم, منصفانه و بديهي اند که خوانندة مشتاقِ حقيقت را راهي جز تسليم و بازنگري در انديشه هاي گذشتة خويش باقي نمي ماند. تصميم گيري پس از آن با خود خواننده است, انکار عقل سليم و فروغلطيدن به پندارهاي موهوم و موروثي و آداب و سنن گذشته, و يا آزاد سازي سيمرغ بلندپرواز عقل از کهنه قفسِ خرافات و جهل و پرواز دادن آن تا قلّه هاي سر به فلک کشيدة حقيقت, آزادي و انسانيت. در همين راستا, شادروان علي دشتي به صراحت و بي پروا در مورد کتاب معروف خود تحت عنوان «پنجاه و پنج» اظهار ميکند که:
«غم اينم نيست که اين مجموعه تا چه حد مطبوع طبع خوانندگان باشد, ولي ميتوان به آنها اطمينان داد که از راه و رسم راستي و مرّوت انحرافي صورت نگرفته است»
و در دنبالة آن جمله اي از «روسو» ذکر مي نمايد که:
«آزادي در هرحال و هر وضع, ملک حقيقي انسان است,
کافيست شخص خود را بنده ندانسته و اسير افکار و عقايد ديگران نشود».
شخصيّت واقعي محمّد, بنيانگزار اسلام, و همچنين تاريخ صدر اسلام همواره در هاله اي از ابهامات, خرافات, داستانسرائي ها و گزافه گوئي ها مخفي بوده و اگرچه تاکنون صدها و هزاران کتاب در اين مورد نگاشته شده, به ندرت مي توان کتابي يافت که صادقانه و واقع بينانه به شرح وقايع و اتفاقات پرداخته و از هجوم طوفان سهمگين خرافات, تحريفات, و احياناً فريبکاري ها و غرض ورزي ها در امان مانده باشد. در همين زمينه در نوشته هاي شادروان علي دشتي مي خوانيم:
«هزارها کتاب درباره زندگي و حوادث بيست و سه ساله ظهور و افول او (محمّد) و همه کردارها و گفتارهاي اين مرد فوق العاده نوشته شده است و تحقيقاً از او بيش از تمام رجال تاريخي قبل از او اسناد و مدارک و قوانين در دسترس محققان و پژوهندگان قرار گرفته است, معذالک هنوز کتاب روشن و خِرَدپسندي دربارة وي (محمّد) نوشته نشده است که سيماي او را عاري از گرد و غبار و اغراض و پندارها و تعصّبات نشان دهد».
سپس ضمن اشاره به اوج خرافه پرستي و عقايد نادرستي که در جامعة کنوني ايران مشاهده مي شود, و با پيش بيني انعکاسي که مطالب اين کتاب در ميان اين جامعه برپا خواهد کرد, مي نويسد:
«... نه, من نه در خود چنين شکيب را سراغ دارم و نه آن همّت را که با امواج کوه پيکر و مقاومت ناپذير خرافات به ستيزه برخيزم... راست و صريح تر گويم,... تحت تأثير عقيده, خِرَد و ادراک آدمي از کار مي اُفتد. چنانکه مي دانيم, عقايدي از طفوليت به شخص تلقين شده و زمينه انديشه هاي او قرار مي گيرد و آنوقت مي خواهد همة حقايق را به آن معتقدات تلقيني که هيچ مصدر عقلائي ندارند منطبق سازد...».
***
به راستي محمّد که بود؟ چه خصوصياتي داشت؟ چه ويژگيهاي مثبت و احياناً منفي در شخصيت او يافت مي شد؟ آيا او همان مردي است که در مکّه با آرامش و مهرباني و متانت موعظه ميکرد, مردم را به خوبيها فرا مي خواند, و به پيروان ساير اديان احترام فراوان مي گذاشت؛ و يا همان فرمانده اي است که در مدينه فقط در يک روز فرمان گردن زدن و قتل عام بيش از هفتصد مردِ يهودي ساکن آن شهر را داده, اموال و زنان و دختران آنها را بين خود و ديگر مسلمانان تقسيم نمود؟ آيا او همان مردي است که در آغاز جواني با زني سالها مسن تر از خود ازدواج کرده و ساليان دراز با او وفادارانه زيست, و يا همان مردي است که در سالهاي آخر عمر, دهها زن و دختر جوان و زيباروي در حرمسراي خود داشته و مرتباً به تعداد آنان مي افزود و صدها آيه و حديث در توجيه آن ذکر مي کرد؟ راستي, کداميک از رواياتي که در مورد او گفته اند و شنيده ايم منطبق با واقعيت و کداميک خلاف حقيقت و مخالف متون اسلامي و قرآن است؟ ما که داستانها از قدرت اعجاز فرزندان و فرزندزادگان و نوادگان محمّد, از هر امام و امامزادة مجهول النسب,و حتي اقوام و خويشاوندان آنها شنيده ايم, آيا مي دانيم که خودِ محمّد واقعاً هرگز معجزه اي نداشته و خودِ او بيش از بيست بار در آيات قرآن بر اين مورد تأکيد کرده است؟
در مورد کتاب قرآن چه مي دانيم؟ آيا واقعاً اين کتاب معجزة محمّد, يا آنگونه که گفته اند, معجزه اي جاويد است؟ آيا واقعاً از نظر فصاحت و بلاغت بي مانند است؟ آيا واقعاً اگر جنّ و انس جمع شوند نخواهند توانست حتي آيه اي مانند آيه هاي آن بياورند؟ از اينگونه سخنان بسيار شنيده ايم و اکنون بد نيست کمي هم با نظر محّققاني که به بررسي قرآن از نظر فصاحت و بلاغت پرداخته و معتقدند اشکالات و ايرادات فراوان لغوي, معنايي, صرف و نحوي, تاريخي, علمي و... در آن يافته اند آشنا شويم.
با تاريخ صدر اسلام چقدر آشنائي داريم؟ اسلام در آغاز چگونه ظاهر شد؟ چگونه رشد کرد؟ چه تفاوتي بين سالهاي اول اسلام در مکه و سالهاي بعد از هجرت به مدينه وجود داشت؟ مسلمانان فقيري که تازه از مکه به مدينه مهاجرت نموده بودند, از چه راهي مخارج زندگي خود را تأمين مي نمودند؟ رفتار مسلمانان با ساير اقوام و قبيله هاي شبه جزيره عربستان در زمان محمّد چگونه بود؟ تفاوت عمدة بين سوره هاي مکي و مدني چيست؟ شخصيت محمّد در اين دو زمان چه تفاوتهايي را نشان مي دهد؟ بنيانگزار اسلام را کدام بايد دانست, آن پيغمبر رئوف مکّي يا آن فرماندة جبار مدني؟
شادروان «علي دشتي» در کتاب «بيست و سه سال» با استناد به بسياري از آيات قرآن و احاديث و روايات متون اسلامي, و همچنين با نگرش بر تاريخ صدر اسلام به تمامي اين پرسشها و بسياري پرسشهاي ديگر پاسخهايي بسيار شايسته مي دهد.
کتاب «بيست و سه سال» با بيانِ بسيار شيوا و روان و با سادگيِ بسيار دلپذير, و در عين حال, با اسناد و شواهدِ بسيار محکم و غير قابل انکار, علاوه برآنکه دانش و احاطة همه جانبة نويسنده اش را به قرآن, اسلام, تاريخ, فقه, و متون اسلامي مي رساند, پرده از بسياري حقايق برداشته و واقعيتهاي بسياري را بر خواننده مکشوف و وي را شگفت زده مي نمايد. مقابلة آيات مختلف قرآن با يکديگر و ذکر شأن نزول اين آيات, بررسي سيرة بنيانگزار اسلام و سخنان و عملکرد او در مقاطع مختلف زماني بويژه قبل و بعد از هجرت از مکه به مدينه, و همچنين مقايسة مطالب قرآن و احاديث نبوي با تاريخ و علم, که به شيوه اي بسيار عالمانه صورت گرفته, روشنگر بسياري از حقايق براي جويندگان حقيقت است.
گفته هاي زير از شادروان علي دشتي در مورد زمينه هاي نگارش اين کتاب, به خوبي صداقت و لطافت روح, و در عين حال عزم جزم وي را در مقابله با خرافات و اوهام به تصوير مي کشد:
«من از کودکي در کربلا و در خانواده اي بسيار متعصّب با خُشکي ها و ناداني ها و زير فشارها بزرگ شده ام و دنياي منجمد قشريون را به همه وجودم لمس کرده ام و مي دانم که تعصّب چه بلائي است و وظيفة خود مي دانم که آنچه در توان دارم با اين بلا بجنگم...»
اگرچه پيش از اين کتاب, کتابهاي متعدّد ديگري نيز در زمينة روشنگري ديني و بيان حقايق ناگفتة اسلام و بزرگان آن به رشتة تحرير درآمده بود,(مانند «مکتوبات ميرزا فتحعلي آخوندزاده», «سياحتنامة ابراهيم بيگ» اثر زين العابدين مراغه اي, «روياي صادقه» اثر سيد جمال الدين اصفهاني, «سه مکتوب» اثر جاودان ميرزا آقاخان کرماني که تقريباً تمام آنها بدون نام نويسنده و ناشر و بصورت مخفيانه توزيع شده و همواره چاپ و مطالعة آنها ممنوع بوده), ولي کتاب «بيست و سه سال» در اين ميان ويژگيهاي خاصّ خود را داشته و جايگاه ويژه اي را به خود اختصاص داده است.
بديهي است که پس زدن پرده هاي خرافات و هاله هاي ابهامي که طي قرنها, چهرة واقعي اسلام و بزرگان آن را پوشانيده, بر فريبکاراني که در ظاهر پيشوايان دين, و در باطن دکانداران دين بوده و در پسِ اين پرده ها, چهرة حقيقي خود را پنهان کرده اند, بسيار گران مي افتد. رياکاراني که هرگونه خواسته اند پيرامون شخصيتهاي اسلامي به نفع خود داستانسرائي نموده و براي اغفال و بهره کشي هرچه بيشتر از عوام, خرافه پرستي و گزافه گوئي را ترويج داده, آنها را جايگزين حقايق نموده و خود را بعنوان يگانه متوّليان دين و اولياء عوام وانموده اند.
با سوابق دردناک و شرم آوري که از خشونتها و دژخوئي هاي دکانداران دين و مزدوران آنها در برخورد با اينگونه روشنگري ها سراغ داريم و صدها نمونه از آن چون لکّه هاي ننگين در جاي جاي تاريخ سرزمينمان ديده مي شود, طبيعي است که کتاب «بيست و سه سال» نيز مانند بسياري ديگر از کتابهاي روشنگري قبل از خود, در ابتدا بدون نام نويسنده و انتشارات منتشر شده و بصورت مخفيانه توزيع مي شد. بااينحال پس از مدّت کوتاهي مورد استقبال گروههاي زيادي از مردم قرار گرفته و هياهو و جنجال دين فروشان و فرياد «وا اسلاما»ي آنان را به آسمان بلند نمود. باز هم تکفيرها و دشنام ها و تهديدهاي ايشان آغاز شد و نه تنها به دنبال نويسنده و ناشر اين کتاب, که بدنبال خوانندگان آن نيز مي گشتند تا آنها را نيز به سرنوشت غم انگيزي چون سرنوشت شادروان احمد کسروي و ديگران دچار سازند. حتي افراد متعددي را نيز در دوران پس از انقلاب اسلامي در ايران به عنوان نويسندة احتمالي اين کتاب بازداشت کرده و براي گرفتن اقرار, تحت شکنجه قرار دادند.
بسيار کوشيدند تا اين فرياد را نيز در گلو خفه کنند, اما اگرچه انديشمند را توان کُشت, ولي انديشه را هرگز. انديشه را بايد با انديشه پاسخ داد, پاسخ کلام, کلام است. هرآنکس که انديشه را با دشنام و دشنه و طرد و تکفير و سانسور و مشت و لگد و خنجر و قداره و گلوله پاسخ مي دهد, آشکارا مي گويد که پاسخي ندارم, و آنچه دارم انديشمندانه نيست, تاب تحمّل مخالفت ندارم, ورشکسته ام, ناتوانم, ذليلم, و... و از هرگونه انتقاد مي هراسم و برخود مي لرزم.
آنچه مرا به ويرايش ادبی و نگارش مقدمه برای اين اثر بي نظير واداشت, احساس مسئوليتي بس سنگين در مقابل غم و درد و ماتم و رنج و عذاب هموطنانم در داخل و خارج ايران, در مقابل تحقير و تکفيري که جهانيان امروز به ايران و ايراني روا مي دارند, و در مقابل عظمت گذشتة ناگذشته, که هميشه جاودان ايران بزرگ است که امروزه ناآگاهي و جهالت ما وارثان اين سرزمين کهن, ميرود تا خاطرة آن را نيز از اذهان جهانيان و حتي خودمان پاک گرداند. فاجعه ايست بس دردناک که هم اکنون, سرزميني با کهن ترين و ريشه دارترين فرهنگ جهان, سرزميني که مهد تمدّن و فرهنگ و آزادي جهان بوده و به جرأت ميتوان گفت بيشترين و بزرگترين سهم را در بنيانگزاري تمدن انساني برروي کرة زمين داشته و تا قبل از حملة اعراب در يکهزار و سيصد و پنجاه سال پيش, همواره توانمندترين و مترقي ترين سرزمين ها بوده, امروزه بعنوان تنها کشور جهان که مردمان آن صغير و سفيه و محتاج ولي و قيم مي باشند, معرفي مي گردد. عمده ترين سبب اين فاجعه, نه ظلم و جهل حاکمان و سردمداران و يا توطئة دشمنان خارجي, که جهل و ناآگاهي خود ماست, چرا که خوب و بد همواره بوده و هستند, ولي ما چرا بايد بدها و بدترين ها را انتخاب مي کرديم؟ ما چرا بايد به يکباره خِرد و انديشه را ناديده گرفته, به وعده هاي پوچ و واهي گروهي گردن مي نهاديم که به حق, رسواترين و بدنام ترين جماعت تاريخ ايران زمين بوده و حتي بررسي اجمالي عملکرد بيش از هزار سالة آنان, مو بر اندام هر خردمندي راست مي گرداند؟
آنچه کرده ايم, درست يا نادرست, گذشته است, آينده نيز جز رويا و سرابي بيش نيست و ما تنها در زمان حال زندگي مي کنيم و بر ماست که امروز را دريابيم. بر ماست که خارج از هرچارچوب و بايد و نبايدي, تنها به آنچه هست, بخردانه بينديشيم. سالها فريب صدها ايدئولوژي را خورده ايم و ديگر بس است, اکنون بايد جهان را آنگونه که «هست» ببينيم, نه آنگونه که برخي مي پندارند «بايد باشد». خوب و بد آنست که هست و ثمرش را در بوتة آزمايش ديده ايم, نه آنچه پدران ما و پدرانِ پدرانِ ما و نياکان ايشان پنداشته اند و به ما نيز امرونهي کرده اند. ديگر دوران «ايدئولوژي» ها سرآمده و به يک «جهان بيني» انديشمندانه, واقع بينانه و بدور از هرگونه پيشداوري و تفکرّات بسته و محدود به چارچوب ها نياز داريم. نگاه به جهان امروز از داخل تونل هر ايدئولوژي, تنها ثمري که به بار خواهد آورد, وضعيتي مشابه وضعيت قرون وسطي در اروپا, جوامع کمونيستي و فاشيستي در قرن حاضر, جمهوري اسلامي در ايران, و حکومت طالبان در افغانستان خواهد بود.
تنها چارة رفع مشکلات امروزي جامعة ايران, تلاش مستمر در جهت گسترش خردانديشي و پرورش انديشه, و خارج شدن از کنترل هرنوع ايدئولوژي, طرز تفّکر, و اعتقادي است که بنابر گفتة شادروان علي دشتي, بدون آنکه مصدر عقلائي داشته باشند, از طفوليت به شخص تلقين شده و در زمينة انديشه هاي وي قرار گرفته اند.
دکتر عليرضا ثمري
ژانويه 2003
2- كودكي
3- رسالت
4- بعثت
5- پس از بعثت
رهي جزكعبه و بتخانـه ميپـويـم كـه مـيبينـم
گروهي بتپرست اينجا و مشتي خود پرست آنجا
سال 570 ميلادي كودكي از آمنه بنت(= دختر) وهب در مكه چشم به زندگي گشود و او را محمد ناميدند. اين نوزاد پس از مرگ پدر خود عبداللهبن عبدالمطلب به دنيا آمد و در پنج سالگي مادر خود را از دست داد و پس از اندكي جّد توانا و كريمش كه يگانه حامي و نگهبان وي بود به جهان ديگر شتافت. اين طفل كه عموهاي متعدد و نسبتاً متمكن داشت، تحت سرپرستي يكي از فقيرترين، ولي جوانمردترين آنها قرار گرفت، سرگذشت حيرتزا و شگفتانگيزي دارد، كه شايد در تاريخ مردان خود ساخته و حادثهآفرين جهان بيمانند باشد.
هزارها كتاب در باره زندگي و حوادث بيست و سه ساله، ظهور و افول او و همه كردارها و گفتارهاي اين مرد فوقالعاده نوشته شده است و تحقيقاً از او بيش از تمام رجال تاريخي قبل از او اسناد و مدارك و قوانين در دسترس محققان و پژوهندگان قرار گرفته است، معذالك هنوز كتاب روشن و خرد پسندي در باره وي نوشته نشده است كه سيماي او را عاري از گرد و غبار اغراض و پندارها و تعصبات نشان دهد و اگر هم نوشته شده باشد من بدان دست نيافتهام.
مسلمين نيز به تاريخ حقيقي روي نياورده و پيوسته كوشيدهاند از وي يك وجود خيالي، وجودي مافوق بشر و نوعي خدا در لباس يك انسان بسازند و غالباً خصايص ذات بشري او را ناديده گرفتهاند و در اين كار حتي رابطه علت و معلول را كه اصل حيات است به چيزي نشمرده و به همه آنها صورت خَرق(= خلاف) عادت دادهاند.
از اين طفل تا سال 610 ميلادي يعني هنگامي كه به سن چهل سالگي رسيده است اثر مهمي در تاريخ نيست و حتي در سيره او و روايات آن زمان، خبر چشمگير و فوقالعادهاي نميبينيم ولي “محمدبن جرير طبري” كه در اواخر قرن سوم هجري تفسيري بر قرآن نوشته است بدون مناسبت در ذيل آيه 23 سوره بقره، راجع به تولد او مطلبي مينويسد كه نمودار انحراف از جاده واقعبيني و رغبت مهار نشدني اسلاف (= جمع سلف، گذشتگان) است به ساختن افسانههاي عاميانه؛ و نقل آن به ما نشان ميدهد كه حتي مورخ نيز نميتواند مورخ بماند و دست خوش پندارها و اساطير نشود. آيه 23 سوره بقره چنين است:
“وَ اِنِْ كُنْتُمْ في َريْبِ مّما نَزّلَنا عَلَي عَبدِنَا فَأتُوا بِسوُرةٍ منِ مِثْلهِ وادْعُواْ ْشُهَدَآءَ كُم مِن دوُنِ الَلّهِءَ انِ كُنتُم صَادِقين”
معني آن واضح است: اگر در باب قرآن كه به بنده خود فرستادهايم شك داريد يك سوره مثل آن بياوريد. محمدبن حرير طبري در ذيل اين آيه مينويسد:
“ قبل از بعثت در مكه آوازهاي درافتاد كه پيامبري ظهور خواهد كرد به نام محمد كه شرق و غرب جهان به فرمان او درآيد. بدان روزگار چهل زن در مكه بار داشتند و هر يك از آنها كه ميزائيد اسم پسر خود را محمد ميگذاشت تا مگر او همان پيغمبر موعود باشد”.
سخافت(= كم عقلي و سبكي) اين گفتار آشكارتر از آن است كه در باره آن چيزي گفته آيد. نه آوازهاي در مكه بوده و نه كمترين اثري از رسالت مردي به نام محمد، و حتي ابوطالب هم كه حامي و ولي او بود از اين آوازهها و نشانهها بيخبر بود، از همين روي اسلام نياورده از دنيا رفت. خود حضرت نيز تا قبل از بعثت از رسالت خود اطلاعي نداشت(آيه 16 سوره يونس شاهدي است گويا بر اين امر: قل لو شاء الله ما تلوته عليكم و لا ادراكم به فقد لبئث فيكم عمراً، مفاد آن اين است كه: عمري ميان شما زندگي كردم و ادعايي نداشتم. اكنون از طرف خداوند به من وحي رسيده است.). كدام آمار در مكه وجود داشته است كه نشان دهد در سال 570 ميلادي فقط چهل زن و نه بيشتر آبستن بوده و همه آنها هم بدون استثناء پسر زائيدهاند و نام همه آن پسرها هم محمد بوده است و حضرت محمد در دوران كودكي چهل محمد هم سن و سال داشته است؟
واقدي به شكل ديگر از تولد آن حضرت سخن ميگويد: “همين كه از مادر متولد شد گفت الله اكبر كبيرا(دركتاب معروف بابيان موسوم به “نقطةالكاف” كه بهائيان كوشيدند آن را جمع كنند و از بين ببرند، ميرزا جاني كاشاني نظير آن را به سيد محمد علي باب نسبت ميدهد كه به محض تولد از مادر، سيد علي محمد به سخن آمد و گفت: الملكلله.) در ماه اول ميسريد، ماه دوم ميايستاد، ماه سوم راه ميرفت، ماه چهارم ميدويد، و ماه نهم تير ميانداخت”.
آيا ممكن است چنين چيزي روي داده باشد و تمام ساكنان شهر كوچك مكه از آن مستحضر نشده باشند و مردماني كه بت سنگي ميپرستيدند در قبال محمد به خاك نيفتاده باشند؟
اين يك نمونه از طرز تاريخنويسي و افسانهسرايي مسلمين است. از طرف ديگر اغراض ديني پارهاي ترسايان (مسيحيان) باختري را بر آن داشته است كه محمد را دروغگو، جاهل، حادثهجو، جاهطلب و شهوتران بگويند. بديهي است كه هيچ يك از اين دو طايفه نتوانستهاند وقايع را چنانكه هست دنبال كنند.
علت اين است كه معتقدات، خواه سياسي و خواه ديني و مذهبي، مانع است كه انسان خرد خود را به كار اندازد و روشن بينديشد. پيوسته پردهاي از خوبي يا بدي روي موضوع بحث كشيده ميشود. مهر و كين، تعصب و لجاج و عقايد تلقيني، شخص مورد مطالعه را در بخار و مه تخيلات فرو ميپيچد. در اين شبههاي نيست كه حضرت محمد از اقران خويش متمايز است و وجه تمايز او هوش حاد، انديشه عميق و روح بيزار از اوهام و خرافات متداول زمان است و از همه مهمتر قوت اراده و نيروي خارقالعادهاي است كه يك تنه او را به جنگ اهريمن ميكشاند. با زباني گرم مردم را از فساد و تباهي برحذر ميدارد، فسق و فجور و دروغ و خودخواهي را نكوهش ميكند، به جانبداري از طبقه محروم و مستمند برميخيزد، قوم خود را از اين حماقت كه به جاي پرستش خداي بزرگ به بتهاي سنگي ستايش ميبرند سرزنش ميكند و خدايان آنها را ناتوان و شايسته تحقير ميداند. طبعاً مردماني كه در اجتماع صاحب شأن و اعتباري هستند و مقام استوراي دارند به سخنان وي وقعي نميگذارند.
گردن نهادن بدين سخنان مستلزم فرو ريختن تمام آداب و رسوم و عقايدي است كه قرنها بدان خوي گرفتهاند و مثل تمام عقايد موروثي، اموري مسلم و رخنهناپذير مينمايد.
از همه بدتر كسي ميخواهد نظام اجتماعي آنان را برهم زند و بنياد اجدادي آنها را فرو ريزد كه شأن و اعتباري چون خود آنها ندارد. كودك يتيمي از قبيله خود آنها است كه از راه ترحم در خانه عموي خويش و در تحت رعايت او بزرگ شده است و دوران كودكي را در چرانيدن شتران عمو و همسايگان گذرانيده و در آغاز جواني به خدمت بانويي مالدار درآمده است و از آن رو داراي اعتبار و شأني گرديده است.
چنين كسي كه تا ديروز فردي عادي از قبيله قريش محسوب ميشده و هيچگونه امتياز و تشخصي نداشته است اكنون دعوي ارشاد و رهبري آنان را ميكند و مدعي است كه اين رسالت از طرف خداي به وي تفويض شده است. اين سخن وليدبن مغيره كه از رؤساي به نام قريش است طرز فكر و روحيه سران قبيله را خوب مجسم ميكند. وليدبن مغيره با خشم و تكبر فرياد ميزد:“ با وجود بودن من بر رأس قريش و مردي چون عروةبن مسعود در صدر طايفه بنيثقيف چگونه ممكن است محمد دعوي پيغمبري كند؟”(آيات 31 و 32 سوره زخُرف اشاره به اين معني و جواب اين سخن عاميانه است “وَقَالُوُا لَوَلا َنزَّلَ هذَا القُرانُ عَلي رَجُلٍ منَ القَريَتيَنِ عَظِيمٍ. اَهُمْ يَقسمُونَ رَحَمَت رَبك نَحْنُ قَسمَنا يَنهُم مَعيِشَتَهُم في الحيوة الّدُنيا…” ميگويند چرا قرآن بر يكي از مردان بزرگ دو قريه نازل نشد؟ آيا آنها تقسيم كننده عنايات خداوند هستند ما به آنها نعمت اين دنيا را دادهايم.)
ابوجهل هم روزي به اَخنسبن شريق ميگفت:“ ما و بنوعبد مناف بر سر بزرگي و رياست مناقشه و رقابت داشتيم؛ اكنون كه ما به آنها برابر شديم، يكي از آنها برخاسته و دعوي پيغمبري ميكند و بدين وسيله بنوعبد مناف ميخواهند بر ما تفوق يابند” اين گونه سخنان ما را از نوع فكر و طرز برخورد سران قريش با دعوت حضرت محمد آگاه ميكند و علاوه بر اين نشان ميدهد كه به امر نبوت با ديده مثبت نمينگرند، يعني ابداً به فكر آنها خطور نميكند كه خدايي هست و يكي از افراد آنها را مأمور هدايت و ارشادشان ساخته است و چنانكه مكرر در قرآن آمده است ايراد ميگرفتند كه اگر خداوند ميخواست ما را ارشاد كند چرا يك فرد عادي و بشري را مأمور اين كار ميكرد و فرشتهاي به سوي ما نميفرستاد… كه باز در قرآن جواب آنها داده شده است كه اگر در زمين فرشتگان زندگي ميكردند ما هم از فرشتگان بر آنها رسول ميفرستاديم و نكته قابل تأمل و شايسته ملاحظه اين كه به اصل مطلب ابداً توجهي نميكردند يعني مطلقاً به گفتههاي محمد و تعاليم او گوش نميدادند تا ببينند مطالبي كه او ميگويد تا چه درجه صحيح و منطبق بر موارين عقلي و صلاح اجتماع است.
اما در هر جامعهاي هر چند تباه و فاسد باشد عدهاي روشنبين و نيكانديش هستند كه سخن حق را ميپسندند و از دهان هر كس درآمده باشد ميستايند كه بايد ابوبكر را يكي از پيشقدمان اين افراد دانست و به پيروي از او چند تن از متعينان قريش چون عبدالرحمنبن عوف و عثمانبن عفان و زبيربن العوام و طلحةبن عبدالله و سعدبن ابي وقاص اسلام آوردند.
علاوه بر اين در هر جامعهاي طبقهاي موجود است از نعمات طبقه متنعم بهرهمند نيست و طبعاً قشر ناراضي جامعه را تشكيل ميدهد اين دو طبقه به وي ميگروند و در ستودن وي و افكار وي همداستان ميشوند. آن وقت طبعاً نبرد اقليت و اكثريت روي ميدهد.
اكثريت به زور پول خود مينازد و اقليت به ستايش روش و طريقه خويش ميپردازد و براي تبليغ ديگران ناچار مزايا و خصايصي براي رهبر و هادي خود قائل ميشود.
اما اين روش در زمان حيات رهبر تا حدودي معقول مينمايد ولي پس از مرگ وي روز به روز فزوني ميگيرد به حدي كه آن رهبر پس از چندي به نيروي پندار و قوه واهمه ديگر بشر نبوده پسر خدا، علت غائي آفرينش و حتي مدير و گرداننده جهان ميشود.
يك نمونه و شاهد روشن و غير قابل انكار به ما نشان ميدهد كه چگونه بسياري از تصورات و پندارها جان ميگيرد و فرع زايد بر اصل ميشود. قرآن محكمترين و استوارترين سند مسلمين است. در آغاز سوره الاسرا (سوره الاسري، سوره بني اسرائيل) كه از سورههاي مكي است و قضيه معراج از آن سرچشمه ميگيرد آيهاي است ساده و قابل توجيه و تعقل:
“سُبْحانَ اَلّذَيِ اَسْري بعَبده لَيلاً مِنَ اُلَمسجِدِ الِحرِِام اِلَي الَمسجِدِ اُلاَقصَاَ الّذِيِ باركنا حَوُلَهُ لَنُرِيهُ مِنْ آيَاتِناَ اِنّهُ هَوَالسميعُ البَصيٍر”.
هيچ گونه ابهامي در اين آيه شريفه نيست. ميفرمايد: بزرگ و منزه است خدايي كه بنده خود را شبانه از مسجدالحرام به مسجدالاقصي كه پيرامون آن را مبارك ساختهايم سير داد تا آيات خود را بدو نشان دهد.
اين آيه را ميتوان بر يك سير معنوي حمل كرد. اين گونه سيرها براي اشخاصي كه در خويش فرو ميروند و سرگرم روياي روحي خويشند روي ميدهد ولي در ميان مسلمين پيرامون اين آيه ساده داستانهاي حيرتانگيز پيدا شده است كه به هيچ وجه با موازين عقلي سازگار نيست و در اين جا فقط شكل ساده و روايت معقولتر را از تفسير جلالين ميآموزيم. تفسير جلالين از معتبرترين و موجهترين تفسيرهاي قرآن است زيرا نويسندگان آن از انتساب به فرقههاي مختلف دور و كمتر آلوده به تعصب و جانبداري از اين و آنند.
نويسندگان آن به توضيح معاني قرآني و توجيه مفاد آن قناعت كرده و گاهي شأن نزول بعضي آيات را بيان ميكنند. با همه اينها راجع به همين آيه اول سوره “اسري” بيمناسبت مطالبي از قول پيغمبر نقل ميكنند. آيا خواستهاند علت نزول اين آيه را بيان و معني مبهم آن را توجيه و تفسير كنند و يا اجمالي از روايات شايعه ميان مسلمين را بياورند؟
در هر صورت مطلبي را كه از قول پيغمبر آوردهاند بدون سند است و حتي اشارهاي نميكنند كه اين مطلب را كدام راوي گفته هر چند آن راوي معتبر و قابل وثوق نباشد و خود اين امر نشان دهنده اين معني است كه دو مفسر محترم به روايتي كه نقل ميكنند اطمينان ندارند. باري مطلبي كه از زبان پيغمبر نقل ميكنند چنين است:
آن شب جبرئيل آمد و چارپايي همراهش بود كه از الاغ بزرگتر و از استر كوچكتر، سفيد رنگ، سْمهايش در كناره پا و مايل به خارج بود، بر آن سوار شدم، به بيتالمقدس رفتم، افسار براق (نام مركب رسولالله) را به حلقهاي بستم كه معمولاً انبياء ميبستند، در مسجدالاقصي دو ركعت نماز خواندم، پس از بيرون آمدن، جبرئيل دو ظرف لبريز از شير و شراب برايم آورد. من ظرف شير را اختيار كردم و جبرئيل مرا بدين اختيار تحسين كرد، سپس به سوي آسمان اول پرواز كرديم دم در آسمان موكل پرسيد كيست؟ جبرئيل گفت:
- جبرئيل است موكل پرسيد كه همراه توست؟ گفت محمد، موكل پرسيد: آيا او را احضار كردهاند؟ جبرئيل گفت: آري. پس در آسمان را باز كرد، حضرت آدم به پيشواز شتافت و خير مقدم گفت… (به همين ترتيب هفت آسمان را ميپيمايد و در هر يك از آسمانها يكي از انبيا به استقبال وي ميشتابد) در آسمان هفتم ابراهيم را ديدم كه به “بيتالمعمور” (گويند خانهايست در آسمان) كه روزي هفتاد هزار فرشته وارد آن ميشوند و بيرون نميآيند تكيه كرده است. پس از آن مرا به سدرةالمنتهي (درختي است در آسمان هفتم كه در سوره نجم قرآن هم آمده است) برد كه برگهايش مثل گوش فيل بود و ثمرهاش… سپس به من وحي شد كه شبانه روز پنجاه نماز بخوانم، بعد حضرت موسي در مراجعت به من گفت: پنجاه (ركعت) نماز زياد است، از خداوند به خواه تخفيف بدهد، پس به سوي خدا برگشتم و تقاضاي تخفيف كردم. خداوند آن را به 45 نماز تخفيف داد. باز موسي گفت: من اين مطلب را در قوم خود آزمودهام مردم نميتوانند شبانه روز 45 نماز بخوانند، دو باره به سوي خدا باز گشتم (خلاصه آن قدر چانه زده است تا خدواند راضي شده است كه فقط پنج نماز خوانده شود).
اين خلاصهاي بود ار آن چه تفسير جلالين در باب معراج آورده است و اگر آن را در جنب نوشتههاي ابوبكر عتيق نيشابوري و تفسير طبري قرار دهيم بسي معقول و موجه جلوه ميكند.
روايات اسلامي به شكل افسانهآميزي قضيه معراج را پر و بال داده است چنان كه به قصه اميرارسلان بيشتر شباهت دارد و محمد حسين هيكل با همه ادعاي عقل و روشنفكري كه منكر معراج جسماني است از قول “ درمنگهايم” شكلي از اين افسانه را نقل ميكند (كتاب حياه محمد جلد اول).
ولي آشنايي با مطالب قرآن كه حوادث بيست و سه سال ايام رسالت حضرت محمد در آن منعكس است بر ما مدلل ميكند كه پيغمبر چنين مطالبي نفرموده است و اين تصورات افسانهآميز و كودكانه مولود روح عاميانه سادهلوحي است كه دستگاه خداوندي را از روي گرده شاهان و اميران خود درست كرده است، چه در همين سوره (سوره 17 بنياسرائيل يا الاسراء) كه آيه اول آن باعث ظهور اين خيالبافيها شده است پس از آيات 90-93 كه از حضرت معجزه خواستهاند ميفرمايد:
قُل سُبحانَ رَبّي هَل كُنتُ اِلا بَشَراً رَسُولاً (يعني) من جز بشري هستم كه فرستاده شده اويم؟
در آيه 51 سوره شوري ميفرمايد:
وَ مَا كانَ لِبشرٍ اَنْ يُكَلِمَهُ الّلهُ اِلا وَحياً (يعني) به هيچ بشري اين امكان داده نشده كه خداوند با وي سخن بگويد مگر از راه وحي.
با وجود وحي نيازي به رفتن آسمانها نيست. برفرض ضرورت، ديگر وجود چارپاي بالدار چرا؟ مگر آسمان راهش از مسجد الاقصي است؟ (جامع اقصي مسجد بزرگ معروف در بيتالمقدس كه در سمت جنوب جامعالقبه يا مسجد عمر و در كنار ديوار ندبه نيايشگاه يهوديان واقع است) خداوند غني را چه نيازي به نماز بندگان است؟ موكلان آسمانها چرا از برنامه مسافرت پيغمبر بياطلاع بودند؟
در ذهن سادهلوحان متعبد رابطه علت و معلول به هم نميخورد. چون پيغمبر بايد راه دور بپيمايد محتاج مركوب است، مركوب مانند استر است ولي بايد بال داشته باشد كه چون كبوتر به پرواز آيد خدا ميخواهد چشم محمد را خيره جاه و جلال خود كند، پس به جبرئيل دستور ميدهد عجائب آسمانها را به وي نشان بدهد.
خداوند چون پادشاه قهاري كه به مأموران خود دستور ميدهد ماليات بيشتري براي خرجهاي دولت تهيه كنيد و وزير دارايي شفاعت ميكند كه زيادهروي نشود وگرنه رعايا بيپا ميشوند از بندگان خود نماز ميخواهد و پيغمبر شفاعت ميكند كه پنجاه نماز تنزل كند.
بدون هيچ ترديد محمد از برجستهترين نوابغ تاريخ سياسي و تحولات اجتماعي بشر است. اگر اوضاع اجتماعي و سياسي در نظر باشد، هيچ يك از سازندگان تاريخ و آفرينندگان حوادث خطير با او برابري نميكنند، نه اسكندر و سزار، نه ناپلئون و هيتلر، نه كوروش بزرگ و چنگيز، نه آتيلا و امير تيمور گوركان، هيچ يك را با وي مقايسه نتوان كرد. همه آنان به قواي نظامي و جنگجويان با افكار عمومي ملت خود متكي بودند در صورتي كه حضرت محمد با دست تهي و با مخافت
(= ترس) و عناد محيط زندگاني به ميدان تاريخ قدم نهاد.
شايد بشود قويترين مرد قرن بيستم لنين را در برابر وي گذاشت كه پشتكار، چارهانديشي، خستگيناپذيري و عدم انحراف از مبادي عقيدتي خويش قريب بيست سال (1905-1924) فكر كرد، چيز نوشت، حركتهاي انقلابي را از دور اداره كرد و يك لحظه از مبارزه باز نايستاد تا نخستين حكومت كمونيسم را بر رغم موانع داخلي و خارجي بر رغم شرايط نامساعد طبيعي و اجتماعي در روسيه برقرار ساخت. ولي بايد اعتراف كرد كه نيم قرن نهضت انقلابي پشت سر خود داشت، صدها هزار ناراضي و انقلابي از وي پشتيباني ميكردند و باز با اين تفاوت فاحش كه سراسر زندگاني وي با محروميت و زندگاني زاهدانه سپري شده است.
اين امر طبيعي است كه پس از مرگ هر شخص متعين افسانهاي در باره او درست ميشود. و پس از مدتي جنبههاي ضعف او فراموش و جنبههاي خوب او بازگو ميگردد. بسي از هنرمندان و متفكران از حيث موازين اخلاقي در وضع ناپسندي قرار گرفته است. ما نميدانيم خواجه نصيرالدين طوسي چه تدابيري به كار بسته است تا به مقام وزارت هلاكو رسيده است، تدبيرهايي كه غالباً با ضابطههاي اخلاقي جور نبوده است ولي آثار علمي او، او را يكي از مفاخر ايران قرار داده است.
پس اگر تصورات، پس از فوت قائدي روحاني به كار افتد و براي وي مكارم و فضايل بيشمار بسازد جاي تعجب نيست ولي اشكال كار در اين است كه اين امر در حدود معقول و موجه باقي نمانده و شكلي بازاري و عاميانه و شايسته تمسخر به خود ميگيرد.
تولد حضرت محمد مثل تولد ميلياردها نوزاد ديگر صورت گرفته و كمترين اثري و حادثهاي روي نداده است، اما تب معجزهسازي، مردم را به تخيلات در افسانهها كشانيده است. از تولد حضرت شكافي در ايوان مداين پديد آمد و آتشكده فارس خاموش شد.
آيا اين اثر طبيعي و ذاتي تولد حضرت رسول است يا امري خارقالعاده و به منزله اخطاريست از جانب خداوند؟
به حكم عقل و برهان حسي و رياضي هيچ معلولي بدون علت نيست تمام رويداهاي جهان هستي خواه طبيعي و خواه سياسي و اجتماعي معلول عللي هستند، گاهي اين علل آشكار است. آفتاب ميتابد، گرمي و نور كه خاصيت ذاتي اوست حاصل ميشود، آتش ميسوزاند، مگر اين كه عايقي مؤثر مانع خاصيت ذاتي او شود. آب به سراشيبي ميرود مگر آن كه نيرويي جبراً و قسراً (جبراً كسي را به كاري وادار كردن) آن را بالا برد. گاهي علل حوادث آشكار نيست و بايد بدان پيبرد. چنان كه بسياري از رويدادها سابقاً معلوم نبود و بشر به كشف آن پي برده است مانند رعد و برق يا بروز امراض و راه علاج آن.
ميان تولد نوزادي در مكه و خاموش شدن آتشكدهاي در ايران هيچ گونه رابطه عليّت وجود ندارد.
اگر طاق كسري ترك برداشته است بايد معلول نشست كردن ديوار آن دانست. اما مؤمنان معجزه تراش آن را يك نوع اخطاري از جانب خداوند ميگويند. يعني خدا ميخواهد به ساكنان تيسفون و مخصوصاً به پادشاه ايران بگويد امر مهمي در شرف ظهور است يا به مؤبدان و نگهبانان آتشكده فارس بفهماند كه مردي امروز پاي به عرضه حيات گذاشته است كه راه و رسم آتشپرستي را برخواهد انداخت.
اما پادشاه ايران يا پيشوايان زردتشتي چطور ممكن است ترك خوردن طاق و خاموش شدن آتش را علامت تولد طفلي بدانند كه چهل سال بعد به دعوت اسلام برميخيزد؟
خداوند حكيم و دانا چرا متوقع است كه مردم ايران چهل سال قبل از بعثت حضرت رسول از بعثت وي باخبر شوند؟ سير در اوضاع عربستان قبل از بعثت نشان ميدهد كه خود حضرت رسول هم از اين كه وي مبعوث خواهد شد خبر نداشت.
اگر خداوند قادر ميخواست تولد حضرت محمد را حادثهاي بزرگ و غير مترقب جلوه دهد چرا در خانه كعبه كه محل ظهور اسلام است شكافي پديد نيامد و بتان بيجان از جايگاه خود فرو نريختند كه لااقل تنبهي (= هوشياري و بيداري) براي قريش باشد و اخطار او مؤثرتر از خاموش شدن آتشكده بشود؟ چرا مقارن بعثت معجزهاي ظاهر نشد كه تمام قريش را به ايمان كشاند و سيزده سال رسول محبوب او مورد آزار و عناد قرار نگيرد؟ چرا در دل خسرو پرويز فروغي نتابيد تا نامه حضرت را پاره نكند، هم خود ايمان آورد و هم به تبعيت او بر سراسر ايران نور اسلام بتابد و بدون جنگ قادسيه و نهاوند شاهنشاهي ايران زير پرچم اسلام درآيد؟
سالها پيش از اين از نويسنده بزرگ فرانسه “ارنست رنان” كتابي تحت عنوان “زندگاني عيسي” خواندم كه در آن با مهارت يك نقاش چيره دست سيماي روشن و زندهاي از حضرت مسيح ترسيم شده است. چندي بعد كتاب ديگري از نويسنده موشكاف آلماني “اميل لودويك” به عنوان “پسر آدم” به دستم افتاد كه به قول خود او با فقدان مدارك تاريخي قابل اعتماد و با نداشتن تصويري از عيسي، شخصيت وي را به گونهاي موجه و روشن نشان داده است.
من در اين مختصر داعيه ترسيم 23 سال از عمر 63 ساله حضرت محمد را ندارم و بدون تواضع دروغين نه موهبت و ظرافت فكري “رنان” را در خود ميبينم و نه شكيبايي كافي و نيروي تحقيق “اميل لودويك” را تا بتوانم شخصيت قوي و قدرت روحي مردي را ترسيم كنم كه مانند لنين حادثهآفرينترين موجود تاريخ بشريتش بايد خواند، با اين تفاوت كه پشت سر لنين حزبي نيرومند و مؤثر قرار داشت ولي محمد با دست خالي و ياراني بسيار معدود، پاي به ساحت (= صحنه، ميدان) تاريخ گذاشت و يگانه وسيله كار او قرآن بود و قرآن. نه، من نه در خود چنين شكيب را سراغ دارم و نه آن همت را كه با امواج كوه پيكر و مقاومتناپذير خرافات به ستيزه برخيزم. قصد من از اين مختصر بيرون كشيدن خطوطي چند و بيرون انداختن شبحي است كه از خواندن قرآن و سير اجمالي پيدايش اسلام در ذهنم پديد آمده است، راست و صريحتر بگويم:
يك انديشه يا ملاحظه روانشناسي مرا به نگاشتن اين يادداشتها برانگيخته است و آن بيان اين مطلب است كه در تحت تأثير عقيده خرد و ادراك آدمي از كار ميافتد. چنان كه ميدانيم عقايدي از طفوليت به شخص تلقين شده و زمينه انديشههاي او قرار ميگيرد و آن وقت ميخواهد همه حقايق را به آن معتقدات تلقيني كه هيچ مصدر عقلايي ندارد منطبق سازد. حتي دانشمندان نيز به جز عدهاي انگشت شمار به اين درد دچارند و نميتوانند قوه ادراك خود را به كار اندازند و اگر هم بتوانند به كار اندازند براي تأييد عقايد تلقيني است. بشري كه وجه امتيازش قوه ادراك است و با قوه ادراك مسائل رياضي و طبيعي را حل ميكند، در امور عقيدهاي خواه سياسي و خواه ديني پاي روي عقل و حتي مشهودات ميگذارد.
از دوران كودكي حضرت محمد اطلاعات زيادي در دست نيست. طفلي بدون وجود پدر و مادر در خانه عموي خويش زندگي ميكند، عمويي با رأفت و شفقت ولي كم بضاعت، براي اين كه عاطل و باطل نمانده و به زندگي او كمكي كرده باشد اشتران ابوطالب و ديگران را براي چرا به صحرا برده تا هنگام غروب در صحراي خشك و عبوس مكه تك و تنها به سر ميبرد.
كودكي با هوش و حساس كه چند سالي بدين گونه روز را به شام ميرساند. رنج ميبرد و پيوسته رنج را چون سقزي تلخ ميخايد (= جويدن)، چرا يتيم و بيپدر به دنيا آمده است؟ چرا مادر جوان و يگانه كانون مهر و نوازش را بدين زودي از دست داده است؟ سرنوشت كور چرا جّد بزرگوار و توانايش را پس از مرگ مادر از كفش ربود تا ناچار به خانه عمو پناه برد؟ عموي او خوب و نيك كردار، اما معبل (عايلهدار، عيالوار، عيالمند) و فاقد استطاعت است از اين رو نميتواند او را مانند بنياعمام (عموزادگان، پسرعموها) و اطفال همشأن او نگاهداري كند. عموهاي ديگر چون عباس و ابولهب در نعمت ميگذرانند و به وي توجهي ندارند همه اين ناملايمات در روح كودك حساس در طي چند سال تلخي و مرارت ريخته است.
در خاموشي و تنهايي اين صحراي بيبركت كه شتران تمام نيروي خود را در گردن ميگذارند تا از لاي سنگها مگر خار و علفي بيابند، در اين ساعتهاي خالي و ملالانگيز جز فكر كردن و ناخشنودي را در ذهن پرورش دادن چه ميتوان كرد؟
ناخشنودي از سرنوشت شخص را تلخكام و اعصاب را در چشيدن رنج حرمان حساستر ميكند، خاصه هنگامي كه شخص به خود واگذار شود و موجبي براي انصراف فراهم نباشد. در زير و رو كردن موجبات ناسازگاري بخت، انديشه پيوسته در حركت است و ناچار مسيري پيدا ميكند. به خوبي ميتوان فرض كرد كه با مرور زمان، سير انديشه اين طفل به سوي نظام اجتماعي برود و منشاء بخت بد را در آن جا جستجو كند.
پسرهاي هم شأن و هم سن او در رفاه و خوشي به سر ميبرند زيرا پدرانشان مباشر امور خانه كعبهاند. در مراسم حج به زائران كعبه نان و آب ميفروشند و حوايج آنها را رفع ميكنند. كالاهايي كه از شام آوردهاند به بهاي خوبي ميفروشند و محصول آنان را به قيمت ارزاني ميخرند و از اين راه سود فراوان برميگيرند و طبعاً فرزندانشان نيز بهرهمند از اين توليت و داد و ستد با باديهنشيان ميشوند.
طوايف بيشمار، چرا به كعبه روي ميآورند و مايه ثروت و سيادت قريش ميشوند؟ براي اين كه خانه كعبه مقر بتهاي نامدار است، براي اين كه در كعبه سنگ سياهي قرار دارد كه در نظر اعراب مقدس است و طواف به دور آن را مايه خوشبختي و نجات ميدانند، براي اين كه بايد فاصله ميان صفا و مروه را هروله (رفتاري ميان دويدن و رفتن، با يك پا راه رفتن) كنان بپيمايند تا بر دو بتي كه بر قله اين دو تپه قرار دارد نيايش و نياز برند، براي اين كه در حين طواف و در اثناي دويدن ميان صفا و مروه هر طايفهاي بت خود را به صداي بلند بخواند و انجام حاجات خود را مسئلت نمايد.
با آن هوش تند و با آن حسساسيت شديد اعصاب و انديشه روشن، محمد يازده، دوازده ساله از خود ميپرسد “آيا در اين سنگ سياه نيرويي نهفته است و آيا از اين مجسمههاي بيحس و حركت كاري ساخته است؟” و شايد اين شك و بدگماني به سنگ سياه و بتان گوناگون، ناشي از تجربه و آرمايش شخصي سرچشمه گرفته باشد. هيچ بعيد نيست كه خود او با شوق و اميد يك قلب شكسته و روح رنجديده بدانها روي آورده و اثري نيافته باشد. آيا آيه :“ واَلرّجْزَ فَاهْجُرْ = از ميان پليدي اجتناب كن”كه سي سال بعد از دهان مباركش بيرون آمده است مؤيد اين فرض و حدس نيست، هم چنين آيه شريفه:
“ وََ وَجَدَكَ ضَالاً فَهَدي”
خداوند تو را گمراه يافت پس هدايتت فرمود”.
قرينهاي مثبت بر اين احتمال نيست؟ آيا بزرگان قريش خود اين مطلب واضح و بديهي را نميدانند؟ چگونه ممكن است آنها كه پيوسته مقيم اين بارگاهند و اثري از حيات و حركت و فيض و رحمت در آنها نيافتهاند چنين واقعيتي را ندانند؟ پس سكوت آنها و احترام آنها به “لات” و “منات” و “عزي” مبني بر چه مصلحتي است؟ احترام امامزاده با متولي است. اگر اين توليت از آنها گرفته شود، چيزي عايد آنها نميشود و همان تجارتي كه با شام دارند نيز از رونق ميافتد زيرا ديگر كسي به مكه نميآيد كه متاع آنها را گران بخرد و متاع خود را ارزان بفروشد.
در خاموشي بيپايان صحرا و در تنهايي وحشتناك اين روزهايي كه شتران سرگرم قوت لايموت بودند و آفتاب گدازنده لاينقطع ميتابيد در روح حساس و رويازاي محمد همهمهاي برپا ميشد، همهمهاي كه با فرا رسيدن شب فرو مينشست زيرا غروب آفتاب او را به زندگاني واقعي برميگردانيد. بايد اشتران را گرد آورد و روي به شهر گذارد، براي آنها بخواند، بر آنها هي زند، از پراكندگيشان جلوگيري كند تا شبانگاه سالم و درست به صاحبانشان برگرداند. همهمه خاموش ميشد براي اين كه در تاريكي شب شكل رويا به خود گيرد. همهمه خاموش ميشد براي اين كه فردا در خلوت يكنواخت صحرا برگردد و خوش خوش در اعماق ضمير او چيزي به ظهور پيوندد.
اين طبايع در خود فرو رفته و سرگرم پندار و روياي دروني كه موجبات زندگاني آنها را از غوغاي خارجي دور ساخته و سرنوشت ظالم از بهرهمنديهاي حيات محرومشان كرده است در خلاء صحراي خاموش ناچار بيشتر به خود فرو ميروند تا وقتي كه شبحي نامترقب پديد آيد و در اعماق وجود خويش صداي امواجي را بشنوند، امواج يك درياي ناپيدا و مجهول.
چند سالي بدين نحو گذشت تا واقعهاي روي داد كه اثر تازهاي در جان او گذاشت.
در سن يازده سالگي با ابوطالب به شام رفت و مايهاي بدين حركت و غوغاي دروني رسيد، دنيايي تازه و روشن كه اثري از جهالت و خرافت و نشاني از زمختي و خشونت ساكنان مكه در آن نبود.
در آن جا با مردماني مهذبتر، محيطي روشنتر عادات و آدابي برتر مواجه شد كه مسلماً تأثيري ژرف در جان وي گذاشت. در آن جا زندگاني بدوي و خشن و آلوده به خرافات قوم خود را بهتر حس كرد و شايد آرزوي داشتن جامعهاي منظمتر و منزهتر از خرافات و پليدي و آراسته به مبادي انساني در وي جان گرفت.
تحقيقاً معلوم نيست در اين نخستين سفر با اهل ديانتهاي توحيدي تماسي گرفته است يا نه، شايد سن او اقتضاي چنين امري نداشته است ولي مسلماً در روح حساس و رنج كشيده او اثري گذاشته است و شايد همين اثر او را به سفري ديگر تشويق كرده باشد و برحسب اخبار متواتر در سفر بعدي چنين نبوده و فكر تشنه و كنجكاو او بهرهاي وافر از ارباب ديانات گرفته است.
چنان كه اشاره شد از دوران كودكي حضرت محمد اخباري در دست نيست و اين امر خيلي طبيعي و معقول است. دوره زندگاني كودكي يتيم كه در كفالت عموي خويش روزگار ميگذرانده است نميتواند متضمن حوادثي مهم باشد. كسي به وي توجهي نداشته است تا از وي خاطرهاي داشته باشد و آن چه ما اكنون مينويسيم از حدود فرض و حدس خارج نيست كودكي تك و تنها هر روز با شتران به صحرا ميرود، در تنهايي اين روزهاي يكنواخت در خود فرو ميرود و سرگرم تخيلات و روياها ميشود.
شايد آيات قرآني كه سيسال بعد از روح متلاطم او فرو ريخته است نمونهاي باشد از اين تأملات و تأثر از عالم خلقت.
اَفَلاَ يَنظُرُونَ اِليِ اِلابِلِ كَيفَ خُلقَت(17) وَاليِِ اِلّسَمَاء كَيُف رُفَعَتَ (18) وَ الَيَ الجِباِلِ كَيَفِ نُصِبَتُ (19) و اِلي الَارِض كَيَفَ سُطِحَت (20)
تأمل در سورههاي مكي جان پر از روياي كسي را نشان ميدهد كه از تنعمات (جمع تنعم، به ناز و نعمت زيستن) زندگاني به دور افتاده است و با خويشتن و با طبيعت نجوايي دارد و گاهي خشم خود را بر متكبران مغرور و بيارزش چون “ابولهب” و “ابوالاشد” فرو ميريزد.
بعدها كه محمد به دعوت برخاست مخصوصاً پس از توفيق يافتن و بالا رفتن شأن او مؤمنان از خزانه معمور تخيلات خود حوادثي آفريدند كه نمونهاي از آن را در فصل پيش از طبري و واقدي آورديم. در اين جا اشارهاي هر چند مختصر به يك مطلب ضرورت دارد:
مسلمانان اوضاع حجاز و به خصوص مكه را قبل از بعثت تاريكتر از آن چه هست ترسيم ميكنند و معتقدند ابداً فروتني از فكر سليم و توجه به خداوند در آن نتابيده و جز عادات سخيف و احمقانه ستايش اصنام چيز ديگري مشاهده نشده است.
شايد اصرار در اين امر بدين منظور بوده است كه ارزش بيشتري به ظهور و دعوت رسول بدهند. اما بسياري از نويسندگان محقق عرب چون “علي جواد، عبدالله سمان، دكتر طه حسين، (حسين) هيكل، محمد عزت دروزه، استاد حداد و غيره هم معتقدند كه حجاز در قرن ششم ميلادي بهرهاي از تمدن داشته و خداشناسي آن قدرها كه خيال ميكنند مجهول نبوده است.
از نوشتههاي اين محققان و از قرائن و روايات عديده چنين بر ميآيد كه در نيمه دوم قرن ششم ميلادي عكسالعملي بر ضد بْت پرستي در حجاز ظاهر شده بود.
اين عكسالعمل تا درجهاي مرهون تأثير طوايف يهود كه بيشتر در يثرب بودند و مسيحيان است كه از شام به حجاز ميآمدند و تا درجهاي مولود فكر اشخاصي است كه به نام حنفيان مشهورند.
در سيره ابنهشام آمده است كه قبل از آغاز دعوت اسلام:
روزي قريش در نخلستاني نزديك طائف اجتماع كرده بودند و براي عْزّي كه معبود بزرگ بنيثقيف بود عيد گرفته بودند، چهار تن از آن ميان جدا شدند و با يكديگر گفتند اين مردم راه باطل ميروند و دين پدرشان ابراهيم را از دست دادهاند. سپس بر مردم بانگ زدند: ديني غير از اين اختيار كنيد، چرا دور سنگي طواف ميكنيد كه نه ميبيند و نه ميشنود، نه سودي ميتواند برساند و نه زياني، اين چهار تن عبارت بودند از ورقة بن نوفل، عبيداللهبن جحش، عثمانبن حويرث، زيدبن عمرو، از آن روز خود را حنيف ناميدند و به دين ابراهيم درآمدند. راجع به شخص اخيرالذّكر نمازي يا دعايي روايت كردهاند كه ميگفت:“ لبّيك حقاً حقاً، تعبّداً ورقا عذت بما عاذبه ابراهيم انني لك راغم مهما جشمني فاني جاشم”. و پس از آن سجده ميكرد.
با آن كه اكثريت قاطع جزيرةالعرب در تاريكي جهل و خرافات فرو رفته بودند و پرستش اصنام شيوه غالب ساكنان اين سرزمين بود، در گوشه و كنار آن آيين خداپرستي به چشم ميخورد. در خود حجاز مخصوصاً يثرب به سبب وجود طوايف مسيحي و يهودي پرستش خداي يگانه يك امر تازهاي نبود.
قبل از حضرت محمد انبيايي در نقاط مختلف عربستان به دعوت مردم و نهي از پرستش اصنام برخاسته بودند كه ذكر چند تن از آنها در قرآن آمده است مانند: هود در قوم عاد و صالح در قوم ثمود، و شعيب در مدين.
روايان عرب از حنظلةبن صفوان و خالدبن سنان و عامرين ظرب عدواني و عبدالله قضاعي نام ميبرند. قسّبن ساعده ايادي، كه خطيبي بود توانا و شاعري فصيح در كعبه و بازار عكاظ (يكي از بازاهاي معروف عرب در جاهليت) با خطبهها و اشعار خود مردم را از پرستش اصنام منع ميكرد.
اميةبن ابوصلت كه از اهل طائف و قبيله بنيثقيف و معاصر حمد بود يكي از مشاهير حنفاء است كه مردم را به خداشناسي و يزدانپرستي دعوت ميكرد. او زياد به شام سفر ميكرد و با راهبان و علماي يهود و مسيحي به گفتگو ميپرداخت. در آن جا بود كه خبر ظهور محمد را شنيد و معروف است كه آن دو را ملاقاتي دست داد ولي او اسلام نياورد و به طائف رفت و به ياران خود گفت: من بيش از محمد از كتاب و اخبار ملتها اطلاع دارم و علاوه بر اين زبان آرامي و عبراني ميدانم پس به نبوت احق (برازنده) و اولي (شايسته و لايقتر) هستم. در صحيح بخاري حديثي از حضرت رسول هست كه فرمود: كاد امية بن ابوالصلت ان يسلم. يعني نزديك بود اميةبن ابوصلت ايمان آورد.
شعر مخصوصاً اشعار دوره جواني ملل آينه عواطف و عادات آنهاست. در اشعار دوره جاهليت به ابياتي برميخوريم كه گويي يكي از مسلمانان گفته است، مانند اين دو بيت زهير:
فلا تتمو الله ما في نفوسكم ليخفي و مهما يكتم الله يعلم
يؤخر فيوضع في كتاب فيدخر ليوم الحساب او يعجل فينفقم
عبداللهبن ابرص ميگويد:
من يسئل الناس يحرموه
رسـائـلالله لايـخيـب
بالله بدرك كل خير
والقول في يعضه تغليب
والله ليس لي شريك
علام ما اخفت القلوب
و خود حضرت محمد گاهي به اين بيت لبيد استشهاد ميفرمود:
الا كل شي ما سو الله باطل
و كل نعيم لا محالة زائل(جز خداوند همه چيز باطل است و هر خوشي فناپذير است.)
چنان كه ملاحظه ميكنيد قبل از اسلام كلمه جلاله الله در آثار بسياري از شعرا آمده و بسياري از مشركان قريش نام عبدالله داشتهاند كه از آن جمله نام پدر خود حضرت محمد است، و اين نشانه آن است كه با كلمه بيگانه نبودهاند و حتي چنان كه در قرآن اشاره است بتها وسيله تقرب بودهاند.
يكي ديگر از شعراي جاهليت به نام عمروبن فض صريحاً مشهور اعراب بوده است:
تركت الات و العزي حميعاً
كذالك يفع الجلد الصبور
فلا الغري ازور ولا ابنتيها
ولا صنمي بني عنم ازور
ولا هبلاً از وروكان ربا
لنافي الدهراذ حلمي صغير(لات و عزي را ترك كردم و شخص شكيبا چنين كند. ديگر نه عزي و نه دو دخترش را زيارت ميكنم و نه دو بت بني غنم و هبل را.)
پس دعوت به ترك بتپرستي و روي آوردن به خداوند بزرگ يك امر بيسابقهاي نبوده است ولي بيسابق اصرار و پافشاري در اين امر است. اعجاز محمد در اين است كه از پاي ننشست و با تمام اهانتها و آزارها مقاومت كرد و از هيچ تدبيري روي نگردانيد تا اسلام را بر جزيرةالعرب تحميل كرد، قبايل مختلف اعراب را در تحت يك لوا درآورد، اعرابي كه از امور ماوراءالطبيعه به كلي بيگانهاند و مطابق طبيعت بدوي خود به محسوسات روي ميآوردند و جز جلب نفع آني هدفي ندارند، جز تعدي و دست درازي به خواسته ديگران كاري از آنها ساخته نيست. و هدف آنها تسلط و حكومت است. چنان كه اشاره شد، ابوجهل به اخنسبن شريق ميگفت:
“ اين پيغمبر بازي، نقشي (تأتر و نمايشي) است كه بنو (بني، پسران) عبد مناف براي رسيدن به سيادت (رياست) بازي ميكنند“ و همين فعل را يزيد ابن معاويه در سال 61 هجري تكرار ميكند كه كاش آنهايي كه در جنگ بدر از محمد شكست خوردند اكنون ميديدند كه چگونه بر بنيهاشم غلبه كرده و حسين را كشتهايم و در آخر صريحاً ميگويد:
لعبت هاشم بالملك فلا
خبر جاء ولا وحي نزل
در آخر اين فصل بايد افزود كه همه ادباي محقق عرب در ادبيات دوران جاهليت متفقالكلمه نيستند و به درستي و اصالت بعضي از آنها شك دارند ولي مسلم اين است كه آثار خداپرستي و نفرت از اوهام بتپرستي در قرن ششم ميلادي در حجاز آغاز شده بود.
در اين اواخر محققان بزرگي از باختريان (غربيان) چون نلدكه، گولد زيهر، كريمر، آدم متز، بلاشر و دهها دانشمند ديگر در تاريخ پيدايش و نشو و نماي اسلام، در تنظيم و تفسير قرآن و شأن نزول آيات آن، در كيفيت پيدايش حديث و تحولات و بسط و نمو آن تحقيقات دامنهداري كرده و مسئله را صرفاً از لحاظ (= نظر) علمي زير ذرهبين تحقيق گذاشته و هيچ گونه تعصبي در پايين آوردن شأن اسلام نشان ندادهاند و در تحقيقات و تتبعات خود از منابع موثق اسلامي استفاده كردهاند.
اما با كساني كه تعصب ديني، بينش آنها را تار كرده و حضرت محمد را ماجراجو، رياستطلب و در ادعاي نبوت دروغگو خوانده و قرآن را وسيلهاي براي نيل به مقصد شخصي و رسيدن به رياست و قدرت گفتهاند اگر اينان همين عقيده را در باره حضرت موسي و عيسي ابراز ميداشتند مطلبي بود و از موضوع بحث ما خارج ولي آنها موسي و عيسي را مأمور خدا ميدانند و محمد را نه.
چرا؟ هيچ گونه دليل عقلپسندي در گفتههاي آنان ديده نميشود.
با اينان خوب است نخست در اصل نبوت گفتگو كرد، چرا نبوت را يك امر ضروري و مسلم ميدانند تا در مقام سبك سنگين كردن آن برآيند و آن گاه يكي را تصديق و ديگري را انكار كنند.
بسي از دانشمندان فكور و روشنبين چون محمدبن زكرياي رازي و ابوالعلاء معرّي منكر اصل نبوتند و آن چه علما كلام ميگويند و در اثبات نبوت عامه ميآورند نارسا و ناسازگار با منطق ميدانند. علماي علم كلام در باب اثبات نبوت چه ميگويند كه خلايق را از شر، بدكاري دور كند، اما طرفداران اصالت عقل ميگويند:
- اگر خداوند تا اين درجه به خوبي و نيكي و نظم و
آسايش مردم علاقه داشت چرا همه را خوب نيافريد، چرا شر و بدي را در نهاد خلق نهاد تا نيازي به فرستادن رسول پيدا شود؟
خواهند گفت: خداوند شر و بدي نيافريده است زيرا خدا خير محض است و اين طبيعت خود آدمي است كه استعداد شر و خير هر دو در آن هست.
خواهيم گفت: اين طبيعت را، اين طبيعتي كه امكان شر و بدي و هم چنين امكان خير و نيكي در او هست كه به اين افراد داده است؟
انسان ساخته شده، پا به عرصه حيات ميگذارد. طبيعت پدر و مادر و خواص مزاجي آنها در بستن نطفه تأثير ميكند و نوزاد با خصايص جسمي و بالطبع با خصايص روحي و معنوي كه لازمه تركيبات جسمي و مادي اوست قدم به دنيا مينهد، همان طور كه اراده آدمي در رنگ چشم و شكل بيني و كيفيت حركت قلب، بلندي و كوتاهي قامت، قوه ديد يا ضعف كليه او كمترين اثري ندارد در كيفيت تركيب مغز و اعصاب و تمايل دروني خود نيز دستي ندارد. اشخاصي فطرتاً آرام و معتدل و اشخاص ديگر ذاتاً تند و سركش و افراط كارند. مردمان نيكومنش مخل آزادي ديگران نميشوند و به حق سايرين تجاوز نميكنند و كسان ديگر از هيچ گونه زورگويي دست برنميدارند.
آيا ارسال رسل براي اين است كه اين طبايع را تغيير دهد؟ مگر با موعظه ممكن است سياهپوستي را سفيد كرد تا بتوان طبع مايل به شّر را مبدل به طبع مايل به خير ساخت؟ اگر چنين بود چرا تاريخ بشرهاي متدين از لوث جرائم و خشونت و اعمال غير انساني لبريز است؟
پس ناچار بايد به اين نتيجه برسيم كه خداوند از فرستادن انبياء بر مردم كه همه خوب شوند و به خير گرايند نتيجه مطلوب را نگرفته است و در انديشه يك شخص واقعبين راه مطمئن ديگري براي رسيدن به اين هدف وجود دارد و آن اين است كه قادر متعال همه را خوب بيافريند.
متشرعين در برابر اين ملاحظه جوابي حاضر دارند كه دنيا دار (سراي) امتحان است. بايد خوب از بد متمايز شود لتميز الخبيث من الطيب. فرستادن انبياء نوعي اتمام حجت است تا هر كه از دستور آنها پيروي كرد به بهشت رود و آن كه سرباز زد به سزاي كردار بد خويش برسد. منكران اصل نبوت گويند:
- اين سخن عاميانه است، امتحان براي چه؟ آيا خداوند ميخواهد بندگان را امتحان كند؟ اين سخن غلط است، خداوند از سراير و مكنونات بندگان آگاهتر از خود بندگان است. آيا براي اين كه بر خود بندگان معلوم گردد كه بدند؟ آنها خود را بد نميدانند و بديها را كه مرتكب شدند شر نميدانند، از اين رو مرتكب شدند.
آنها برحسب فطرت و طبيعت خود رفتار كردهاند. اگر طبيعت تمام افراد يكسان بود دليلي نبود كه عدهاي از پيغمبر پيروي كنند و عدهاي نكنند. به عبارت ديگر اگر استعداد خوبي و بدي و خير و شر متساوياً در نهاد آنها بود بل ضروه يا بايد همگي پيروي كنند يا نكنند.
از اين گذشته متشرعين نبايد فراموش كنند كه دهها آيه در قرآن هست كه گمراهي و هدايت خلق را تابع مشيت خداوندي گفته است:
“ اِنّكِ لاتَهْدِي مَنْ اَحبَبتَ وَ لكِنّ اللهَ يَهدي مِنَ يَشاءُ”
تو هر كه را بخواهي نتواني هدايت كرد.ولی خداوند هرکه را که خواست هدایت میکند (سوره قصص آیه 56) و در آیه 23 سوره زمر میفرماید: و
“ وَ مَن يُظلِلِ اللهُ فَمالَهُ مِن هاد”
كسي را كه خداوند گمراه كرد هدايت كنندهاي نخواهد داشت.
در سوره محمد آيه 13 (اين آيه در سوره سجده آمده است) ميفرمايد:
“ وَلَوْ شِئنا لاتَينا كُلّ نَفَسٍ هُديها” اگر ميخواستيم هدايت نصيب اشخاص ميكرديم و آيههاي عديده ديگر مشعر است كه هدايت و گمراهي با خداوند است و آوردن همه آنها در اين جا ما را از موضوع خود خارج ميكند و سخن به درازا ميكشد ولي از همه آنها يك مطلب مسلم حاصل ميشود كه بدون مشيت الهي هدايت صورت نميگيرد. علاوه بر اين ريشه اين از جامعه انساني كنده نشد. پس قدر مسلم اين است كه نتيجه مطلوب از فرستادن انبياء به دست نيامده و بيهوده متكلمان در اثبات نبوت عامه رنج ميبرند.
اثبات نبوت عامه كه علماء كلام ، خواه در دنياي اسلام، خواه در ساير اديان سخت بدان كوشيدهاند يك امر شكپذير و با موازين علقي غيرقابل اثبات است. زيرا اثبات وجود پروردگار كه انبياء خود را فرستاده او ميدانند متوقف بر اين است كه جهان را حادث و مسبوق به عدم بدانيم. اگر دنياي هستي نبوده و بود (موجوديت يافته) است طبعاً آفرينندهاي آن را ايجاد كرده است ولي خود اين امر قابل اثبات نيست. ما چگونه ميتوانيم به يك شكل قطعي بگوييم زماني بوده است كه جهان نبوده و نشاني از هستي نبوده است؟
اين فرض كه زماني بوده است كه جهان نبوده و خورشيد ما و كرههاي تابع آن وجود نداشتهاند قابل تصور و قابل تصديق است اما اين كه مواد تشكيل دهنده آن نيز نبوده است و هستي آنها از عدم به وجود آمده است چندان معقول به نظر نميرسد بلكه معقول، خلاف آن است يعني موادي وجود داشته است كه از پيوستن آنها به يك ديگر خورشيدي متولد شده است بدون اين كه از عوامل اين تركيب و كيفيت اين پيدايش اطلاعي قطعي داشته باشيم. به همين دليل اين فرض موجه و معقول است كه پيوسته خورشيدها خاموش ميشوند و خورشيدهاي ديگري پا به عرصه هستي ميگذارند و به عبارت ديگر حدوث به صورت، تعلق ميگيرد نه به ماهيت و اگر چنين باشد اثبات وجود صانع دشوار ميشود.
صرف نظر از اين قصيه دشوار و غير قابل حل، اگر فرض كنيم جهان هستي نبوده و به اراده خدواند قادر هست شده، عقل در علت غايي آن حيران ميشود و با همه جهد و پرش فكري نميتواند به حل اين غامض ديگر دست يابد كه چرا عالم به وجود آمد و قبل از آن چرا عالمي وجود نداشت؟ چه امري خداوند را به آفرينش برانگيخت؟
پس همه اين امور از لحاظ استدلال عقلي صرف لاينحل ميماند چنان كه اثبات وجود صانع يا نفي آن با استدلال عقلي صرف دشوار و تقريباً ممتنع است.
در اين گيرودار يك امر غير قابل انكار باقي ميماند آن هم براي ما ساكنان كره زمين و آن اين است كه آدميان نميخواهند در رديف ساير جانوران كره زمين باشند. چون انديشه دارند، از دورترين زماني كه حافظه بشر به خاطر دارد قابل به مؤثري در عالم بوده پيوسته پنداشتهاند وجودي اين دستگاه را به كار انداخته و در خير و شر مؤثر بوده است.
مبناي اين عقيده هر چه باشد خواه انديشه، خواه غرور و خودپسندي و متمايز بودن از ساير حيوانات، بشر را به ايجاد ديانات برانگيخته است.
در ابتداييترين و وحشيترين طوايف انساني، ديانت بوده و هست تا برسد به مترقيترين و فاضلترين اقوام، نهايت در اقوام اوليه يا اقوام وحشي كنوني اين معتقدات آلوده به اوهام و خرافات است و در ملل راقيه در پرتو فكر دانشمندان و بزرگان انديشه ديانت به صورت تعاليم اخلاقي و نظامات اجتماعي درآمده است كه بالمال آنها را از حال توحش درآورده و به ايجاد نظم و عدالت و آسايش زندگاني رهبري كرده است.
اين تحول و اين سير به طرف خوبي مرهون بزرگان است كه گاهي به اسم فيلسوف، گاهي به نام مصلح، گاهي به نام قانونگذار و گاهي به عنوان پيغمبر ظاهر شدهاند.
حمورابي، كنفوسيوس، بودا، زردشت، سقراط، افلاطون و … در اقوام سامي پيوسته مصلحان به صورت پيغمبر درآمدهاند، يعني خود را مبعوث از طرف خداوند گفتهاند. موسي به كوه طور رفته الواح نازل كرده و قوانيني در اصلاح شئون بنياسرائيل وضع كرده است.
عيسي، يهود را سرگرم اوهام و خرافات يافته، پس قد برافراشته و به تعاليم اخلاقي پرداخته و خداوند را به صورت پدري مشفق و خيرخواه معرفي كرده يا خود خويشتن را پسر آن پدر آسماني خوانده است و يا حواريون چنين عنواني به وي دادهاند و يا انّجيلهاي (متي، يوحنا، مرقس و لوقا) چهارگانه، صورت مشوش و مبسوطي است از گفتههاي مجمل او.
در آخر قرن ششم ميلادي مردي به نام محمد در حجاز قيام كرده و نداي اصلاح در داده است. چه تفاوتي ميان او و موسي و عيسي هست؟ متشرعان سادهلوح، دليل صدق نبوت را معجزه قرار ميدهند و از همين روي تاريخ نويسان اسلام صدها بلكه هزارها معجزه براي حضرت محمد شرح ميدهند. شگفتانگيزتر اين كه يك دانشمند مسيحي به نام حداد، كتابي تأليف كرده است به نام “ القرآن و الكتاب” كه گواه وسعت دامنه تحقيقات و اطلاعات اوست.
او در اين كتاب با شواهد عديده قرآني نشان داده است كه از حضرت محمد معجزهاي ظاهر نشده است و قرآن را نيز معجزه نميداند. آن وقت در كمال سادهلوحي اعجاز را دليل بر نبوت آورده و استشهاد به معجزات موسي و عيسي ميكند درحالي كه همه آن معجزات در ميان اوهام و پندارها غير قابل رؤيت است. آيا اگر حضرت مسيح مرده را زنده ميكرد، در تمام جامعه يهود آن تاريخ يك نفر پيدا ميشد كه بر پاي او نيفتد و به او ايمان نياورد؟
اگر خداوند به يكي از بندگانش اين قدرت را عطا فرمايد كه مرده را زنده كند، آب رودخانه را از جريان باز دارد، خاصيت سوزاندن را از آتش سلب كند، تا مردم به او ايمان بياورند و دستورهاي سودمند او را به كار بندند، آيا سادهتر و عقلانيتر نيست كه نيروي تصرف در طبايع مردم را به وي بدهد و يا مردم را خوب بيافريند؟
پس مسئله رسالت انبياء را بايد از زاويه ديگر نگريست و آن را يك نوع موهبت و خصوصيت روحي و دماغي فردي غير عادي تصور كرد.
مثلاً در بين جنگجويان گاهي به اشخاصي چون كوروش، سزار، اسكندر، ناپلئون و نادر برميخوريم كه بدون تعليمات خاصي در آنها موهبت نقشهكشي و فن غلبه بر حريف موجود است. يا در عالم دانش و هنر اشخاصي چون انيشتن، ارسطو، اديسون، هومر، ميكلآنژ، لئوناردو داوينچي، بتهوون، فردوسي، حافظ، ابن سينا، نصيرالدين طوسي، معّري و صدها عالم، فيلسوف، هنرمند، مخترع و مكتشف ظهور كردهاند كه با انديشه و نبوغ خود تاريخ تمدن بشر را نور بخشيدهاند. چرا نبايد در امور روحي و معنوي چنين امتياز و خصوصيتي در يكي از افراد بشر باشد؟
چه محظور عقلي، در راه امكان پيدا شدن افرادي هست كه در كنه روح خود، به هستي مطلق انديشيده و از فرط تفكر كمكم چيزي حس كرده و رفتهرفته نوعي كشف، نوعي اشراق باطني و نوعي الهام به آنان دست داده باشد و آنها را به هدايت و ارشاد ديگران برانگيزد؟
اين حالت در حضرت محمد از دوران صباوت بوده از اين رو در مسافرت خود به شام به تجارت اكتفا نكرده بلكه با راهبان و كشيشان مسيحي تماسهاي متعدد گرفته و حتي هنگام گذشتن از سرزمينهاي عاد و ثمود و مدين به اساطير و روايات آنها گوش داده و در خود مكه با اهل كتاب آمد و شد داشته، در دكان جبر(جبر در نزديكي مروه دكاني داشت و محمد زياد نزد او ميرفت و مينشست. قريش گفتند محمد اين سخنان را از جبر ياد ميگيرد. آيه 103 سوره نحل جواب اين شايعه است كه جبر اعجمي است و قرآن عربي و فصيح است. ولقد تعلم انهم يقولون اٍنما يعلمه بشر لسان الدي يلحدون اليه اعجمي و هذا لسان عربي مبين. هم چنين نام اشخاص ديگري چون “عايش علام حوبطب” در سيرهها هست كه داراي كتاب و معلومات بود و حضرت قبل از بعثت با وي رفت و آمد داشت. سلمان فارسي، بلال حبشي و حتي ابوبكر صديق نيز قبل از بعثت با حضرت رسول تفاهم و مذاكرات داشتهاند.) ساعتها مينشسته و با ورقةبن نوفل پسر عموي خديجه كه ميگويند قسمتي از انجيل را به زبان عربي ترجمه كرده است، در معاشرت دايم بوده است و همه اينها شايد آن همهمهاي را كه پيوسته در اندرون وي بوده مبدل به غوغايي كرده است.
داستان بعثت رواياتي كه در سيرهها و احاديث ديده ميشود و شخص انديشمند ژرفبين ميتواند از خلال آنها پي به حقايق ببرد، هم چنين از قراين و اماراتي كه يك حركت و جنب و جوش غير اختياري در روح حضرت محمد پيدا شده و او را مْسخر عقيدهاي ساخته بود تا سرانجام منتهي به رؤيا يا اشراق يا كشف باطني و نزول پنج آيه نخستين سوره علق گرديد.
“ اِقرَأ بِاسِمِ رَبّكِ الّذَِي خَلَقَ.خَلَقَ الاِنسانَ مِن عَلَقِ اقَرَاء وِ رَبّك اَلاكِرمُ، اَلّذي عَلَمّ بِالقَلَمَ، عَلّمَ اِلاَنسانَ مالَم يَعْلَم”
حضرت محمد هنگام بعثت چهل سال داشت، قامت متوسط رنگ چهره سبز مايل به سرخي، موي سر و رنگ چشمان سياه. كمتر شوخي ميكرد و كمتر ميخنديد دست جلوي دهان ميگرفت. هنگام راه رفتن بر گامي تكيه ميكرد و خرامش (خوش خرام) در رفتار نداشت و بدين سوي و آن سوي نمينگريست. از قراين و امارات بعيد نميدانند كه در بسياري از رسوم و آداب قوم خود شركت داشت ولي از هر گونه جلفي و سبكسري جوانان قريش بركنار بود و به درستي و امانت و صدق گفتار، حتي ميان مخالفان خود، مشهور بود. پس از ازدواج با خديجه كه از تلاش معاش آسوده شده بود به امور روحي و معنوي ميپرداخت، چون اغلب حنفيان. حضرت ابراهيم در نظر وي سرمشق خداشناسي بود و طبيعتاً از بتپرستي قوم خود بيزار. به عقيده دكتر طه حسين غالب بزرگان قريش حقيقتاً از بتپرستي عقيدهاي به بتان كعبه نداشتند ولي چون عقيده رايج اعراب به اصنام وسيله كسب و مال و جاه بود سعي ميكردند بدان عقايد سخيف احترام كنند.
در سخن گفتن تأمل و آهنگ داشت و ميگويند حتي از دوشيزهاي باحياتر بود. نيروي بيانش قوي وحشو و زوايد در گفتار نداشت. موي سر او بلند و تقريباً تا نيمهاي از گوش وي را ميپوشانيد. غالباً كلاهي سفيد بر سر ميگذاشت و بر ريش و موي سر عطر ميزد. طبعي مايل به تواضع و رأفت داشت و هر گاه به كسي دست ميداد در واپس كشيدن دست پيشي نميجست. لباس و موزه (چكمه) خود را خود وصله ميكرد. با زيردستان معاشرت ميكرد. بر زمين مينشست و دعوت بندهاي را نيز قبول كرده و با وي نان جوين ميخورد. هنگام نطق مخصوصاً در موقع نهي از فساد، صدايش بلند، چشمانش سرخ، و حالت خشم بر سيمايش پيدا ميشد.
حضرت محمد شجاع بود و هنگام جنگ بر كماني تكيه كرده مسلمانان را به جنگ تشجيح ميكرد و اگر هراسي از دشمن بر جنگجويان اسلام مستولي ميشد محمد پيشقدم شده و از همه به دشمن نزديكتر ميشد. معذالك كسي را به دست خود نكشت جز يك مرتبه كه شخصي به وي حمله كرد و حضرت پيشدستي كرده و به هلاكتش رساند.
از سخنان اوست:
“ هر كس با ستمگري همراهي كند و بداند كه او ستمگر است مسلمان نيست”
“ مؤمن نيست كسي كه سير باشد و در همسايگي گرسنهاي داشته باشد”
“ بهترين جهادها كلمه حقي است كه به پيشواي ظالم گويند”
“ نيرومندترين شما كسي است كه بر خشم خويش مستولي شود”
حرّا كوهي است سنگي و خشك در سه كيلومتري شمال شرقي مكه، بر مرتفعات صعبالعبور آن غارهايي هست كه حنفيان متزهد (زاهد) بدان روي نهاده روزي چند در تنهايي خيالانگيز آن جا معتكف شده به تأمل و تفكر ميپرداختند.
مدتي حضرت محمد نيز چنين كرد، گاهي رغبت شديد به تنهايي و دوري از غوغاي زندگاني او را بدان جا ميكشانيد. گاهي آذوقه كافي ميبرد و تا تمام نشده بود بر نميگشت. و گاهي بامدادان ميرفت و شامگاهان به خانه ميآمد. يكي از غروبهاي پاييز(610 ميلادي) كه بنا بود به خانه برگردد به موقع برنگشت، از اين رو خديجه نگران شده كسي به دنبال وي فرستاد ولي پس از اندكي خود محمد در آستانه خانه ظاهر شد، اما پريده رنگ و لرزان. بيدرنگ بانگ زد: مرا بپوشانيد. او را پوشانيدند و پس از مدتي كه حال او به جاي آمد و حالت وحشت و نگراني برطرف شد پيشآمدي را كه موجب اين حالت شده بود براي خديجه نقل كرد.
در اين جا خوب است حديثي از عايشه نقل شود كه غالب محدثان بزرگ و معتبر چون مسلم، بخاري، ابنعبدالبر، ابو داود طياسي، نويري، ابن سيدالناس و فقيه بنامي چون احمدبن حنبل در “مسند” آوردهاند:
“ آغاز وحي رسول به شكل رؤياي صالحه (= مونث صالح، نيكو، شايسته) بوي دست ميداد و مانند سپيده بامداد روشن بود در غروب يكي از روزهايي كه در غار حرّا گذرانيده بود ملكي بر وي ظاهر شد و گفت: اقرأ= بخوان. و حضرت محمد جواب داد ما انا يقارء= نميتوانم بخوانم”.
آن چه حضرت محمد براي حضرت خديجه نقل كرده است بدين قرار است:
“فاخذني و غطني حتي بلغ مني الجهد، يعني آن فرشته مرا پوشاند (فرو پيچيد) به حدي كه از حال رفتم، چون به خود آمدم باز گفت “اقرأ” يعني بخوان، باز گفتم نميتوانم بخوانم باز مرا فرو پيچيد به حدي كه ناتوان شدم. آن گاه مرا رها كرد و براي بار سوم گفت كه بخوان باز گفتم نميتوانم. باز مرا پوشانيد، فرو پيچيد و سپس رها كرده گفت:“ اقراء باسم ربك الذي خلق، خلق الانسان من علق. اقراء و ربك الاكرم. الذي علم بالقلم. علم الانسان ما لم يعلم” بعد از اين صحنه فرشته ناپديد شد و حضرت به خود آمده راه خانهاش را پيش ميگيرد. سپس به حضرت خديجه ميگويد من بر جان خود بيمناك شدم “ خشيت علي نفسي” اين عبارت حضرت رسول را بر چه بايد حمل كرد؟ چرا بر جان خويشتن بيمناك شده است؟ آيا خيال كرده است در مشاعر وي اختلالي روي داده است يا سحر و جادويي در كار او كردهاند و يا بيماري چارهناپذيري بر وي مستولي شده است؟
از جوابي كه خديجه به وي ميدهد و او را تسلي ميبخشد و آرام ميكند چنين احتمالاتي ممكن به نظر ميرسد زيرا به وي ميگويد:
“ هرگز خداوند بر مرد درستي چون تو كه از مستمندان دستگيري ميكني، مهماننواز و نسبت به خويشان مهربان هستي و به آسيبديدگان كمك ميكني بيعنايت نخواهد شد”.
“ پس از اين گفتگو و پس از آن محمد آرامش خود را باز مييابد خديجه خانه را ترك كرده به سوي ورقةبن نوفل ميشتابد و حادثه را براي وي نقل ميكند. ورقة كه از بتپرستان مكه بيزار و پيوسته محمد را به تأملات روحاني خويش و دوري از عادات سخيف قريش تشويق ميكرد، به خديجه ميگويد: بعيد نيست كه اين حادثه دليل توجه خداوندي باشد و محمد را به هدايت قوم خود مأمور فرموده باشد…”
در حديث عايشه چيزي كه برخلاف موازين طبيعي باشد نيست و بلكه ميتوان آن را با اصل روانشناسي منطبق ساخت، رغبت شديد به امري آن امر را به صورت ظهور و واقع شده در ميآورد، صورت آرزوي مردي كه قريب سيسال به موضوعي انديشيده و پيوسته به واسطه تماس با اهل كتاب در نفس وي راسخ شده و با رياضت و اعتكاف در غار حرا از آن فكر اشباع شده و سپس به شكل رؤيا يا به اصطلاح متصوفه اشراق ظاهر گرديده است جان ميگيرد، صورتي از اعماق ضمير ناخودآگاه بيرون جسته و او را به اقدام ميخواند ولي هول اقدام به اين امر او را ميفشارد به حدي كه تاب و توان از او سلب شده حالت خفگي به وي دست ميدهد ورنه توجيه ديگري نميتوان بر اين واقعه تصور كرد كه فرشته او را فشرده باشد به حدي كه بيتابش كند، فرشته صورت ضمير ناخودآگاه نهفته در اعماق وجود خود اوست.
خبر معتبر ديگري در اين باب هست كه اين فرض و تحليل را موجه ميسازد و آن اين است كه محمد به خديجه گفت: جائني و انا نائم بنمط من الديباج فيه كتاب فقال: اقرأ. و هبت من نومي فكأنما كتب في قلبي كتاباً. (يعني) او (فرشته) در حالي كه من خواب بودم كتابي را كه در پارچهاي از ديبا پيچيده بود براي من آورد و به من گفت بخوان از خواب جستم و گويي در قلبم كتابي نقش بست.
خستگي يك روز پر از تفكر و تأمل او را به خواب خلسه مانندي ميافكند و در اين حال خلسه و استرخاء (= سست شدن، نرم گشتن) آرزوهاي نهفته ظاهر ميشود و عظمت كار و اقدام او را به وحشت مياندازد.
در حديث عايشه عبارت چنين است: فرحع بها رسول الله يرجف فؤاده فدخل علي خديجه فقال زملوني، زملوني، فزملو. حتي ذهب عنه الروح (يعني) حضرت به خانه برگشت در حالي كه دلش ميطپيد و به خديجه گفت مرا بپوشانيد. پس او را پوشانيدند تا وحشت او برطرف شد مثل اين كه از فرط هول و هراس به لرزه افتاده بود و اين حالت براي اشخاصي كه دو نحو زندگاني دارند، يكي زندگاني عادي و ديگري زندگاني در آفاق مجهول و نيم تاريك روح پر از اشباح خود، اتفاق ميافتد.
پس از اين واقعه دوباره بيرون رفت و به غار حرا پناه برد ولي ديگر نه فرشتهاي ظاهر شد و نه رؤيايي دست داد و نه هم ندايي رسيد.
آيا تمام آن واقعه خواب و خيالي بيش نبوده است پس پيشگويي ورقة ابن نوفل و نويد رسالت، سخني واهي و گزاف بودهاست؟
از اين هنگام شكي چون تيزآب خورنده، جان او را ميخورد يأس بر او غالب گرديد به حدي كه قصد انتحار در وي پديد آمد و چند مرتبه انديشه پرت كردن خويش از كوه در وي آمد، اما پيوسته ورقه و خديجه او را آرام كرده اميد ميدادند.
اين بيخبري و نرسيدن نداي غيبي كه در تاريخ اسلام به انقطاع وحي مشهور است سه روز يا سه هفته و يا به روايتي سه سال طول كشيد تا سوره مدثر نازل شد و سپس ديگر وحي منقطع نشد.
انقطاع وحي نيز قابل تعليل است. پس از آن رؤيا و يا ظهور يا اشراق تشنگي روح گم شده حالت التهاب و هيجان فروكش كرده صورت گرفتن آرزوي چندين ساله نوعي سردي و خاموشي بر شعله دروني ريخته است و ميبايد شك و يأس دوباره به كار افتد و تأملات و تفكرات، مخزن خالي شده برق را پر كند تا محمد به راه بيفتد و آن محمدي كه در اعماق اين محمد ظاهري خفته است بيدار شود و به حركت درآيد.
در حاشيه حديث عايشه راجع به كيفيت بعثت نقل چند سطري از سيره ابن اسحق براي مردمان نكتهياب خردمند سودمند است.
ابن اسحق در 150 هجري مرده است پس در اواخر قرن اول يا اوائل قرن دوم به نگاشتن سيره نبوي پرداخته است. قريب صد سال دوري از حادثه خيالپردازي جاي خود را در زمينه واقعيات باز كرده است خيالپردزاي و معجزه سازيهايي كه به مرور زمان فزونتر و گستردهتر ميشود.
در روزهاي قبل از بعثت هر گاه حضرت محمد براي قضاي حاجت از خانههاي مكه دور ميشد و خانههاي شهر در پيچ و خم راه از نظر ناپديد ميگرديد بر سنگي و درختي نميگذشت كه از آنها صدايي برميخاست كه : السلام عليك يا رسولالله. پيغمبر به اطراف خود نگاه ميكرد كسي را نميديد و غير از سنگ و درخت چيزي پيرامون او نبود…
بديهي است نه درخت ميتواند سخن بگويد و نه سنگ بدين دليل آشكار كه آلت صوت در آنها نيست و به دليل مسلمتر كه ذيروح نيستند تا فكر و اراده داشته باشند و آن را به صورت لفظ در آوردند.
اين روايت به درجهاي نامعقول و غيرقابل قبول عقل است كه بسياري از فقها و مفسرين سيرهها نيز آن را منكر شده و صدا را از فرشتگان دانستهاند و بديهي است كه به ذهن هيچ يك از آنها نرسيده است كه اين صدا، صداي روح خود محمد است چه سالها تفكر و اشباع شدن روح از يك انديشه مستلزم اين است كه آن انديشه به صورت واقع درآيد و حقيقتاً در جان كسي كه مسخر امري و انديشهاي شده است چنين صدايي طنين افكند.
نهايت چون جرأت نداشتهاند گفته ابن اسحق را مجعول و مردود گويند صدا را از فرشتگان گفته و توجيه كردهاند و نخواسته يا ندانستهاند اين امر بديهي را به فكر خود راه بدهند كه اگر بنا بود فرشتگان به حضرت سلام كنند در حضور مردم اين كار را ميكردند تا همگان به وي ايمان آورند و مقصود خداوند كه اسلام آوردن اعراب است بيدردسر انجام پذيرد. بديهي است در آن تاريخ نميتوان از فقيهان و مفسران متوقع بود كه قضيه را اگر راست باشد، چنين توجيه كنند كه آن صدا را صداي روح خود حضرت بدانند.
در اين جا اين مشكل را نيز مطرح نميكنم كه اگر پيغمبر تك و تنها بيرون رفته و چنين صدايي به گوش وي رسيده است سايرين از كجا مستحضر شدهاند زيرا خود پيغمبر چنين مطلبي را به كسي نگفته است و حديثي مستند و معتبر در اين باب نيامده است پس طبعاً مخلوق قوه مخيله كساني است كه بيدريغ در مقام بيان اعجاز و جعل خوارق هستند.
ابن اسحق هم دروغ نگفته است يعني قصد گفتن دروغ نداشته است و حتماً از كسي شنيده و چون مطابق ذوق و طبع مؤمن او بوده است قبول كرده و ابداً از گوينده روايت نپرسيده است و خود هم قضيه را نسنجيده است كه وقتي سنگ و درخت سلام كردهاند كسي آن جا نبوده است و خود پيغمبر هم چنين ادعايي نكرده است و تنها مطلبي كه گفته است همان حكايتي است كه از عايشه نقل كرديم اما انسان اسير عقايد تعبدي خويش و منقاد (= فرمانبردار) خواهشهاي جسمي و نفسي خويش است در اين صورت قوه تعقل تيره شده و نميتواند روشن ببيند و حتي هر دليل مخالفي كه به عقيده و مشتهيات جسمي و معنوي او خراشي وارد كند ناديده ميگيرد و به هر گونه قرينه احتمالي چنگ ميزند كه پندارها و رغبات (= چيزهاي پسنديده، آرزوهاي) خود را حقيقت جلوه دهد. سّر شيوع خرافات و اوهام نيز جز اين نيست.
آغاز دعوت اسلام به طور قطع معين نيست زيرا پس از 5 آيه نخستين سوره “علق” كه در سن چهل سالگي بر محمد نازل شد و بعثث را مقرر فرمود مدتي وحي منقطع گرديد. علاوه بر اين دعوت مدتي مخفيانه و ميان عده معدودي صورت ميگرفت. ولي از همان هفت تا ده سورهاي كه بعد از سوره علق نازل شده است، آثار مخالفت و استهزا و انكار در مردم ظاهر گرديده و در نتيجه حالت شك و ترديد و تزلزل در محمد ديده ميشود.
متأسفانه قرآن بد تنظيم شده و نهايت بيذوقي در تدوين آن به كار رفته است و همه مطالعه كنندگان قرآن متحيرند كه چرا طبيعيترين و منطقيترين روش تدوين را در پيش نگرفتهاند و قرآن را مطابق نسخه عليبنابيطالب يعني برحسب تاريخ نزول، جمعآوري و تدوين نكردهاند كه بيشتر معني نمايد و مردمان آينده را هم به كيفيت نشو و نماي اسلام و هم به طرز و روحيات شارع آن آشناتر كند.
باعث تدوين قرآن عمر بود كه نزد ابوبكر رفته و اصرار ورزيد قرآن جمعآوري و تدوين شود، زيرا هم اختلاف در متن و قرائت قرآن زياد شده بود و هم عدهاي از صحابه پيغمبر در جنگ يمامه (ناحيهاي در عربستان) كشته شده بودند و قرآنهاي آنان را كه بر برگ درختان نوشته شده بود حيوانات خورده بودند. ابوبكر از اين كار اكراه داشت زيرا ميگفت اگر لازم بود خود پيغمبر در زمان حياتش بدان مبادرت ميورزيد. ناچار پس از اصرار عمر زيدبن ثابت كه آخرين كاتب وحي بود احضار و مأمور جمعآوري قرآن شد و پس از آن در خلافت خود عمر، عثمان مأمور اين كار شد و با همكاري عدهاي قران را به اين شكل تنظيم كردند كه مبتني بر بزرگي و كوچكي سورههاست و بعضي آيات مكي را در سورههاي مدني و آيههاي مدني را در سورههاي مكي گنجانيدند.
محققان اسلامي و فرنگي از روي قرائن و امارات تاريخي و حوادث و وقايع و هم چنين مفاد آيات، ترتيب و تاريخ نزول سورهها را به طور تقريب مسجل كردهاند (مخصوصاً نلدكه)
در هر صورت سورههاي نخستين مكي قرآن، تا درجهاي ما را از منازعات سالهاي اوليه اسلام مطلع ميكند.
مثلاً در سوره الضحي پس از قسمها چنين ميفرمايد:
ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلي وَ لَلاَخرِةُ خَيْرُ لَكَ منَ اِلاوُليِ وَلَسَوف يُعْطيِكَِ رَبُّكَ فِتَرِضْي. أَلَمْ يَجِدْك يتيماً فَاَوي وَ وَجَدكَ ضاّلاً فَهَدي وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَاَغني…
چه اتقاق افتاده است كه خداوند محمد را تسليت ميدهد و تشويق ميكند. آيا اين سوره پس از انقطاع وحي آمده است كه در آيه 3 ميفرمايد: خدواند تو را رها نكرده و بيعنايت نگذاشته است؟
اگر چنين است، و جلالين چنين تفسير كردهاند، پس بايد اين سوره دوم باشد در صورتي كه همه تدوين كنندگان آن را سوره يازده قرار دادهاند. شايد آيهها براي تشويق و رفع تزلزل خاطر پيغمبر است در مقابل انكار مخالفان كه ميفرمايد عاقبت كار تو بهتر از آغاز خواهد بود. خداوند آن قدر به تو بدهد كه راضي شوي. آيا يتيم نبودي پناهگاهي به تو داد، گمراه نبودي هدايتت كرد، بيچيز نبودي مستغنيت كرد؟
هم چنين است سوره انشراح كه بعد از اين سوره قرار دارد و به ترتيب نزول، سوره دوازدهم محسوب ميشود كه خداوند ميفرمايد:“ ألم نشرح لك صدرك و وضعنا عنك و زرك…” تا آخر سوره كه تقريباً همان مضامين سوره پيش است و گويي براي رفع تزلزل خاطر و تقويت روحي محمد نازل شده است و اگر بخواهيم با ديده واقع بين بنگريم و مطلب را از لحاظ روانشناسي توجيه كنيم بايد اين سوره را صداي روح و تمنيات جان خود او بگوئيم.
پس از مدتي كه دعوت به اسلام مخفيانه و ميان عدهاي انجام شد بر طبق دستور پروردگار و آيه (214 سوره شعرا):
وَاَنْذِرْ عَشيرَتَكَ اْلاَقْرَبينَ ( و بيم ده عشيره و خويشانت را) حضرت محمد رؤساي قريش را به صفا (ضخرهاي است بلند در مكه در دامنه كوه ابوقيس) دعوت كرد و هنگامي كه همه جمع شدند آنها را به دين اسلام خواند. ابولهب از ميانه برخاست و خشمگين فرياد زد:
“ تَباّ لَكَ ياْ مُحَمِد. ألْهذَا دَعَوَتِنا؟” يعني زيان و آسيب بر تو باد اي محمد آيا براي اين ما را دعوت كردي؟
سوره مسّد جواب اين پرخاش ابولهب است و همان كلمه “تب” را كه معني خسران و زيان ميدهد استعمال كرده است:
“ تَبَّتْ يَدا اَبي لَهَب وَ تَبَّ (يعني) دستهاي ابولهب بريده باد”
او به مال و پسران خود مينازيد. خدا ميفرمايد: مال و اولاد او هنگامي كه شراره آتش در او بگيرد به كارش نيايد. پس زن او ام جميل را كه در راه پيغمبر بر او خار و خاشاك ميريخت نيز بينصيب از آتش نگذاشته است زنش هيزمكش است و برگردن طنابي از ليف خرما دارد:
“ تَبَّتْ يَدا اَبي لَهَبٍ وَ تَبَ. ما اَغنيِ عَنهُ ما لُهُ وَ ما كَسَبَ. سَيصْلي ناراً ذات لَهَبٍ. وَ اِمْرأتُهُ حَمَّالَةَ اْلحَطَبِ. في جيدِها حَبْلُ مِنْ مَسَدٍ”
(شكسته باد دو دست ابيلهب كه خواست سنگ به پيغمبر زند، رفع نكند از او مال او و آن چه كسب كرده، زود باشد كه در آيد به آتش زبانه كشيده، و زن او هيزمكش جهنم است و در گردن او ريسماني است از ليف خرما)
از سير تاريخ 13 ساله بعد از بعثت مخصوصاً از مرور در سورههاي مكي قرآن، حماسه مردي ظاهر ميشود كه يك تنه در برابر طايفهاش قد برافراشته از توسل به هر وسيلهاي حتي فرستادن عدهاي به حبشه و استمداد از نجاشي براي سركوبي قوم خود روي نگردانيده و از مبارزه با استهزاء و بد زباني آنها باز نماندهاست.
عاص بن وائل پس از مردن قاسم فرزند پيغمبر او را سركوفت داد و “ابتر” يا “بلاعقب” خواند آن گاه بيدرنگ سوره كوثر نازل ميشود و خداوند به وي ميفرمايد: ان شانئك هوالابتر، يعني كينهتوز و سرزنش كننده تو ابتر است.
در ايام حج كه طوايف به كعبه رو ميآوردند محمد به رؤساي آنها سر ميزد همه را به دين اسلام دعوت ميكرد. عموي متشخص او ابولهب همه جا به دنبالش ميرفت و در حضور محمد به آنها ميگفت اين برادرزاده من ديوانه است به سخن وي التفات نكنيد.
در سوره طور (آيات 30 تا 35) كه از فصيحترين و خوشآهنگترين سورههاي مكي است گوشهاي از اين مجادله محمد با قوم خود ترسيم شده است:
فَذَكرْ فَما اَنتَ بِنِعُمَة رَبِكَ بكاهنٍ وَ لاِ مَجْنُونٍ. اَمْ يَقُولُونَ شاعِرُِ نَتَربَّصُ بهَ ريْبَِ الَمُنوِنٍ. قُلِْ تَرَبَّصُوا فَانيِ مَعَكُمِْ مِن الُمتَربِصِينَ… اَمْ يَقُوُلونَ تَقَوَلَهُ (بَلْ لا يُومنُوَنَ) فَلَياءتُوا بِحديثٍ مِثِلهِ اِنْ كانُوا صادِقين.
يعني تو كار خود را بكن، از عنايت پروردگار. نه كاهني، نه ديوانه. بلكه ميگويند محمد شاعريست (كه) چيزهايي به هم ميبافد، و به زودي در حوادث دهر به هم پيچيده ميشود بگو من هم چون شما مترقب و منتظرم كه كدام يك از ما از ميان خواهيم رفت. ميگويند قرآن كلام خدا نيست و محمد آن را ساخته است اگر راست ميگويند مانند آن بسازند.
در آيه هاي 4، 5، 6، 7، 8 سوره فرقان نوع اتهاماتي كه به محمد زدهاند بيان شده است.
“ وَقالَ اّلذينَ كَفَرُوااِن هذا الاافْكُ افْتَريهُ وض اَعانَهُ عَلَيْه قَوْمُ اَخَرُونَ فَقدْ جِاؤُ ظُلْماًوَ زُوراً. وَقالُوَا اَساطيُر اْلاَوَّلينَ اكْتَتَبَها فَهي تُمْلي عَليْه بُكْرَة وَ اَصيلاً. قُل اَنْزَلَهُ اّلَذَيِ يَعْلَمُ السّرّ فيِِ اِلَّسمواتِ وَاَلارض اِنَّهُ كان غَفُوراً رَحيماً، وَقَاَلُوا مالَهذَا الَرَّسُولِ يَأكُلِ الّطَعامَ وَ يَمشيِ فيِ الاَسْواق لَوْلا اُنزل اِلَيْه مَلكُ فَيَكُونَ مَعهُ نَذيِراً. اَوْ يُلْقيِ اِلَيهِ كَنزَ اَوْتَكُوُنُ لَهُ جَنَةُ يأكُلُ مِنها وَ قَالَ الظّالِمُونَ اِن تَتَّبِعُونَ اِلا رَجُلاً مَسحُوراً ”
خلاصه اين كه كافران ميگويند:“ قرآن جعل و دروغ است و ديگران او را در پرداختن اين مجعولات ياري كردهاند. چه بيانصاف مردمانند! اين قرآن افسانههاي گذشته است كه ديگران برايش مينويسند و بامداد تا شام بر او املا و تلقين ميكنند بگو آن كه بر اسرار آسمانها و زمين داناست آن را فرستاده است”.
ميگويند: اين چه پيامبريست كه هم غذا ميخورد و هم به بازار ميرود، اگر راست ميگفت آيا بهتر نبود فرشتهاي از آسمان به زمين ميآورد كه گفتههايش را تصديق كند يا لااقل گنجي برايش ميآورد يا باغستاني ميداشت كه از آن ارتزاق (رزق روزانه خود را پيدا) كند تا نيازي به رفتن بازار نداشته باشد.
در سورههاي مكي صحنههاي فراواني از مجادلات ديده ميشود كه نوع اتهامات در آن بيان شده است: ديوانه، جادوگر، جنزده، وابسته به شياطين. و ميگفتند اظهارات محمد مطالبي است كه ديگران به وي آموختهاند زيرا خواندن و نوشتن نميداند. آنهايي كه ملايمتر بودند ميگفتند: مردي است خيالباف و اسير خوابهاي آشفته خويش يا شاعري است كه خواب و پندارهاي خود را به صورت نثر مسجع ميآورد.
اما در سورههاي مكي گاهي به آياتي برميخوريم كه از سياق اين مجادله مستمر دور ميشود مثل اين كه حالت نوميدي به حضرت دست داده و از اين روي در نيروي مقاومت او فتوري پديد آمده است و بوي سازش با مخالفان از آن استنباط ميشود. گويي در مقابل نويد دوستي مشركان و مداراي آنان ميخواهد با آنها به نوعي سازش برسد. آيههاي 73 تا 75 سوره اسرا اين معني را نشان ميدهد:
“ وَاِنْ كادُو الَيَفتنُوُنَكَ عَن اّلذَي اَوْ حَيْنا الَيكَ لتَفْتَري عَلَيْنا غَيْرَهُ وَ اذا لاتَّخَذُوكَ خَليلاً. وَلو اَنْ ثَبّتْناكَ لَقَدْ كَدْتَ تَرْكَنُ الَيْهمْ شَيْئاً قَليلاً. اِذًا لاذَقنَاكَ ضعْفِ اْلَحَيَوة وَ ضعْفَ اْلَممَاتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصَيراً ”[17]
مفهوم اجمالي سه آيه فوق شايان دقت و تفكر است كه خداوند به پيغمبر ميفرمايد:
“ نزديك بود تو را فريب دهند و جز آن چه ما به تو وحي كردهايم بگويي. در اين صورت با تو دوست ميشدند ولي ما تو را از اين لغزش نگاه داشتيم ورنه عذاب دنيا و آخرت را براي خود ذخيره كرده بودي”.
آيا راستي چنين حالتي به محمد دست داده است كه از لجاج و مقاومت عنودانه قريش به ستوه آمده باشد و بالنتيجه فكر سازش يا لااقل مماشات در وي پديدار گرديده باشد؟
شايد… از طبيعت آدمي در مواجه با دشورايها و نوميدي از پيروزي چنين واكنشي چندان دور نيست. مخصوصاً كه قصه غرانيق در بسياري از سيرهها و روايات آمده است و بعضي از مفسرين شأن نزول اين آيات را قضيه غرانيق دانستهاند.
قضيه غرانيق:
ميگويند روزي در نزديكي خانه كعبه حضرت محمد سوره النجم را بر عدهاي از قريش خواند. سورهايست زيبا و نمودار نيروي خطابي پيغمبر و حماسه روحاني او از رسالت و صدق ادعاي خود سخن ميگويد كه فرشته حامل وحي بر او نازل كرده است و در طي بيان خود اشارهاي به بتهاي مشهور عرب ميكند:
اَفَرَأيْتُم اللاتَ والعُزّي و مَنوة الثّالثَة اْلاُخرْي (معني آن چنين است: پس خبر دهيد از لات و عزّي و منات كه ِسيْمي ديگر است).
آيههاي 20 و 21 تقريباً در مقام تحقير اين سه بت است كه كاري از آنها ساخته نيست.
پس از اين دو آيه، دو آيه ديگر هست كه از متن اغلب قرآنها حذف شده است زيرا ميگويند شيطان اين دو آيه را بر زبان پيغمبر جاري ساخت و بعداً پيغمبر از گفتن آن پشيمان شد . دو آيه اين است:
تلْكَ غَراَنيقُ الْعُلي. فَسْوفَ شفَاعَتُهُنَّ لَتُرْجَي (اوتَرتجي).
آنها، يعني سه بتي كه نام برده شد، طايران (مرغان) بلند پروازند. شايد اميدي به شفاعت آنها باشد و پس از آن به سجده افتاده و قريشيان حاضر چون ديدند محمد نسبت به سه خداي آنان احترام كرده آنها را قابل وساطت و شفاعت دانسته است به سجده افتادند.
عدهاي كه اصل عصمت را امري مسلم ميدانند و وقوع چنين امري خللي بدان اصل وارد ميكند، اين حكايت را مجعول گفته و به كلي منكر وقوع آن شدهاند و حتي آن دو جمله را از قرآن حذف كردهاند ولي روايات متواتر و تعبيرات گوناگون و تفسير بعضي از مفسرين وقوع حادثه را محتملالوقوع ميكند. تفسير جلالين كه دو نويسنده آن از متدينان و متشرعان بيشائبهاند شأن نزول آيه 52 سوره حج را همين امر دانستهاند و آن را يك نوع تسليت از جانب خداوند گفتهاند كه براي رفع ندامت شديدي كه از گفتن اين دو جمله به پيغمبر روي داده است و به منظور آرامش خاطر وي نازل شده است. آيه 52 سوره حج چنين است:
“ وَ ما اَرْسَلْنا مِن قَبْلكَ مِنْ رَسُولٍ ولاَنَبيّ اِلااذا تَمَنّي اَلَقي الَشَّيْطَانُ في اُمنَيَّتَه فَيَنَسَخُ اللهُ مايُلْقي الَّشيْطانُ ثُمَّ يُحِكَمُ اللهَ اَياتِه وَ اللهُ عَليُمَ حَكُيم”
يعني قبل از تو نيز اين امر براي ساير پيغمبران روي داده و شيطان مطالبي بر زبان آنها جاري ساخته است ولي خداوند آيات خود را استوار ميكند و القاآت شيطان را نسخ ميفرمايد.
چون نظاير اين امر در قرآن هست و چندين نص صريح منافي با اصل عصمت است به حدي كه بعضي از دانشمندان اسلامي عصمت را فقط در امر ابلاغ رسالت پذيرفتهاند، توجيه قضيه آسان ميشود.
محمد كه از عناد مخالفان خسته شده است در قيافه حاضران تمناي سازش و مماشات تفرس كرده است و به طور طبيعي يكي دو جمله براي رام كردن آنها گفته است. آنها نيز خشنود شده با محمد به سجده درآمدهاند ولي اندكي بعد كه آن جماعت متفرق شده و صحنه ناپديد شده است آرايي از اعماق روح محمد، محمدي كه بيش از سي سال به توحيد انديشيده و شرك قوم خود را لكه تاريكي و پليدي دانسته است بلند ميشود و او را از اين مماشات بازخواست ميكند. آن وقت آيههاي 73-75 سوره اسرا پيدرپي نازل ميشود كه مفاد آنها با آن چه فرض كرديم كاملاً منطبق است.
مگر آن كه آنها را يك نوع صحنهسازي فرض كنيم. يعني پيغمبر خواسته است به مشركان قريش بگويد من با شما از در مسالمت و مماشات درآمدم و براي جلب دوستي شما گامي برداشتم ولي اينك خداوند مرا از آن نهي كرده است. اين احتمال با صداقت و استقامت و امانتي كه از محمد معروف است قدري مغايرت دارد.
1- محيط پيدايش اسلام
2- معجزه
3- معجزه قرآن
4- محمد بشر است
ديانت به مفهوم حقيقي در اعراب باديهنشين ريشه محكمي ندارد و تا امروز هم آنان را به عوالم روحاني و مافوقالطبيعه توجهي نيست.
مردمي فقير در سرزمين خشك و بيبركت زندگي ميكنند و جز پارهاي عادات و رسوم، هيچ گونه نظام اجتماعي استواري بر آنها حكومت نميكند. مردماني سريعالانفعال، از بيت شعري به وجد و نشاط آمده و از بيت ديگر به خشم و كينه ميافتند. خودخواه و مغرورند و به همه چيز خويش تفاخر ميكنند حتي به نقاط ضعف و به جرم و خشونت و اعمال عنيف (خشن) خود. مردمي نادان و دستخوش اوهام و انباشته از پندار خرافي به حدي كه در زاويه هر تخته سنگي جني و شيطاني در كمين خويش تصور ميكنند.
به واسطه طبيعت خشك سرزمين خويش از زراعت كه اساس تمدن انساني است بيزارند و خواري را در دم گاو و عزت را در پيشاني اسب ميجويند. جز انجام حوايج ضروري و آني و بهيمي (حيواني) خود هدفي ندارند و بتها را براي همين مقصود ميخواهند و ميپرستند و از آنها ياري ميجويند. تجاوز به ديگران امري است متداول و رايج مگر اين كه آن ديگران مجهز و آماده دفاع از خويش باشند گاهي تجاوز به حقوق غير و به كار انداختن عنف مايه مباهات ميشود و اشعار حماسي براي آن ميسرايند. اگر به زن ديگري دست يافتند به جاي اين كه شيوه جوانمردي به كار انداخته و اسرار او را فاش نسازند برعكس آن زن را رسوا ساخته و نشانيهايي از اندام وي را در شعري شرح ميدهند.
خدا از نظر آنها يك موجود قراردادي است. واقع و نفس الامر براي او قائل نيستند از اين رو در مقام رقابت با قبيلهاي كه بت معروفي دارد براي خويشتن بتي ديگر ميآفرينند و به ستايش آن ميپردازند. خانه كعبه بتخانه بزرگ و قبله طوايف عرب است پس بايد مورد احترام و مكاني مقدس به شمار آيد ولي عبدالداربن حديب به قبيله خود جهينه پيشنهاد كرد كه بياييد در سرزمين حوراء (= در اصل حوران ناحيهاي بين دمشق و حجاز، شمال شرقي فلسطين، در قديم شهري معمور و آباده بوده) خانهاي بسازيم در برابر كعبه تا قبائل عرب بدان روي آورند و چون قبيله او اقدام به چنين كاري را خطير و بزرگ دانست و با وي موافقت نكرد آنها را هجو كرد(اين كتاب معتبر از هشامبن محمد كلبي در اول قرن سوم تأليف و اخيراً به قلم فاضلانه سيد محمد رضا جلالي نائيني ترجمه شده است. در اين كتاب نيم رخ واضحي از نحوه عقايد و كيفيت تدين اعراب رسم شده است.).
در همين كتاب (تنكيس الاصنام) روايتي هست كه روحيه اعراب را تا حدي نشان ميدهد.
ابرهه در صنعا كليسايي به نام قليس از سنگ و چوبهاي گرانبها ساخت و گفت دست از عرب برندارم تا كعبه را رها كرده و بدين معبد روي آورند و يكي از سران عرب كساني فرستاد تا قليس را شبانه به كثافت و نجاست اندودند. مرد پدر كشتهاي به خونخواهي پدر برميخيزد ولي قبلاً به سوي بتي به نام ذوالخلصه روي ميآورد. به وسيله ازلام (يعني) تير، از وي ميپرسد كه به دنبال قاتل پدر برود يا نه؟ اتفاقاً فال بد آمده يعني ذوالخلصه او را از رفتن به دنبال اين كار منع ميكند اما مرد عرب بيدرنگ پشت به ذوالخلصه كرده ميگويد اگر چون من پدر تو را كشته بودند هرگز دستور نميدادي از خونخواهي پدر باز ايستم.
ان كنت يا ذو الخلصه الموتورا
مثلي و كان شيخك المقبورا
لم تنه عن قتل العداة زورا
اگر اقوام ابتدايي، آفتاب و ماه و ستارگان را پرستيدهاند، اعراب بدوي شيفته سنگ بودند و به دور آن طواف ميكردند. مسافر باديه به هر منزل كه ميرسيد نخست چهار سنگ پيدا ميكرد، آن كه زيباتر بود براي طواف ميگذاشت و بر سه سنگ ديگر ديگ خود را بار ميكرد. گوسفند و بز و شتر بايد در برابر سنگ قرباني شود و خونش سنگ را رنگين كند.
بدين مناسبت بد نيست روايت ديگري از كتاب تنكيس الاصنام بياوريم چه نشان دهنده اين معني است كه حتي در بتپرستي نيز جدي نبودهاند بلكه در روي آوردن به اصنام تابع اوهام روح ضعيف و نادان خويشند.
مرد عربي شتران خود را به سوي بتي موسوم به “سعد” برد تا تبرك جويد. شتران از سنگي كه خون قربانيها، آن را رنگين ساخته بود رميدند. از خشم سنگي بر سر آن بت كوفت و فرياد زد، خدا تو را از بركت ستايش مردم دور كناد (كند) و اين ابيات يادگار آن حادثه است.
آتينا الي سعد ليجمع شملنا
فشتتنا سعد فلا نحن من سعد
وهل سعد الاصخرة بتنوفة
من الارض لايدعي لغي ولارشد
يعني ما نزد سعد آمديم كه ما را از پراكندگي نجات دهد و او ما را پراكنده كرد. مگر سعد جز پارچه سنگ در بيابان افتادهايست كه نه هدايت ميبخشد و نه گمراه ميكند؟
از سير در تاريخ سالهاي نخستين هجرت اين خصوصيت به چشم ميخورد، ترس يا اميد به غنائم طوايف مدينه را به سوي مسلمانان ميبرد و شكست مسلمين چون شكست (جنگ) احد آنان را دور ميساخت و موجب ميشد به مخالفان مسلمانان روي آورند.
حضرت محمد به خوي و روش آنها كاملاً آشنا بود از اين رو در قرآن مكرر به آياتي برميخوريم كه همين معني را ميپروراند، مخصوصاً در سوره توبه كه آخرين سورههاي قرآني و به منزله وصيت نامه پيغمبر است. آيههاي 50 و 101 را بخوانيد كه در يكي از آنها صريحاً ميفرمايد:
“ اَلاعَرْابُ اَشدَّ كُفراً وَ نفاقاً وَ اَجْدَرُ اَلاَّ يّعْلَمُوا حُدُودَ ما اَنزَْلَ اللهُ” يعني اعراب بيش از هر قومي به كفر و نفاق ميگرايند و ابداً شايستگي آن را ندارند كه اصول خداپرستي را به كار بندند و از اين رو آرزو ميكنند كاش قرآن بر غير عرب نازل شده بود “ وَلَوْ نَزَّلْناهُ عَلي بَعْضِ اْلاعْجَمينَ”.
باري سخن از شيوع اوهام و خرافات در عربستان بود كه حق بتها را نيز براي انجام حوايج ضروري و زودگذر، روزانه ميپرستيدند اما در حجاز مخصوصاً در دو شهر مكه و مدينه امر چنين نبود. ساكنان اين دو شهر مخصوصاً در يثرب تا حد زيادي در تحت تأثير عقايد يهودان و ترسايان قرار گرفته بودند، كلمةالله ميان آنان رواج يافته بود، خود را از اعقاب حضرت ابراهيم ميدانستند. از اخبار بنياسرائيل و روايات تورات كم و بيش اطلاع داشتند، قصه آدم و شيطان در ميان آنها رواج يافته، به وجود فرشتگان معتقد بودند نهايت آنان را به صورت دختر تصور ميكردند و در قران مكرر به اين عقيده باطل آنها اشاره شده است:
“ اَلَكُمُ الَّذكَرُ وَ لَهُ اْلاُنْثي ” آيا دختران از خداوندند و پسران از شما؟.
علاوه بر اينها بسياري از عادات يهوديان ميان آنها متداول شده بود از قبيل ختنه، غسل جنابت، دوري از زنان در حال قاعدگي و تعطيل روز جمعه در مقابل شنبه.
بنابر اين، دعوت اسلام در حجاز يك امر كاملاً نوظهور و به كلي مباين محيط اجتماعي نبود. علاوه بر وجود اشخاصي روشن كه حنيف ناميده ميشدند و از بتپرستي اجتناب داشتند در ذهن همان بتپرستان فروغ لرزاني تابيده بود و در قرآن نيز مكرر به اين معني تصريح شده است.
وَ لَئِن سَألَتْهُمْ مَن خَلَقَهُمْ لَيَقُولُنَّ اللهُ ( و اگر بپرسي از ايشان كه، كه آفريد ايشان را هر آينه گويند البته الله).
“ وَ لَئن سَئلْتَهُمْ مِنْ خَلَقَ اِلِسَّموات وَالارْض وَ سَخَّر الِشمْشِ وَ اْلَقَمَرَ لَيَقُوَلُنَ اللهُ فَاَنّي يَؤفَكُونَ ” ( و هر آينه اگر بپرسي از ايشان كه كيست كه آفريد آسمانها و زمين را و مسخر كرد آفتاب و ماه را، گويند الله، پس به كجا برگردانيده ميشويد).
كه در هر دو آيه صريحاً ميفرمايد كه از آنها بپرسيد، كه دنيا را آفريد و آفتاب و ماه را به كار انداخت، ميگويند “خدا” (الله).
مشركان قريش بتها را رمز قدرت معنوي و وسيله تقرب به خداي ميدانستند چنان كه در آيه 3 سوره زمر به اين معني اشاره شده است:
“ ما نَعْبُدُهًمْ اِلاّ لِيُقَرِبُونا اِلي اللهَ زُلْفي” ما آنها را ميپرستيم براي اين كه ما را به خدا برسانند”.
با وجود اينها اسلام در مكه نشو و نما نيافت و سيزده سال دعوت مستمر حضرت محمد و نزول آيات معجزهآساي سورههاي مكي نتوانست توفيق به بار آورد به طوري كه غالباً حدس زده ميشود عده اسلام آوردندگان در آن جا بيش از صد نفر نبود.
جهاد واقعي و مستمر و شبانهروزي حضرت محمد در طي سيزده سال نتوانست عناد و لجاج قريش را درهم شكند و گروندگان به اسلام جز عده انگشت شماري چون: ابوبكر، عمر، عثمان، حمزه، عبدالرحمنبن عوف، سعدبن ابي وقاص و غيره غالباً از قشرهاي پايين و از طبقه بيبضاعت بودند كه در نظر جامعه حجازي ارزش و اعتباري نداشتند.
ورقةبن نوفل كه خود رسماً مسلمان نشده بود ولي پيوسته محمد را تأييد ميكرد به پيغمبر توصيه كرده بود: ابوبكر را به اسلام دعوت كند و چون مرد محترمي است ايمان او تأثيري در رونق دعوت اسلام خواهد داشت همين طور هم شد يعني در نتيجه اسلام او عثمانبن عفان و عبدالرحمنبن عوف و طلحةبن عبيدالله و سعدبن ابي وقاص و زيبربن العوام نيز مسلمان شدند.
از صفات مشخص دعوت اسلام پايداري و استقامت حضرت محمد است. رسوخ و استواري يك مقصد اعلي از آن هويدا است. هيچ مانعي محمد را از دعوت خود منصرف نكرد نه وعده و وعيد، نه تمسخر و استهزاء و نه آزار ياران ضعيف او، از اين گذشته محمد چارهجو است، و به هر وسيلهاي متوسل ميشود. در سال پنجم بعثت عدهاي از ياران خود را به حبشه فرستاد بدين اميد كه پادشاه حبشه به ياري وي بشتابد. پادشاه حبشه خداپرست و مسيحي است، پس حقاً بايد به ياري مردمي كه برضد بتپرستي قيام كردهاند، بشتابد.
اين امر قريش را نگران ساخت و آنان نيز عدهاي با هدايا به سوي نجاشي فرستادند بدين اميد كه نجاشي گوش به سخنان مهاجران ندهد و بلكه مسلمانان را به عنوان مردمان منحرف و عاصي بدانها تسليم كند.
شايد در بدايت امر و آغاز دعوت اسلام قريش چندان بدين ادعا اهميت نميداد و به تمسخر و به استهزاء و تحقير محمد اكتفا ميكردند، او را ديوانه شاعر، ياوهسرا، دروغگو، كاهن و مربوط با اجنه و شياطين گفتند. ولي اصرار حضرت محمد در دعوت خود و روي آوردن عدهاي از متعين و متشخص رفتهرفته آنها را نگران ساخت.
اين كه روز به روز عناد و مخالفت قريش با حضرت محمد فزوني گرفت دليل آشكار دارد. رؤساي قريش تصور كردند و در اين تصور محق بودند كه اگر كار حضرت محمد بالا گيرد بنياد زندگاني آنها فرو ميريزد.
كعبه زيارتگاه قبايل عرب است. هر سال هزاران تن بدان جا روي ميآورند. محل تلاقي فصحا و شعرا است، بازار مكاره و محل دادوستد تمام عرب شبه جزيره عربستان است. از اين گذشته زندگي مردم مكه و شأن و حيثيت رؤساي قريش متوقف بر آمد و شد اعراب است و اعراب براي زيارت بتهاي خانه كعبه به مكه روي ميآورند.
اگر مطابق ديانت جديد، بتان از كعبه فرو ريخته شود ديگر كسي به كعبه روي نميآورد. به همين ملاحظات پانزده سال بعد كه اسلام قوت گرفت و در سال ده هجري مكه فتح شد و پيغمبر به صريح آيات قراني ورود در خانه كعبه را بر مشركين حرام كرد، مسلمانان مكه براي امر معيشيت خود نگران شدند و براي رفع نگراني آنها آيه 28 سوره توبه نازل شد كه:
“ ان خفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغنيكُمُ اللهُ من فَضَْلهَ” (يعني) اگر از فقر و كساد بازار نگران هستيد خداوند به صورت ديگري شما را بينياز خواهد كرد.
باري پس از اين كه قريش مأيوس شد از اين كه محمد را از دعوت منصرف كند به خصوص كه خطر دعوت محمد را بهتر احساس ميكردند، رؤساي قريش روش جديتري پيش گرفتند. نخست به ابوطالب كه پيرمرد موجه قوم بود و تصور ميكردند سخن او در برادرزادهاش تأثير ميكند روي آوردند و از او خواستند محمد را از اين كار منصرف كند و آنها در عوض به محمد مقام و منصب در خانه كعبه بدهند.
پس از آن كه ابوطالب نتوانست برادرزاده خود را از دعوت باز دارد تمام قريش بنيهاشم را تحريم كردند، كه كسي با آنها معامله نكند و مدتي آنها در مضيقه افتادند تا حميت عربي بعضي افراد به جوش آمد و بني هاشم را از اين مخمصه بيرون آوردند. پس از اين واقعه و پس از اين كه از رام كردن محمد خصوصاً پس از فوت ابوطالب نااميد شدند در مقام چاره قطعي برآمدند.
يا حبس يا نفي بلد يا قتل و سرانجام پس از زير و رو كردن اين سه شق، كشتن وي را عاقلانهترين راه يافتند. نهايت بايستي دست همه به خون محمد آلوده شود تا بنيهاشم نتوانند از طايفه خاصي خوانخواهي كنند و اين فكر در سال دوازده و سيزده بعثت پديد آمد و موجب مهاجرت پيغمبر به مدينه گرديد.
براي يك ايراني كه از در و ديوارش معجزه ميبارد و هر امامزادهاي، حتي مجهول النسب، پيوسته معجزه ميكند از مرور به قرآن به شگفت ميافتد كه اثري از معجزه در آن نيست.
شايد بيش از بيست موضع در قرآن ديده ميشود كه منكران از حضرت محمد معجزه خواستند و او يا سكوت كرده و يا سر باز زده و بدين اكتفاء كرده است كه بگويد من بشري هستم چون شما و خويشتن را فقط مأمور ابلاغ دانسته و فرموده است من مبشر و منذرم.
روشنترين اين موارد آيههاي 90 تا 93 سوره اسراي (اسرائيل، اسرا، الاسري) است:
“ وَقالُوا لَنْ نُؤمنَ لَكَ حَتّيِِ تَفُجَر لَنا منَ اْلاَرْض يَنبُوعاً. اَوْ تَكُونَ لَك جَنَةُ من نَخَيل وَ عنَبَ فَتُفَجَرَ الاَنْهارِ خلالَها تَفْجَيراً. اَوَْ تُسْقَطَ اّلسَماَء كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كسَفاً اَوِْ تَأتِيٍٍ بالله وَ اْلَملائكَة قَبيلاً. اَوْ يَكُونِ لَكَ بَيْتِ مَنْ زُخَْرُف اَوْ تَرْقِي فيِ اّلَسَماء وَ لَنْ نُؤمنَ لَرقُيّكَ حَتّيِ تُنَزَّل عَلَينا كتاباً نَقْرُؤه قُلْ سُبْحَانَ رَبّي هَلْ كُنْتُ اِلاّ بَشَراً رَسُولاً”
يعني (گفتند) ما به تو ايمان نميآوريم مگر اين كه چشمه آبي از زمين بجوشاني يا اين كه باغستاني از نخل و تاك داشته باشي كه جويها در آن روان باشد، يا چنان كه پنداشتهاي قطعهاي از آسمان بر ما فرود آيد، يا اين كه خدا و فرشتگان را به ما نشان دهي، يا اين كه خانهاي از زر ناب داشته باشي و يا اين كه به آسمان بر شوي و عروج تو را به آسمان قبول نميكنيم مگر اين كه از آسمان نامهاي بر صدق گفتار خود فرود آوري كه ما آن را بخوانيم. به آنها بگو من غير از بشري هستم فرستاده شده؟
بيدرنگ پس از اين سه آيه از تقاضاي منكران تعجب كرده ميفرمايد:
“ وَما مَنَع اّلناسَ اَنْ يُومنُوا اذْا جاءَ هُمُ اْلهُدي الا اَنْ قالُوا اَبَعَث اِللهُ بَشرِاً رسُولاً. قُلْ لَوْكانَ فيَ اْلارْضِ مَلائِكَةُ يَمْشُونَ مُطَمَئنّينَ لَنَزّلْنا عَلَيْهمِِ مِنَ اّلسَماءَ مَلَكأ رَسُولاّ”
يعني چرا مردم به مطلب حق گردن ننهاده و متوقعند فرستاده خدا ملائكه باشد؟ به آنها بگو: اگر پيغمبر را از جنس خود آنها معين كرده فرشته ميفرستاديم.
اين دو آيه روشن و منطقي است. شخصي از ميان قومي برميخيزد، بهتر ميانديشد، روشنتر ميبيند، بطلان خرافات و سخافت عقايد آنها را به آنها نشان ميدهد و عادات زيانبخش و خلاف آدميت را نهي ميكند.
سخنان درست و روشن او مستلزم بهانهگيري نيست. اما چيزهايي كه موجب مخالفت و بهانهگيري است نيز روشن است. مردمي بدين عادات سخيف و جاهلانه خو گرفتهاند از كودكي به آنها القاء شده و در آنها ريشه گرفته است. در قرن بيستم كه قرن عقل و روشني ناميده شده است مگر چنين نيست؟ مگر ميليونها بشر تابع عقل خود و منزه از عادات و معتقدات تلقيني هستند؟
در آن زمان به طريقه اولي، مردم از پيروي مردي كه ميخواهد عقايد و عادات اجدادي آنها را درهم بريزد سرباز ميزنند. اگر گفت من اين سخنان را از طرف خدا ميگويم، از او دليل ميخواهند، براي اين كه خود اين مرد براي پيغمبران گذشته معجزات گوناگون قائل شده و آن چه را از باب ديانات راجع به انبياء خود گفتهاند براي آنها بازگو كرده است و بنا بر مثل مشهور، سرود ياد مستان داده است. پس اكنون كه نوبت خود او رسيده است بايد معجزه ظاهر سازد. مردم قريش نميخواهند زير بار يكي از امثال خود بروند از اين رو ميگويند:
“ وَ قالوُ مالهذَا الرَّسُولِ يَأكُلُ الّطَعامَ وَ يَمْشيِ في اْلاسْواق لَوْلاَ اُنزِلَ الَيْه مَلَكُ فَيَكُونَ مَعَهَُ نَذيراً. اَوْ يُلْقيِ اَليْه كَنْزُ اَوْ تَكُوُنَ لَهُ جَنَّةُ يَأكُلِِ منْها وَ قالَ الظّاَلِمُونَ اِن تَتَّبِعُونَ اِلاّ رَجُلاً مَسحُوراً”
مثل اين كه خوردن و به بازار رفتن مخالف مقام نبوت است گويي آنها منتظر بودند كه نبي مثل ساير مردمان نباشد و احتياجي به خوردن و آشاميدن نداشته باشد، از اين رو با كمال سادهلوحي و ناداني ميگويند:
اين مرد چگونه دعوي پيغمبري ميكند كه هم طعام ميخورد و هم در بازار راه ميرود؟ اگر راست ميگفت فرشتهاي همراه خود ميآورد كه عين مطالب او را تصديق كند يا اين كه لااقل گنجي از آسمان برايش ميفرستادند كه براي معاش نيازي به رفتن به بازار نداشته باشد، پس چون فاقد اينها است يا جني (سحر) شده و اهريمني (ديوي) در وي حلول كرده يا ديوانه است”.
در مقابل اين تقاضا و بهانهجويي، پيغمبر جواني نميدهد و تقاضاي معجزه را با سكوت برگزار ميكند ولي در چند آيه بعد (آيه 30 سوره فرقان) به يك قسمت از ايرادهاي آنها از قول خدا پاسخ ميدهد كه قبل از تو هر پيغمبري را كه مأمور هدايت خلق كرديم هم غذا ميخوردند و هم در بازارها راه ميرفتند.
در سوره حجر باز قضيه تكرار شده است. منكران صريحاً ميگويند اي كسي كه خيال ميكني قرآن بر تو نازل شده است، تو ديوانهاي، اگر راست ميگويي فرشتهاي با خود بياور:
“ وَ قالوُا يا اَيَّهَا اّلَذي نُزّل عَلَيْه اّلذكُر اِنَّكَ لَمجْنُونَ. لَوْماتَأتينا بِاْلَملائِكَةِ اِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ”.
در آيات اوليه سوره انبياء باز اين مطالب تكرار شده است:
“ هَلْ هذا اِلاّ بّشَرُ مثْلُكُمْ اَفَتَأتُونَ السحْرَ وَ اَنتُمْ تُبْصروُنَ…بَلْ قالُوا اَضْغاثُ اَحْلام بَل افتَريِهُ بَلْ هُوَ شاعِرُ فَليأتِنا بِآيَةٍ كَماَ اُرْسلَ اْلاّوَلُونَ”.
يعني: “اين شخص بشريست مانند خود شما، چرا مجذوب شعر او ميشويد؟ خوابهاي پريشان يا تخيلات شاعرانه خويش را به نام خداوند برايتان نقل ميكند، اگر راست ميگويد نظير آن چه انبياء سلف آوردهاند، بياورد”.
پيغمبر در جواب آنها بدين اكتفاء ميكند كه خداوند ميفرمايد:
“قبل از تو مرداني براي هدايت فرستاديم كه به آنها وحي ميكرديم، نه فرشتگان، آنها نيز غذا ميخوردند و از زندگاني جاويد بهرهمند نبودند. اگر نميدانيد از دانايان يهود و نصاري بپرسيد”(“ و ما ارسلنا قبلك الا رجال يوحي اليهم فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون، و ما جعلنا هم جسداً لا يأكلون اطعام و ما كانوا خالدين”.).
روي هم رفته بيش از بيست و پنج بار اين بهانهجويي و معجزه خواستن در سورههاي مكي آمده است و در برابر اين تقاضاها، جواب پيغمبر يا سكوت بود يا اين كه با كمال صراحت فرمودهاند من بشري هستم مانند شما كه از طرف خداوند وحي و الهام دريافت ميكنم.
در آيه 20 سوره يونس عين اين معني آمده است:
“يقولون لولا انزل عليه آية من ربه، قل انما الغيب لله فانتظروا اني معكم منالمنتظرين”
(يعني) ميگويند مشركان چرا نشانه و علامتي از خدايش ظاهر نميشود؟ به آنها بگو: امور مخصوص ذات پروردگار است، يعني من هم چون شما از مكنونات غيبي و اراده حق تعالي اطلاعي ندارم، من هم چون شما منتظرم، يعني منتظر ظهور معجزه”.
باز در سوره رعد آيه 7 همان معني تكرار شده است ولي پيغمبر در آن جا فقط خود را مأمور ابلاغ اوامر مينامد و جوابي به اين كه چرا آيهاي نازل نميشود، نميدهد.
“وَ يَقُولُ اّلَذين كَفَرُوا لَوْلا اُنْزلَ عَلَيْه آيَةُ منْ رَبّه. انَّما اَنْتَ مُنذرُ وَ لِكُلّ قَوْمَ هادٍ
(يعني) كافران ميگويند پس چرا نشانه و آيتي بر صحبت گفتار او از طرف خداوندش ظاهر نميشود؟ در اين جا خداوند ميفرمايد، تو فقط بيمدهندهاي و هر قوم پيشوايي دارد. يعني تكليف تو ابلاغ اوامر است، ديگر آوردن معجزه كار تو نيست”.
عين اعتراض مشركان و جواب پيغمبر كه من فقط منذرم و نشانه و آيت، يعني معجزه، مخصوص ذات خداوند است در جايي ديگر تكرار شده است با اين تفاوت كه پيغمبر آيت و معجزه خود را قرآن ميگويد:
“وَ قالوُا لَوْلا اُنْزلَ عَلَيْه آياتُ منْ رَبّه قُلْ اِنّمَا اْلاياتُ عنْدَاللهِ وَ اِنَّماَ اَنَا نَذيُر مُبينُ”. (يعني) گفتند چرا خدايش آيتي نميفرستد، به آنها بگو كه آيتها همه مخصوص ذات پروردگار است و من فقط بيم دهندهام”.
اما پس از آن خداوند ميفرمايد:
“اوَلَمْ يَكْفهمْ اَنّا اَنْزَلْنا عَلَيْكَ اْلكتابَ يُتْلي عَلَيْهمْ اِنَّ فيِ ذلِكَ لَرَحْمَةً وَ ذِكْري لِقَوْمٍ يُؤمِنُونَ”.
يعني “آيا نازل كردن قرآن بر تو، آنها را كفايت نميكند كه در آن تذكرات و رحمت براي اهل ايمان است”.
در سوره ملك آيه 25 كه مشركان به او ميگويند:
“ پس اين روز قيامت كه تو از آن سخن ميگويي كي خواهد آمد؟ تصريح ميكند: كه علم بر آن مخصوص ذات خداوند است و من فقط نذيرم (انذار كننده خبر آورنده). قُلْ اِنَّماَ اْلعلْمُ عِنْدَاللهِ وَ اِنّما اَناَ نَذيُرُ مُبينُ”.
در سوره نازعات آيههاي 43، 44، 45 كه باز صحبت از روز حشر است نفي علم از شخص رسول به طور صريحتري آمده است:
“ فيمَ اَنْتَ منْ ذكرْيها. اِلي رَبكَ مُنْتَهيها. اِنَّما اَنتَ مُنْذِر مَنْ يَخَشيها. (به فارسي چنين است) تو از كجا ميداني قيامت كي ميرسد؟ فقط خداوند ميداند . تو فقط بايد مردم را از روز جزا بيم دهي”.
اصرار متوالي و مكرر مشركان در خواستن معجزه و سوگند ياد كردن آنها بر اين كه اگر نشانه اعجازي ظهور بپيوندد ايمان خواهند آورد رفتهرفته در نفوس مسلمانان و حتي در كنه روح خود پيغمبر اين آرزو را برانگيخت كه كاش خدا تفضل ميكرد و يكي از تقاضاهاي مشركان را در باب اعجاز و تأييد رسالت محمد برآورده ميكرد تا همه منكران مات و مبهوت شده ايمان ميآوردند. اين سه آيه سوره انعام را بخوانيد:
“ وَ اَقْسَموُا بالله جَهْدَ اَيْمانهُمْ لَئنْ جِائتْهُمْ آيَهُ لَيُؤمُننَّ بهاَ قُلْ انَّما آلاَيَاتُ عَنْدَالله و ما يُشْعَرُكُمْ اَنَّها اَذا جِأتْ لايُؤمنوُنَ. وَ تُقَلَّبُ اَفَئدَتَهُمْ وَ اَبْصارَ هُمْ كَمالَمْ يُؤمنُوِِا به اَوَلَ مَرَّة وَ نَذَرُ هُمْ في طُغْيانهْم يَعْمَهُونَ. وَلَوْ اَنَّنانَزَلْنا اِلَيْهمُ اْلَملائكَةَ وَ كَلّهَمُ اْلْموتي وَ حَشَرْناَ عَلَيْهمْ كُلّ شَيء قُبُلاً ما كانُواليُؤمنُوا اَلاّ اَنَ يَشاءاللهُ وَ لكَّنَ اَكْثَرَ هُمْ يَجْهَلوُنَ”.
مفهوم آيات چنين است كه:“ مشركان به خدا سوگند ياد كردند كه اگر آيتي (نشانه و معجزهاي محمد) ظاهر سازد، ( و يا) يكي از تقاضاهاي آنها انجام شود، ايمان ميآورند. اي محمد به آنها بگو آيات نزد خداوند است، يعني در دست من نيست، ميدانيد اگر آياتي هم ظاهر سازم باز ايمان نميآورند آنها را در گمراهي خود باقي بگذاريم. اگر از آسمان فرشته نازل شود و اگر مردگان به سخن آيند و همه امور خارقالعاده را در برابر آنها نهيم باز ايمان نخواهند آورد مگر اين كه خدا بخواهد اما اغلب آنها نميدانند”.
اكنون مطالب اين سه آيه را اجمالاً بررسي ميكنيم:
1- مشركان سوگند ياد كردند كه اگر يكي از معجزاتي كه از پيغمبر خواستهاند ظاهر سازد ايمان ميآورند و خداوند به محمد ميگويد به آنها بگو اعجاز از من نيست و از خدا است. اين صحيح است كه خرق عادات در دست آدميزاد نيست هر چند پيغمبر باشد. يعني قوانين طبيعت لايتغير است و خلاف آن صورت نميگيرد خاصيت آتش، سوزاندن است و اين خاصيت هميشه با اوست.
2- ميفرمايد: چه ميدانيد اگر هم معجزهاي روي بدهد باز هم ايمان نميآورند. ميتوان جواب نقضي به اين قضيه داد و گفت از كجا معلوم كه اگر معجزهاي روي ميداد ايمان نميآوردند!
ظاهر امر اين است كه هر خرق عادتي بشر را به شگفتي مياندازد و به آن كسي كه خرق عادت را كرده است با نظر ستايش مينگرد و هيچ بعيد نيست كه تسليم شود. مفسران ميگويند ظاهر نشدن معجزه از اين روست كه خداوند ميداند كه آنها ايمان نميآورند.
3- ميفرمايد:“ وتقلب افئدتهم و ابصارهم. يعني ما ديده و دل آنها را از حق برگردانيدهايم از اين رو به آياتي كه سابقاً فرستاديم ايمان نياوردند”.
خدايا راست گويم فتنه از توست اگر خداوند قادر متعادل مردم را از ديدن حق كور كرده است ديگر چه توقعي ميتوان از آنها داشت و چرا پيامبر بر آنها مبعوث ميشود؟
اما اين كه ميفرمايد سابقاً آياتي فرستاديم، مقصود از سابق چيست؟ آيا مقصود انبياء سلف است يا خود حضرت محمد. از انبياء سلف خبر صحيحي در دست نيست. ولي آن چه مربوط به حضرت محمد است به شهادت همين قرآن پيوسته مشركان آياتي خواستهاند و پيوسته به آنها جواب داده شده است كه پيغمبر بشير (بشارت و مژده دهنده) و نذير (بيم دهنده و ترساننده) است و شايد مقصود از جمله سابقاً آياتي فرستاديم، ايمان نياوردند، همين آيات قراني باشد كه البته اين جواب كافي نيست. زيرا مشركان براي اين كه به همين آيات قرآني ايمان آورند و اذعان كنند كه از طرف خداوند بر محمد نازل شده است مطالبه دليل ميكنند كه مثل عيسي و موسي و صالح و ساير انبيايي كه خود قرآن براي آنها معجزاتي قائل شده است حضرت محمد يكي از آن معجزات را ظاهر سازد.
4- خداوند در آيه 111 (سوره) انعام ميفرمايد: اگر ملائكه هم به سوي آنها بفرستيم و مردگان نيز از قبر برخيزند و با آنها سخن گويند ايمان نميآورند. آنها از پيغمبران ميخواستند كه براي تأييد گفتههاي خود فرشتهاي از آسمان به زمين بياورد يا چون عيسي مردهاي را زنده كند و پيغمبر هم آرزو داشته است كه يكي از اين امور صورت گيرد ولي خداوند به او ميفرمايد اگر اين امور هم واقع شود آنها ايمان نميآورند.
5- در اين صورت كه آنها ايمان نميآورند و در علم خداوندي كفر و شرك آنها ثبت شده است آيا فرستادن مردي براي دعوت و هدايت آنها يك امر بيهوده نيست و ميشود به خداوند حكيم و دانا كه امري برخلاف مصلحت و حكمت از وي سر نميزند كار عبث نسبت داد؟
قطعاً متعبدان (عبادت كنندگان و مذهبيون) قشري كه عقل را در برابر معتقدات به يك سو انداختهاند خواهند گفت اين امر براي اتمام حجت و براي آزمايش خلق است كه برخود آنها ثابت شود مردمان تبهكاري هستند و مستحق عذاب آخرت.
اما جواب آنها در آخر همان آيه (111 سوره انعام) آمده است، كه خداوند ميفرمايد“ الا ان يشاء الله. اين مردم ايمان نميآورند مگر آن كه خدا بخواهد”.
پس نتيجه لازم قضيه اين است كه چون خدا نخواست آنها ايمان نياوردند و اين مطلب را صريحاً در آيه 110 فرموده است كه: ما چشم و دل ايشان را از گرويدن به حق گردانيدهايم.
قبل از اين آيات در همين سوره انعام در آيه 107 ميفرمايد: “ولوشاءالله ما اشراكوا (يعني) اگر خدا ميخواست مشرك نميشدند” پس خدا خواسته است كه مشرك شوند. بنده ضعيف با خواست خداي توانا چه ميتواند كرد؟ پس محمد هم نميتواند آنها را از شرك و بتپرستي منصرف كند براي آن كه شرك آنها معلول اراده خداوند است پس آنها معلول نيستند بنا بر اين چرا آنها را به عذاب آخرت بيم ميدهند؟
اگر مشيت الهي ملاك ايمان مردم است آيا به عدالت و حقيقت و عقل نزديكتر نبود كه آن مشيت الهي به نيكي و هدايت مردم تعلق ميگرفت تا نيازي به فرستادن انبياء نباشد و بندگان خدا از رسول معجزه نخواهند و اين همه عذر براي نياوردن معجزه نياورند؟
از سياق اين آيات و آيات ديگر چنين برميآيد كه حضرت انجام تقاضاي مشركان را به دست مسامحه و طفره ميدهد و اين معني از سوره تكوير به خوبي مستفاد ميشود. سوره تكوير از بليغترين و شاعرانهترين سورههاي مكي، بسي موزون مسجع و خوشآهنگ است و قوه دلايل خطابي حضرت رسول از آن ساطع است.
پيغمبر از جواب مستقيم به مشركان به نحو بارزي اجتناب ميكند. در عوض ادعاي خود را به شكل گرم و مؤثري بيان ميكند. البته همه مطالب از طرف خدا گفته ميشود. پس از 18 سوگند در آيه 18 آيه خداوند مشركان را كه مدعي بودند گفتههاي محمد هذيان كاهنان و مولود دماغ عليل شخص مصروعي است مخاطب ساخته ميفرمايد:
“ انِّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَريمٍٍ. ذي قُوِّة عِنْدَ ذي اْلَعْرش مكين مُطاعٍ ثّمِّ آمينَ، وَ ما صَاحِبُكُمْ بمِجْنُونٍ وَ لَقَدِ راه باْلافق اْلُمبين وَ ما هُو عَلَي اْلغَيبِِ بِضنَينٍٍ و ما هُوَ بِقَوْلِ شَيْطانٍ رَجيمٍٍ”.
كه معني آن به طور خلاصه چنين است: قرآن سخن فرستادهاي است امين. (مقصود جبرئيل است) كه در پيشگاه باري تعالي مستقر است و مطاع است و امين. (صاحب) مرد شما، محمد ديوانه نيست. او را يعني فرستاده خدا را در ابلاغ پيام خداوند بخيل نيست و آن پيام از شيطان رجيم نيست”
اغلب كساني كه از محمد معجزه ميخواستند تا مسلمان شوند و خداوند در باره آنها ميفرمايد:
“ اگر فرشته نازل كنيم و مردگان با آنها سخن گويند باز ايمان نخواهند آورد”
ده سال بعد كه برق شمشير محمد و يارانش درخشيدن گرفت، ايمان آوردند به طوري كه خود خداوند فرموده است “يَدْخُلُونَ في دينِِ اللهِ اَفْواجاً” و شاهد بارزتر، قضيه اسلام آوردن ابوسفيان است. ابوسفيان كه از مخالفان سرسخت بود و در جنگهاي عديده بر ضد مسلمين شركت داشت در سال دهم هجري مسلمان شد.
هنگامي كه محمد با چند هزار تن به فتح مكه آمد عباسبنعبدالمطلب او را نزد پيغمبر آورد و پيغمبر بر او بانگ زد:
واي بر تو هنوز نميداني كه خدايي جز پروردگار عالم نيست؟ ابوسفيان گفت چرا كمكم دارم بدين عقيده ميگرايم، حضرت باز فرمود: هنوز منكري كه محمد رسول اوست؟
ابوسفيان تمجمج (=كلمات را نا مفهوم ادا) كرده گفت:“ در اين باب بايد بيشتر بينديشم”. عباس به او گفت“ ابوسفيان زودتر مسلمان شو وگرنه هم اكنون محمد امر ميكند گردنت را بزنند ابوسفيان مستأصل ميشود و ناچار در ميان اردوي مسلمين اسلام ميآورد و پيغمبر براي رضايت خاطر او بنا بر توصيه عباسبن عبدالمطلب خانه او را چون حريم كعبه مأمن قرار داده فرمود:
“ من دخل بيته كان اَمنا”
و پس از غلبه بر قبيله هوازن در همين سال و به دست آوردن غنايم بيشمار، سران قريش و ابوسفيان را به عطايا و بخششهاي شاهانه مخصوص گردانيد ( مخصص گردانيد= تخصيص يافته) تا به جايي كه صداي نارضايي سران انصار را درآورد.
علاوه بر موارد فوق، وحشي كه حمزه را كشته و جسد او را مثله كرده( Mosle كسي كه گوش و بيني يا عضو ديگرش را بريده باشند، شكنجه دادهاند) بود و فرياد خشم و غضب و نفرت پيغمبر را برانگيخته بود و پيغمبر سوگند ياد كرده بود كه انتقام عموي شجاع و محبوب خود را از او بستاند وقتي به حضور پيغمبر رسيد و اسلام آورد، اسلام او را پذيرفت.
بديهي است اسلام آنها از ترس بود ولي پيغمبر همين اسلام آوردن دروغين آنان را پذيرفت.
آن چه در باب سه آيه سوره انعام گفته شد صرف حدس و فرض نيست قرائني در آيات ديگر قرآني هست كه اين حدس و فرض را تأييد ميكند به اين معني كه نشان ميدهد خود پيغمبر از اين كه خداوند آيتي براي تصديق نبوت او نميفرستد در باب رسالت خود دچار نوعي شك شده است. صريحترين آنها آيات 94 و 95 سوره يونس است:
“ فَانِْ كُنْتَ في شَكّ مِماّ اَنْزَلْنا اِلَيْكَ فَسْئَل اّلَذينَ يَقْرَؤُنَ اْلكتابَ منْ قَبْلكَ لَقَدْ جاءَك اَلحَقّ منْ رَبّكَ فَلاَ تَكُونَّنَ منَ اْلُمْتَرينَ. وَ لا تَكُوِنَنَّ مِنَ اّلَذينَ كَذَّبُوا بِااَياتِ اللهِ فَتَكُونَ مِنَ اْلخاسَرينَ.
(يعني) اگر شك داري در آن چه ما به تو نازل كردهايم از خوانندگان تورات بپرس حقيقت از خداوند به تو رسيده است و در آنها شك مكن و از آن مردمان مباش كه آيات خداوندي را دروغ دانستهاند ورنه از زيانكاران خواهي شد”.
آيا اين دو آيه را نوعي صحنهسازي بايد فرض كرد كه براي اقناع مردم ضعيف و شكاك فرو خوانده است تا به آنها بگويد كه خود او نيز مانند آنها دچار شك شده است و اينك خداوند آن شك را برطرف ساخته است؟
يا اين كه اين دو آيه صداي وجدان عميق و ضمير ناخودآگاه محمد مأيوس از معجزه است؟
تنها اين دو آيه نيست كه چنان مفاهيمي را ميرساند در سورههاي مكي نظير آنها را ميتوان يافت كه ما را (از) انقلاب بحران گونهاي در روح حضرت خبر ميدهد چنانكه از آيه (14) سوره “هود” نوعي عتاب و ملامت استنباط ميشود.
“ فَلَعَلَّك تاركُ بَعْضَ ما يُوحي اِلَيكَ وَ ضائقُ به صَدْرُكَ اَنْ يَقُولُوا لَولاِ اُنْزَلَ عَلَيْهِ كَنْزُ اَوَْ جاءَ مَعَهُ مَلَكُ. اِنَّما اَنْتَ نَذير
خداوند به محمد ميگويد شايد تو بعضي از مطالبي را كه به تو وحي كردهايم به مردم نميگويي و نوعي گرفتگي خاطر و ناراحتي احساس ميكني كه آنها به تو ميگويند اگر راست ميگويي چرا گنجي ظاهر نميسازي يا فرشتهاي براي صدق گفتار خود نميآوري؟ تو فقط مبلغ و داعي هستي و ديگر تكليفي نداري كه هر چه آنها خواستهاند انجام دهي”.
باز در آيه 35 سوره انعام به گونهاي ديگر محمد مورد عتاب قرار ميگيرد كه ميتوان فرض كرد كه حضرت از اين امر دلگير است كه چرا خداوند به او قدرت اعجاز نداده است.
“ وَ انْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكَ اعْراضُهُمْ فَان اسْتَطَعْتَ اَنْ تَبْتَغَي نَفَقاً فيِ اْلارْضِ اَوْ سُلَّماً فيِ الّسَماء فَنَاتيَهُمْ بأية وَلَوْ شاءَ اللهُ لَجَمعَهُمْ عَلَي اْلهُدي فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ الجاهِلينَ”.
يعني اگر انكار و بهانهگيري آنها خيلي بر تو گران آمده است نقبي در زمين زن يا نردباني در آسمان بساز تا تواني آن چه ميخواهند (معجزه) فراهم سازي اگر خداوند ميخواست همگي هدايت ميشدند ولي تو نادان مباش.
در سوره نساء (آيه 152) اين معني طوري ديگر آمده است و اين دفعه راجع به اهل كتاب سخن ميگويد كه گويي يهود نيز از وي معجزه خواستهاند و براي متقاعد ساختن آنان اين آيه آمده است:
“ يَسْئَلُكَ اَهْلُ الْكتاب اَنْ تُنَزّل عَلَيْهمْ كتاباً منَ اّلسَماء فَقَدْ سَاَلُوَا مُوسَي اَكبَرَ منْ ذَلكَ فَقَالُوا اَرناَ اللهَ جَهْرَةً فَاَخَذَتْهُمُ اّلصَاعقَةُ بِظُلْمهمْ ثُمَّ اتَّخَذُوا اْلعجْلَ منْ بَعدَ ما جَاستْهُمُ اْلبَيّناتُ فَعَفَوْناَ عَنْ ذلِكَ وَ آتَيْنا مُوسي سُلْطاناً مُبيناً”
اهل كتاب از تو ميخواهند از آسمان براي آنها كتاب آوري. از موسي بيش از اين تقاضا داشتند و ميخواستند خدا را علناً به آنها نشان دهد پس صاعقه جواب تقاضاي ستمكارانه آنها بود. سپس به گوسالهاي روي آوردند پس از آن همه دلايل خداوندي معذلك بخشيده شدند و به موسي نيز سيطره مسلم بخشيديم.
در آيه 59 سوره اسري عذر معجزه نياوردن اين چنين توجيه شده است:
“ وَ ما مَنَعَنا اَنْ نُرْسلَ بالايات الا اَنْ كَذَّبَ بهَا الاوّلُونَ وَ آتَيْنا ثَمُودَ اّلناقةُ مُبْصرةً فَطَلَمُوا بِها وَ نُرْسِلُ بِالاياتِ الاّ تَخْوْيَفاً (يعني) سبب نياوردن معجزه اين است كه سابقاً در قوم ثمود ناقه صالح را فرستاديم ولي باز ايمان نياوردند، از اين رو هلاكشان كرديم پس اگر براي تو معجزهاي ظاهر سازيم و ايمان نياوردند مستحق هلاك خواهند شد در صورتي كه ما ميخواهيم آنها را مهلت دهيم تا كار محمد تمام شود”. مطابق تفسير جلالين.
آيه بعدي نيز خواندني و سزاوار تأمل است.
“ وَ اذْ قُلْنا لَكَ اِنَّ رَبَّكَ اَحاطَ بالنّاس وَ ما جَعَلنَا اّلرُيَا اّلَتَي اَريْناكَ اِلا فِتْنَةً لَلّناسِ وَ اّلشّجَرَةَ اْلَملْعُونَةَ فيِ اْلقُراَنِ وَ نُخّوِفَهُمْ فَما يَزيدُهُمْ اِلا طُغْياناً كَبيراً”
خداوند در اين آيه نخست ميفرمايد: ما به تو گفتيم كه خداي تو محيط و مستولي بر مردم است يعني مترس و حرف خود را بزن. باز ميفرمايد: رؤيايي كه بر تو ظاهر ساختيم براي امتحان مردم بود كه مقصود داستان معراج است و در اين جا نام رؤيا بر آن گذاشته است و آن را براي آزمودن مردم ظاهر ساختيم، زيرا پس از اين كه قصه معراج را نقل كرده او را مسخره كردند و عدهاي از اسلام برگشتند.
باز ميفرمايد: شجره ملعونه، درخت زقوم كه در قران آمده است، براي آزمايش خلق و براي ترساندن است كه همه اينها آنان را به طغيان بيشتر كشانيد. زيرا عربها بناي تمسخر گذاشته گفتند درخت چگونه در آتش سبز ميشود.
بالاخره در همه جا به جاي معجزه نشان دادن، تهديد به دوزخ در كار است چنان كه در همين سوره اسرا آيه 58 ميفرمايد:
“ وَ انْ منْ قَريةَ اِلاّ نَحْنُ مُهْلكُوها قَبْلَ يَوْمِ الْقِيمِة اَوْ مُعَذّبُوَها عَذاباً شَدَيداً
(يعني) بسا ساكنين قريهها را كه قبل از روز قيامت به هلاك رسانيديم يا دچار عذاب ساختيم”.
عجب خداي رئوف و عادلي است كه خود ميفرمايد:
“ وَ لَوْ شِئْنا لاَتَيْنا كُلَّ نَفَسٍ هُديها (يعني) اگر ميخواستيم نور هدايت در هر نفسي ميافكنديم”.
ولي معذالك آنها را، آنهايي كه خودش نخواسته است هدايت شوند، به هلاكت و عذاب شديد تهديد ميكند.
آيا بهتر نبود به جاي اين تشدد يك معجزه ظاهر ميشد تا همه اسلام ميآوردند و آن همه جنگ و خونريزي صورت نميگرفت؟
در آيه 37 سوره انعام عذر معجزه نياوردن به گونهاي ديگر آمده است كه كمتر از تهديد به عذاب نيست:
“ وَ قالُوا لَوْلا نُزّلَ عَلَيْه آيَةُ مِنْ رَبّه قُلْ اِنَّ اللهَ قادرُ عَلي اَنْ يُنَزّلَ آيَةٍ وَلكِنَّ اَكثَرَهُمْ لاَ يَعْلَمُوَنَ”
ميگويند چرا خداي او آيتي (معجزهاي) بر صدق گفتارش نميفرستد؟ به آنها بگو خدا قادر است آيتي بفرستد ولي اكثر آنها نميدانند”.
تلازم (لازم هم بودن، به يكديگر وابسته بودن عقل و منطق) عقلي و منطقي در اين آيه كجاست؟ منكران معجزه ميخواهند، به آنها جواب داده ميشود كه خداوند قادر است آيتي نازل كند، البته خدا قادر است، منكران ميدانند كه خدا قادر است و از همين روي معجزه ميخواهند، پس به همين دليل كه قادر است بايد معجزه روي دهد ولي معجزهاي ظاهر نميشود و به گفتن “اكثرهم لايعلمون” اكثر آنها نميدانند اكتفاء ميشود. مردم چه مطلبي را نميدانند؟ اين كه خدا قادر است؟ از قضا اين را ميدانند و به همين دليل معجزه ميخواهند.
از بس كه تلازم عقلي ميان درخواست مردم و جواب پيغمبر محو و ناپديد است كه در تفسير جلالين مينويسند:
“اكثر اين درخواست كنندگان معجزه، نميدانند كه اگر معجزه به وقوع پيوست و آنها ايمان نياوردند، مستحق هلاكت خواهند شد”.
اولاً چرا اگر معجزه صورت گرفت آنها ايمان نياورند؟
ثانياً مردماني بدين سخاوت فكر و عناد جاهلانه كه در صورت وقوع معجزه باز ايمان نميآورند بهتر كه هلاك شوند. مگر چهل و هشت نفر آنها در جنگ بدر كشته شدند چه زياني به جهان رسيد؟
در فصل پيش گفتيم روش حضرت محمد در خواستن معجزه، سلبي (منفي) است و جواب او به مشركان اين است كه من مبشر و منذرم. ولي روش او در باب قرآن چنين نيست هنگامي كه منكران قرآن را مجعول (ساخته، جلعيات) خود او يا تلقينات ديگران ميگويند فوراً جواب ميدهد: اگر راست ميگوييد ده سوره مانند آن بياوريد.
“ اَمْ يّقُولُونَ افْتريهُ قُلْ فَأتُوا بِعَشر سُوَر مثُله مُفْتَرَيات وَ ادْعُوا مَن اسْتَطَعْنُمْ منَْ دَوُنَ اَلله اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ” ( ميگويند قرآن ساخته و مفتريات خودش است. به آنها بگو اگر ميتوانيد ده سوره مثل همين مفتريات را و بخوانيد هر كه را ميخواهيد به ياري طلبيد، اگر از راستگويان هستيد)
و در پاسخ مشركان كه قرآن را اساطير الاولين ميخواندند و مدعي بودند كه اگر بخواهيم مانند آن را ميآوريم
(“واذاتتلي عليهم آياتنا قالوا قد سمعنا لو نشاء لقلنا مثل هذا ان هذا الا اساطير الاولين” (سوره انفال آيه 3). گوينده اين جمله نصربن حارث است كه در جنگ بدر اسير شد و پيغمبر امر كرد عليبن ابيطالب گردن او را زد.)
ميفرمايد:
“ قُلْ لَئن اجْتَمَعَت الانْسُ وَ اْلجّنُ عَليِ اَنْ يَأتُوا بِمَثَل هذَا اْلقُرْان لايأتُونَ بمثله وَ لَو كانَ بَعْضهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً ” يعني اگر جن و انس جمع شوند نميتوانند مانند آن را بياورند”.
بنابر اين حضرت محمد قرآن را سند رسالت خويش ميداند و علماء اسلام نيز بر اين امر اتفاق دارند كه معجزه او قرآن است اما در اين كه قرآن از حيث لفظ و فصاحت و بلاغت معجزه است يا از حيث معاني و مطالب آن يا از هر دو حيث، بحث فراواني در گرفته و غالباً علماي اسلام از هر دو حيث قرآن را معجزه دانستهاند.
بديهي است رأي بدين قاطعي ناشي از شدت ايمان است نه محصول تحقيق بيغرضانه و از اين رو محققان و اديبان غير مسلمان، انتقادات بيشماري بر فصاحت و بلاغت قرآن دارند كه در پارهاي از آنها دانشمندان اسلامي نيز هم داستانند. نهايت در مقام توجيه و تفسير آن برميآيند. چنان كه فصلي از “اتقان” سيوطي به اين موضوع اختصاص يافته است.
قرآن از حيث لفظ
از علماي پيشين اسلام كه هنوز تعصب و مبالغه اوج نگرفته است به كساني چون ابراهيم نظام برميخوريم كه صريحاً ميگويد نظم قرآن و كيفيت تركيب جملههاي آن معجزه نيست و ساير بندگان خدا نيز ميتوانند نظير يا بهتر از آن بياورند. و پس از آن وجه اعجاز قران را در اين ميگويد كه در قرآن از آينده خبر ميدهد آن هم نه بر وجه غيبگويي كاهنان بلكه به شكل امور محققالوقوع.
عبدالقادر بغدادي در كتاب الفرقبينالفرق، اين مطلب را از ابن راوندي براي طعن و اعتراض به نظام نقل كرده است. زيرا ميگويد صريح آيه قرآن است “لو اجتمعت الانس والجن علي ان يأتوا بمثل هذا القران لايأتون بمثله” (يعني) اگر انس و جن جمع شوند نميتوانند مانند اين قرآن را بياورند. پس نظام برخلاف نص قرآن عقيدهاي ابراز كرده است.
شاگردان و پيروان نظام، چون ابنحزم و خياط، از وي دفاع ميكنند. و بسي از سران معتزله با وي هم عقيدهاند. و ميگويند ميان آن چه نظام گفته است و مفاد آيه قرآن منافاتي نيست. وجه اعجاز قرآن از اين راه است كه خداوند اين توانايي را از مردم زمان نبوت سلب كرد كه نظير قرآن را بياورند ورنه آوردن شبيه آيات قرآني ممكن و بلكه سهل است.
بعضي را عقيده بر اين است كه الفصول و الغايات را ابوالعلاء معري ( شاعر و لغت شناس نابيناي عرب حدود 363-449 هجري) به قصد رقابت با قرآن انشاء كرده و از عهده برآمده است.
تركيبات نارسا و غير وافي (تمام و كامل) به معني و مقصود و نيازمند تفسير، واژههاي بيگانه يا نامأنوس به زبان عرب استعمال كلمه در معني غير متداول، عدم مراعات مذكر و مؤنث يا عدم تطابق فعل با فاعل يا صفت با موصوف و ارجاع ضمير بر خلاف قياس و دستور، يا به مناسبت سجع دور افتادن معطوف از معطوفعليه و موارد عديدهاي از اين قبيل انحرافات در قرآن هست كه ميداني براي منكران فصاحت و بلاغت قرآن گشوده است و خود مسلمانان متدين نيز بدان پيبردهاند و اين امر مفسران را به تكاپو و تأويل و توجيه برانگيخته است و شايد يكي از علل اختلاف در قرأئت نيز اين باشد چنان كه “ يا ايها المتدثر” يا ايها المدثر شده است و مفسر مجبور است بگويد “ت” به “د” تبديل و در “د” ادغام شده است. هم چنين يا ايها المتزمل كه يا ايها المزمل شده است.
در سوره نساء آيه 161 چنين آمده است:
“ لكن الرّاسخُونَ في العلم مِنْهُمْ وَ الُمؤمَنُونَ… واَلمقيمين اَلصلاةَ و اَلمؤتون الزكَاة…” ( ليكن راسخين در علم و مؤمنين… و برپا دارندگان نماز و دهندگان زكاة…)
جمله مقيمين الصلوة بايد مانند راسخون مؤمنون و مؤتون در حال رفع و به صورت مقيمون نوشته شود.
در سوره حجرات آيه 9 “ وَ اِنْ طائفَتانِ منَ الُؤمِنينَ اقْتَتَلُوا” ( و اگر دو گروه از مؤمنان كارزار كنند با هم) . “ن” فاعل جمله، كلمه طائفتان است بر حسب اصل در زبان عربي فعل ميبايستي “اقتتلتا” باشد تا با فاعل مطابقت كند.
آيه 177 سوره بقره كه در جواب به اعتراض يهود است راجع به تغيير قبله از مسجدالاقصي به كعبه مضمون زيبا و ارجمندي دارد:
“ لَيْسَ اْلبَّرَ اَنْ تُولّوُا وجُوُهَكْمْ قبَل اْلَمشْرقِ وَ اْلمغَربِ وَلكِنَّ اْلبَّر مِنَ اَمَنَ بِاللهِ وَ اْلَيَومِ الاخر”
يعني خوبي در اين نيست كه روي به مشرق آورند يا مغرب، خوب كسي است كه ايمان به خدا و روز بازپسين آورد. كه عطف شخص است به صفت و بايد چنين باشد. خوبي روي آوردن به مشرق يا مغرب نيست بلكه خوبي آن است كه به خدا ايمان آرد.
به همين جهت تفسير جلالين جمله “لكن البر” را چنين توجيه ميكند و لكن ذالبر.
مْبُردّ كه يكي از بزرگترين علماء نحو است با ترس و لرز ميگفت اگر من به جاي يكي از قراء بودم اين كلمه “بر” را با كسر نميخواندم، بلكه با زير و مفتوح ميخواندم تا “بر” مخفف “بار” باشد و معني نكوكار دهد و به همين دليل مطعون شد و وي را سست ايمان گفتند.
در آيه 63 سوره طه قوم فرعون راجع به موسي و برادرش هارون ميگويند ان هذان لساحران. در صورتي كه اسم بعد از حرف آن بايد در حال نصب باشد و هذين گفته شود و معروف است كه عثمان و عايشه نيز چنين قرائت كردهاند. براي اين كه به تعصب و جمود در عقيده اشخاص پي ببريم خوب است رأي يكي از دانشمندان اسلامي را كه در جايي خواندهام نقل كنم.
اين دانشمند ميگفت اين اوراقي كه به اسم قرآن در ميان دو جلد قرار گرفته است به اجماع مسلمين كلام خدا است، در كلام خدا اشتباه راه نمييابد پس اين روايت كه عثمان و عايشه به جاي هذا، هذين خواندهاند فاسد و نادرست است.
تفسير جلالين به طرز ملايمتري به رفع اشكال برخاسته و ميگويد در اين تثنيه در هر سه حالت نصب و رفع و جرّ با الف آورده ميشود ولي ابو عمرو نيز مانند عثمان و عايشه هذين قرائت ميكرده است.
در سوره نور آيهاي (33) است شريف و انساني كه ما را از وجود يك رسم زشت و ناپسند در آن زمان آگاه ميكند.
“ لاتُكْرهُوا فَتَياتكُمْ عَلَي اْلبِغاء اِنْ اَرَدْنَ تَحَصنُّناً لتَبْتَغُوا عَرضَ اْلحَيوة الُدّنْيَا وَ مَنْ يُكْرهْهُنَّ فَانَّ مَنْ بَعدِ اِكَْراهِهِنَّ غَفُور رَحَيُم”
(يعني) دختران خود را براي تحصيل مال به زنا مجبور نكنيد. كسي كه آنها را مجبور كند پس از مجبور كردن آنها خداوند آمرزنده و رحيم است”
( معني دقيق آيه چنين است: كنيزانتان را اگر خواهند عفيف باشند، به طلب مال دنيا، به زناكاري وادار مكنيد و چون وادار شدند خدا نسبت به ايشان آمرزگار و رحيم است).
پر واضح است كه قصد پيغمبر نهي از يك كار زشت و ناپسند است يعني كساني كه كنيز و برده دارند به قصد انتقاع و به جيب زدن مزد همخوابگي آنان، آنان را به نزد حريف نفرستند و به زنا مجبور نكنند.
و باز واضح است كه قصد از جمله “فان الله من بعد اكراههن غفور رحيم” اين است كه خداوند بر كنيز و بردهاي كه به امر مولاي خود تن به زنا داده است ميبخشايد. ولي ظاهر چنين است كه خداوند نسبت به مرتكبان اين عمل غفور و رحيم است پس عبارت نارسا و به مقصود شريف پيغمبر وافي نيست به رأي ابراهيم نظام در باره قرآن اشاره كرديم و بايد اضافه كرد كه او در اين رأي تنها نيست، بسي از معتزليان ديگر چون عبادبن سليمان و فوطي كه همه از مؤمنان بنامند با وي هم رأيند و اين عقيده را مباين اسلام و ايمان خود نميدانند.
بديهي است نام متفكر بزرگ و روشنفكرترين مردان عرب ابوالعلا معري را به ميان نميآوريم كه منشأت خود را اصيلتر و برتر از قرآن ميدانست.
باري بيش از صد مورد انحراف از اصول و استخوان بندي زبان عربي را از اين قبيل كه اشاره شد ثبت كردهاند و نيازي به گفتن نيست كه مفسرين و شارحان قرآن در توجيه اين انحرافها كوششها و تأويلها كردهاند و از آن جمله است زمخشري كه از ائمه زبان عرب و از بهترين مفسران قرآن كريم به شمار ميرود و يكي از ناقدان اندلسي، (كه) نامش را به خاطر ندارم، در باره وي ميگويد اين مرد ملانقطي و مقيد به قواعد زبان عربي يك اشتباه فاحش كردهاست. ما نيامدهايم قرائت را بر دستور زبان عربي منطبق سازيم تكليف ما اين است كه قران را دربست قبول كنيم و قواعد زبان عرب را بر آن منطبق سازيم.
اين سخن تا درجهاي درست است. فصحاي بزرگ (هر) قومي نماينده دستور زبان ملت خويشند ولي از اين بابت كه در استعمال كلمات و تركيب جمله از اصول متداول و رايج و قابل فهم و قبول عامه دور نميشوند مگر ضرورتي آنان را به مسامحه بكشاند. حسن بيان و شعر خوب قبل از اسلام در ملت عرب نشو و نما كرده و قواعد زبان عرب استوار گرديده بود مسلمين معتقدند كه قرآن در فصاحت و بلاغت از تمام مواليد قريحه فصيحان قبل از خود برتر است پس بايد كمتر از همه آنها از اصول زبان و ضوابط فصاحت منحرف شده باشد.
گفته ناقد اندلسي از اين حيث هم خدشهپذير است كه قضيه را معكوس طرح ميكند. قضيه به طور اساسي بايد اين طور طرح شود:
قرآن در حد اعلاي فصاحت است به درجهاي كه بشر از آوردن مانند آن عاجز است، پس كلام خدا است. پس آن كسي كه آن را آورده است پيغمبر است.
ولي ناقد اندلسي ميگويد قرآن كلام خدا است پس اصيل و غير قابل ايراد است يعني هر گونه انحراف از اصول زبان عرب در آن اصل است و بايد قواعد زبان عرب را تغيير داد.
به عبارت ديگر ميخواهند فصاحت و بلاغت قرآن را دليل نبوت حضرت محمد قرار دهند تا منكران را متقاعد سازند ولي ناقد اندلسي نبوت حضرت را امري مسلم ميداند و چون او گفته است قرآن سخن خدا است پس ديگر درِ هر گونه گفت و شنود بسته است و بايد دربست آن را قبول كرد.
با همه اينها قرآن ابداعي است بيمانند و بيسابقه در ادبيات جاهليت در سورههاي مكي مانند سوره “والنجم” انسان به يك نوع شعر حساس و حماسه روحاني برميخورد كه نشانهاي از قوت بيان و استدلال خطابي محمد است و نيروي اقناعي در آن نهفته است.
اگر آيه 32 را كه از آيات مدني است و شخص نميداند چرا حضرت عثمان و يارانش آن را در اين سوره (مكي) گنجانيدهاند برداريم، مانند غزلهاي سليمان لطيف، شيرين و خيالانگيز است، با اين تفاوت كه در اين سوره از زيبايي دختران اورشليم و مْغازله با دوشيزگاني كه پستانشان چون گوسفندان سفيد بر كوه جلعار (بايد جلعب كوهي در نزديكي مدينه باشد) خفته چيزي ديده نميشود. رجزخواني قهرماني است كه خود را فرستاده خدا ميداند و كيفيت وحي و اشراق و رؤياهاي پيامبرانه خويش را بيان ميكند:
“ وَ النَّجْم اِذا هَوي، ماضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ماغَوي، وَ مَا يَنْطقُ عَن اْلهَوي، اِنْ هُوَاَّلا وَحْيُ يُوحيِ، عَلَّمَهُ شَديدُ اْلقُوي، ذُو مرَّةٍ فَاسْتَوي وَ هُوَ باْلافُق اْلاَعْلي، ثُمَّ دَنَي فَتَدَلّيِِ فَكانَ قابَ قَوْسَيْن اَوْ اَدْني، فَاَوْحي اِليِ عَبْده ما اَوْحي… عنْدَ سدُرة اْلُمنْتَهي، عَنْدَها جَنََّةُ اْلَمأوي إذْ يَغْشَيَ الَسّدْرَةَ ما يَغْشي، ما زاغَ اْلبَصَرُ و ما طَغي، لَقَدْ رَأي مِنْ آياتِ رَبّهِ اْلكُبْري…”.
بديهي است در ترجمه آيات مقداري از زيباييهاي سوره كه در آن روح گرم محمد خواننده را به وجد ميآورد از ميان ميرود ولي ناچار به اختصار چنين معني ميدهد:
به ثريا كه غروب ميكند، يار شما نه گمراه است و نه بدكار، به او وحي شده و فرشتهاي توانا در افق بالا بر او ظاهر شده و به او اوامر الهي را آموخته است. او به پيغمبر نزديك شد تا حد كمتر از دو كمان و آن چه بايد بدو بگويد گفت، در اين كشف و وحي دروغ نميگويد شما بدين كشف و اشراق با وي مجادله ميكنيد در صورتي كه دفعه ديگر نيز او را در سدرةالمنتهي و نزديك بهشت ديده بود، ديده او بدو خيانت نكرده است و آن چه ميگويد ديده است، از عجايب آيات خداوند بزرگ چيزها ديده است.
پس از پند و موعظه باز خداوند به سخن ميآيد:
“ فَاَعْرضْ عَنْ مَنُ تَوَلّي، عَنْ ذكرْنا ولَمْ يُردْ الاَّ اْلَحَيَوَة اُلّدنْيا، ذلكَ مَبْلَغُهُمْ منَ اْلْعلم انَّ رَبَّكَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَنْ سَبيلِهَ وَ هُوَ اَعْلَمُ بِمَنِ اهتَدي”
(يعني) از كساني كه از ما روي برتافتهاند و به زندگاني ظاهر اين جهان دل خوش كردهاند روي برگردان. اينان بيش از اين دانش و خرد ندارند و خداي تو بهتر از هر كس به حال آنان آگاه است”.
روزي زن عموي پيغمبر “امجميل” به وي ميرسد و طعنهزنان ميگويد:“ اميدوارم شيطان رهايت كرده باشد” و آن هنگامي بود كه وحي قطع گرديد و محمد مأيوس و اندوهگين به فكر پرت كردن خويش از كوه افتاده بود سوره مترنم “والضحي” پس از اين واقعه نازل ميشود.
اين سوره زيبا كه در آن نامي از زن بولهب و گفتار استهزا آميزش نيست تسليتبخش و نويدانگيز است:
“ وَالضَّحي، وَالّلَيْل اذا سَجِي، ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلي وَ لَلاخرَةُ خَيْرُ لَكَ منَ اْلاوُلي و لَسَوْفَ يُعطيكَ رَبُّكَ فَتَرضي اَلَم يَجَدْكَ يَتيماً فَآوي وَ وَجَدَكَ ضالاً فَهَدي وَ وَجَدَكَ عائلاَ فَاَغْني فَامَّا الَيتيمَ فَلا تَقْهَرْ وَ اَمَّا السّائِل فَلا تَنْهَرْ وَ اَمَّا بِنِعْمةَ رَبَّكَ فَحِدّثْ.
(يعني) خدا تو را رها نكرده و بيعنايت نشده و فرجام كار تو بهتر از آغاز آن خواهد بود، آن قدر به تو بدهد كه خشنود شوي. مگر يتيم نبودي پناهت داد. مگر فقير نبودي بينيازت ساخت. مگر گمراه نبودي هدايتت كرد. پس يتيمان را بنواز و مستمندان را از خود مران، پيوسته عنايت و نعمت حضرت حق را به خاطر داشته باش”.
بايد انصاف داد قرآن ابداعي است. سورههاي مكي و كوچك سرشار از نيروي تعبير و قوه اقناع سبك تازهاي است در زبان عرب. جاري شدن آن از زبان مردي كه خواندن و نوشتن نميدانسته درس نخوانده و براي ادب تربيتي نديده است(بعضي از محققان منكر بيسوادي حضرت محمد و كلمه امي را به معني عربهاي غير اهل كتاب ميگويند. در قرآن نيز بدين معني آمده است: هوالذي بعث منالامبين رسولاً. ولي تواتر و اجماع و قرائن عديده حاكي است كه حضرت قادر به نوشتن نبوده است. شايد اين اواخر ميتوانست پارهاي كلمات را بخواند. علاوه بر امارات روشن و خدشهناپذير در قرآن نيز اشاره بدين مطلب هست:“ وما كنت تتلوا من قبله من كتاب و لا تخطه بيمينك = قبل از نزول قرآن تو نه كتابي ميتوانستي خواند و نه ميتوانستي بنويسي ( سوره عنكبوت آيه 48). در آيه 5 سوره فرقان اين معني روشنتر است: قالوا اساطير الاولين اكتتبها فهي تملي عليه…= ديگران می نويسند و به وی املا ميکنند تا از حفظ قرآن را بخواند..» معلوم ميشود مشرکان ميدانستند که حضرت محمد نه ميخواند و نه مي نويسد.) موهبتي است كمنظير و اگر از اين لحاظ آن را معجزه گويند برخطا نرفتهاند. آن دستهاي كه قرآن را از حيث محتويات معجزهميخوانند بيشتر دچار اشكال ميشوند، چيز تازهاي كه ديگران نگفته باشند در آن نيست تمام دستورهاي اخلاقي قرآن از امور مسلم و رايج است. قصص آن مقتبس از اخبار و روايات يهود و ترسايان است كه حضرت محمد در ضمن سفرهاي شام و بحث و مذاكره با اخبار و راهبان و بازماندگان عاد و ثمود فرا گرفته و در قرآن به همان شكل يا با اندك انحرافهايي بازگو كرده است.
اما بايد انصاف داد كه اين امر از شأن حضرت محمد نميكاهد. اين كه مردي امي پرورش يافته در محيطي آلوده با اوهام و خرافات در محيطي كه فسق و شتم رايج است و ضابطهاي جز زور و قساوت وجود ندارد، به نشر ملكات فاضله برخيزد و مردم را از شرك و تباهي نهي كند و پيوسته براي آنها از اقوام گذشته سخن گويد، نشانه نبوغ فطري و تأييدات روحي و صداي وجدان پاك و انساني اوست. گوش دهيد اين مرد بيسواد چگونه در سوره “عبس” سخن ميگويد. اين سوره نمونه كاملي است از موسيقي روحاني و نيروي روحي. در ضمن اين آيات خوش آهنگ گويي طپش قلب گرم محمد را ميشنويد:
“ قُتلَ الانسْانُ مااَكْفَرَهُ، منْ اَيَّ شَيءِ خَلَقَهُ منْ نُطْفَة خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ، ثُمَّ السَّبيلَ يَسَّرَهُ، ثُمَّ اَمَاتَهُ فَاَقْبَرَهُ ثُمَّ اِذا شاء اَنْشَرَهُ، كلاً لَما يَقْضِ ما اَمَرَهُ فَلْيَنْظُرَ الانْسانُ الي طَعامه، اَنّاَ صَبَبْنَا اْلماء صَبّاً، ثُمَّ شَقَقْنَا اْلارْضَ شَقّاً، فَاَنْبَتْنا فيها حَبّاً وَ عِنباً وَ قَضبْاً وَ زَيتُوناً وَ نَخلاً وَ حَدائقَ غُلْباً وَ فاكهةُ وَ اَبّاً مَتاعاً لَكُمْ وَ لاَنعْامِكُمْ فَاذَِا جأتِ الصّاخّةُ”
معني آن به طور خلاصه و تقريباً اين است كه:
خاك بر سر انسان و كفر او، از چه خلق شده؟ از نطفهاي، سپس چنين برازنده شده است. او ميميرد و اگر خداي خواست باز زنده ميشود. به خوراك خود نگاه كند، ما آب به انسان عطا كرديم ما زمين را برايش مهيا كرديم. خوراكهاي گوناگون و لذيذ براي آنها رويانديم براي خودشان و حيواناتشان اما هنگامي كه رستاخيز شد…”.
اين توالي جملات خوش آهنگ كه چون غزل حافظ قابل ترجمه نيست از دهان گرم يك مرد امي بيرون آمده كه با ضربان قلب تبدارش همآهنگي دارد.
در عين حال كه محمد با خطابههاي زيباي خود ميكوشد قوم خويش را هدايت كند و همه گونه روحانيت از آن ميتراود، نميتوان قرآن را از حيث دستورهاي اخلاقي معجزه دانست. محمد بازگو كننده اصولي است كه انسانيت از قرنها پيش گفته است و در همه جا گفته است. بودا، كنفوسيوس، زردشت، سقراط، عيسي و موسي همه گفتهاند. پس باقي ميماند احكام و شرايعي كه شارع اسلام آورده است.
اما از حيث احكام و شرايع
نخست بايد در نظر داشت كه غالب آنها به مناسبت وقايع روزانه و مراجعه نيازمندان وضع شده است.
از اين رو هم تغاير در آنها هست و هم ناسخ و منسوخ، و پس از آن نبايد فراموش كرد كه فقه اسلام مولود كوشش مستمر علماء مسلمانان است و در طي سه قرن اول هجري چنين مدون شده است ورنه شرايع قرآني موجز و غير وافي به جامعه بزرگي است كه نيم قرن و يك قرن پس از هجرت به وجود آمد. مهمتر از اين نكات اين مطلب مهم و شايسته تأمل و مطالعه است كه اغلب اين احكام مقتبس از شريعت يهود يا عادات و آداب زمان جاهليت اعراب است.
مثلاً روزه از يهود به اسلام آمده است، نهايت از مجراي عادات اعراب جاهليت كه روز دهم محرم “عاشورا” (يعني) كبور” را روزه ميگرفتند. پس از هجرت به مدينه هنگامي كه قبله تغيير كرد روزه نيز به ايام معدودات مبدل شد يعني ده روز اول محرم را روزه ميگرفتند و پس از آن كه مسلمانان خرج خود را از يهود كاملاً جدا كردند ماه رمضان به روزه اختصاص يافت.
نماز در همه اديان هست و ركن اوليه ديانت است كه روي به خدا آرند و او را ستايش كنند و گويا در اسلام نخستين فريضه اسلامي است و بدين شكل و طرز مخصوص ديانت اسلام است كه از راه سنت مستقر شده است ورنه در قرآن از تفصيل و جزئيات آن خبري نيست.
قبله هم در تمام مدت سيزده سال رسالت او در مكه و يك سال و نيم پس از هجرت، همان قبله يهود يعني مسجدالاقصي بود.
حج تحقيقاً براي تأييد و تثبيت عادات قومي عرب مقرر شده است. تمام مناسك حج و عمره، احرام، لثم و لمس حجرالاسود سعي بين صفا و مروه، وقفه در عرفات و رميجمره، همگي در دوره جاهليت متداول بود و تنها تعديلات در حج اسلامي نسبت به دوره جاهليت روي داده است.
اعراب قبل از اسلام هنگام طواف لبيك يا لات، لبيك يا عْزي و لبيك يا مناة ميگفتند و هر قومي بت خود را ميخواند. در اسلام اللهم جاي بتها را گرفت و آن عبارت بدين شكل تعديل شد: لبيك اللهم لبيك.
عربها صيد را در ماه حج حرام ميدانستند، پيغمبر حرمت صيد را مخصوص ايام حج و هنگام احرام مقرر فرمود. عربها گاهي لخت به طواف كعبه ميپرداختند. اسلام آن را منع كرد و همان پوشيدن لباس دوخته نشده را مقرر كرد. عرب از خوردن گوشت قرباني اكراه داشت پيغمبر آن را مجاز ساخت.
مشهور است كه مسلمانان پس از فتح مكه و برانداختن اصنام قريش از سعي بين صفا و مروه اكراه داشتند زيرا قبل از اسلام بر اين دو كوه دو بت سنگي قرار داشت كه حاجيان و زائران دوره جاهليت سعي بين صفا و مروه را براي نزديك شدن به آنها و دست كشيدن و بوسيدن آنها كسب تبرك ميكردند ولي پيغمبر نه تنها بين صفا و مروه را مجاز كرد بلكه در آيه 158 سوره بقره آن را از شعائرالله قرار داد.
شهرستاني در ملل و نحل مينويسد: بسياري از تكاليف و سنن اسلامي ادامه عادات دوره جاهليت است كه اعراب آنها را از يهود گرفته بودند. آن زمان ازدواج با مادر و دختر حرام بود. ازدواج با دو خواهر قبيح و نكاح با زن پدر حرام بود. غسل جنابت، غسل مس ميت، مضمضه و استنشاق، مسح سر، مسواك، استنجاء، گرفتن ناخن، كندن موي بغل و تراشيدن موي زهار، ختنه و بريدن دست راست دزد، همه پيش از ظهور اسلام متداول بود و غالباً از يهود بدانها رسيده بود.
جهاد و زكاة
در ميان فرائض دو فريضه است كه مخصوص شريعت اسلامي است و آن دو جهاد و زكات است. اگر در ساير شرايع از اين دو فريضه اثري نيست براي اين است كه شارعان ديگر داراي هدفي كه محمد داشت نبودند. محمد ميخواست دولتي تشكيل دهد و طبعاً چنان دولتي بدون لشكر و پول نميتوانست تشكيل شود و نميتوانست پايدار بماند.
جهاد از شرايع خاص اسلام است و بيسابقهترين قانوني است كه بشر وضع كرده است و آن را بايد مولود فراست و كياست و واقعبيني محمد دانست كه يگانه راه حل مشكل را دم شمشير يافته است نه آيات خوش آهنگ و روحاني و سورههاي مكي.
داشتن سپاه حاضر كه هر شخص سالم و قادر به جنگ بايد در آن سهيم باشد، به مال نيازمند است. غنايم و به دست آوردن مال محرك سپاهيان است به جنگ ولي عايدي مستمر و مطمئنتر بيشتر ضرورت دارد و آن را قانون زكات تأمين ميكند.
فكر مثبت و بنيانگزار محمد پيوسته موجبات و مقتضيات جامعه جديد را در نظر گرفته و آن چه او را به هدف نزديك ميكند به كار ميبندد. از آن جمله است، نهي از مسكرات كه آن هم از مختصات شرايع اسلامي است.
نهايت اين قانون بيشتر از لحاظ اوضاع اجتماعي وضع شده است چه اعراب خون گرم احساساتي و بيبند و بار اگر به مسكرات، كه كاملاً رايج و متداول بود، روي آورند شر و فساد از آن ناشي ميشود و از همين روي سه مرحله آن را منع فرمود.
نخست آيه 219 سوره بقره است كه: ويسئلونك عن الخمر والميسر قل فيها اثم كبير و منافعالناس (يعني) از تو راجع به باده و قصاره پرسند، بگو آن دو مستلزم گناه و شرند و سودي هم براي مردم دارند”.
پس از آن آيهاي است به مناسبت نمازگزاردن يكي از مهاجران در حال مستي و سرزدن اشتباهي از او در آن حال نازل شده است:
“ يا اَيُّهَا اّلَذينَ آمنُوا لاتَقْرَبُوا اّلصَلوةَ وَ اَنْتُمْ سُكاري…”
(اي كساني كه ايمان آورديد، در حين مستي نماز مگذاريد…) ولي حرمت آن به طور مطلق و دليل اين حرمت در آيههاي 90 و 91 سوره مائده آمده است.
در آيه 90 با لهجهاي قاطع و آمرانه ميفرمايد:
“ اِنَّمَا اْلخْمرُ وَ اْلمْيِسرُ وَ الاَنْصابُ وَ الاَ زْلامُ رِجْسّ مِنْ عَمَلِ اّلشَيْطانِ فَاجْتَنِبُوُه” (يعني) خمر و قمار و بت از كارهاي پليد شيطان است از آن دوري كنيد. خمر هميشه با قمار آمده و در اين جا انصاب و ازلام كه نوعي توسل به بتان و استشاره از آنهاست اضافه شده است ولي در آيه بعدي 91 باز خمر و قمار را پيش كشيده و علت نهي آن را بيان فرموده است كه به احتمال قوي بر اثر حدوث حادثهاي نازل شده است:
“ اِنَّما يُريُد اّلشيْطانُ اَنْ يُوقعَ بَيْنكُمُ اْلعَداوَةَ وَ اْلبَغْضاء فيِ الخَمر وَ اْلمْيسرِ وَ يَصْدَّكُمْ عَنْ ذِكِر الله وَ عَنِ اّلصَلوةِ فَهَل اَنْتُمْ مُنْتَهُونَ”.
(يعني) شيطان از راه مشروب و قمار ميان شما كينه و خصومت برميانگيزد و شما را از نماز و ياد خداي غافل ميكند آيا پند ميگيريد؟
اين آيه نظر ما را در سطور گذشته تأييد ميكند كه با نوشيدن مسكر و ارتكاب قمار ميان آنها نزاع و جنجال راه ميافتاد.
احكام راجع به زنا و لواط و مسائل مربوط به تعدد زوجات و طلاق و بسياري از احكام ديگر تعديلي است از شرايع يهود و اصلاحي است در عادات متداول ميان عرب.
با همه اينها قرآن معجزه است. اما نه مانند معجزههاي سايرين كه در ميان مه و غبار افسانههاي قرون گذشته پيچيده شده باشد و جز سادهلوحان و بيچارگان معتقداني نداشته باشد. نه، قرآن معجزه است، معجزه زنده و گويا.
قرآن معجزه است ولي نه از حيث فصاحت و بلاغت و نه از حيث محتويات اخلاقي و احكام شرعي. قرآن از اين حيث معجزه است كه به وسيله آن محمد تك و تنها با دست تهي و با نداشتن سواد خواندن و نوشتن بر قوم خود پيروز شد و بنيادي برپا ساخت.
قرآن معجزه است براي اين كه ددان آدمي صورت را به انقياد كشانيد و به وسيله آيات گوناگون اراده آورنده خود را بر همه تحميل كرد…
حضرت محمد به قرآن باليده و آن را سند صدق رسالت خود قرار داده است زيرا آن وحي پروردگار و او واسطه ابلاغ است.
كلمه “وحي” بيش از شصت بار در قرآن آمده و غالباً به همان معني لغوي استعمال شده كه عبارت است از القاء به ذهن، مطلبي را به خاطر ديگري انداختن يا اشاره زودگذر نهاني از همين روي پس از هر وحي حضرت شتاب داشت كه يكي از كاتبان وحي آن را ثبت كند. در دو سه جاي قرآن اشارهاي به اين شتابزدگي است:
“ وَلاتَعْجَلْ باْلقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ اَنْ يُقْضي اِلَيْكَ”. (و شتاب مكن به قرآن پيش از آن كه وحي به تو داده شود).
“ لاتُحَرَّكْ بِهِ لِسانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ…”. (يعني حركت مده زبانت را تا شتاب كني در آن). در اين شتابزدگي نكتهاي دقيق نهفته است كه حالت وحي حالت خاصي است و فروغي كه در آن حال بر ذهن پيغمبر ميتابد غير از مطالب عادي زندگاني است و از اين رو، بنا بر حديثي كه مسلم از ابوسعيد خدري نقل كرده است، پيغمبر ميفرمود:“ جز قرآن از من چيزي نقل نكنيد. اگر كسي جز نص قرآن از من چيزي نوشته است محو كند”.
نكته شنيدني و شايان توجه اين است كه حالتي غيرعادي، هنگام وحي بر حضرت كاري ميشد. گويي جهدي شديد و دروني روي ميداده است.
بخاري به نقل از عايشه آورده است كه: حارث بن هشام از حضرت رسول كيفيت وحي را پرسيد و حضرت فرمودند: “شديدتر آنها چون آواي جرسي است كه پس از خاموشي در ذهنم نقش بسته است. گاهي فرشته به صورت مردي ظاهر شده و پس از دريافت مطلب ناپديد ميشود.
عايشه ميگويد:“ هنگام وحي حتي در روزهاي سرد، عرق از پيشانيش ميريخت و در تأييد اين حديث عايشه، بخاري از صفوان بن بعلي نقل ميكند كه بعلي آرزو داشت حضرت را در حال وحي مشاهده كند. روزي مردي با جبهاي (جامه گشاد و بلند كه روي جامههاي ديگر به تن كنند) معطر از پيغمبر سؤال كرد كه احرام حج عمره را ميتواند با آن جبّه انجام بدهد. حالت وحي به حضرت دست داد. عمر به بعلي اشاره كرد و او به داخل آمده ديد حضرت مثل كسي كه در خواب است، خرخر ميكند و رنگ مباركش سرخ شده است. پس از اندكي از آن حالت بيرون آمده سؤال كننده را خواست و به وي فرمود: سه مرتبه جبّه خود را از عطر بشويد و احرام عمره را نيز چون احرام حِج به جاي آورد.
انبياء عامي بدندي گرنه از الطاف خويش
بر مس هستـي آنان كيمـيـا ميريختـي
مولوي
اين معني كه پيغمبر بشريست به علاوه امتياز روحي ميان تمام علماي پيشين اسلام مطابق آيه“ قُلْ اِنَّما اَنَا بِشَرُ مِثْلُكُمْ يُوحي اِلَيَّ ” ( بگو جز اين نيست كه من انساني هستم مثل شما كه به من وحي كرده ميشود) مورد اتفاق بود. حتي علماي اهل سنت، عصمت و علم را لازمه ذات نبي و از صفات او ندانستهاند بلكه آن را موهبتي از طرف خداوند گفتهاند. بدين توجيه كه خداوند فلان آدمي را بدين جهت كه داراي عصمت و علم و ساير صفات فوقالعاده بشري است به رسالت برنگزيده است بلكه چون او را مأمور هدايت خلق فرموده مواهبي فوق مواهب بشري به او اعطاء كرده است.
آنها معتقد بودند از اين حيث به شخصي ايمان ميآوريم كه او را حامل وحي فرض ميكنيم نه اين كه چون خداوند او را در سطحي برتر از علم و اخلاق قرار داده است پيغمبر ميدانيم و در اين مورد به آيات قرآن استناد ميكردند:
“ وَكَذلِكَ اَوْحَيْنا اِلَيْكَ روُحاً منْ اَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا اْلكَتابُ وَ لاَ اْلاَيمانْ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهَْدي بِهِ مَنْ نَسْاءُ مِنْ عِبادِنا…
يعني ما به تو وحي رسانيديم و قبل از آن از كتاب و ايمان اطلاعي نداشتي. به وسيله قرآن هر يك از بندگان را كه بخواهيم هدايت ميكنيم”.
آيه قبل از اين هم تقريباً دلالت بر چنين معنايي دارد و به خصوص آيه 50 سوره انعام در جواب كساني كه از پيغمبر معجزه ميخواستند اين مطلب را به شكل صريح بيان ميكند:
“ قُلْ لااَقُولُ لَكُمْ عنْدي خَزائنُ الله وَ لا اَعْلمُ اْلغَيْبَ وَ لا اَقُولُ لَكَُمْ اِنّي مَلَكُ اِنَْ اَتَّبِعُ اِلا ما يُوحي اِلَيَّ…”
(يعني) اي محمد به آنها بگو من نميگويم گنجهاي خداوند نزد من است و از غيب خبري دارم يا اين كه من فرشتهام. من تابع الهام ضمير و رسانيدن وحي هستم”
در آيه 188 سوره اعراف ميفرمايد:
“ قُلْ لا اَمْلِكُ لِنَفْسي نَفْعاً وَ لا ضَرّاً اِلا ما شاءَ اللهَ وَ لَوْ كُنْتُ اَعْلَمُ اِْلغَيْبَ لاَ سْتَكْثَرتُ منَ اْلخَيْرِ وَ ما مَسَّنيَ السّوءُ اِنْ اَنَا اِلا نَذيُر وَ بَشيُرَ لقَوْم يُؤمنُوَنَ”
اي محمد به آنها بگو من سود و زياني در اين امر ندارم مگر آن چه خدا بخواهد. اگر غيب ميدانستم هم جلب خير ميكردم و هم بدي را از خويش دفع ميساختم. من جز داعي حق براي مؤمنين نيستم.
اين آيه نيز جواب مشركان است كه ميگفتند اگر راست ميگويي و با عالم غيب سر و كار داري چرا در مقام تجارت و سود بردن نيستي؟
آيات قرآني در اين باب صريح و روشن است و احاديث و مندرجات سيرههاي معتبر همه مؤيد اين است كه پيغمبر داعيه عصمت و كشف مغيبات نداشت و با كمال سادگي و صداقت به ضعفهاي بشري خويش واقف بود.
حديث معتبري از پيغمبر نقل ميكنند كه در برابر سؤالات پرت و پلاي مشركان كه ميخواستند وي را عاجز كنند ميفرمود:“ اينها از من چه توقع دارند، من بنده خدايم و جز آن چه به من آموخته است نميدانم”.
صداقت و درستي محمد در سوره عبس (آيه 2 تا 12) به شكل ستايشانگيزي ساطع است و عتاب ملامتآميز خداوندي نسبت به محمد از آن هويدا است ولي محمد با كمال راستي آن را ميگويد:
“ عَبَسَ وَتَوَلّي. اَنْ جاءَ اْلاَعْمي وَ ما يُدْريكَ لَعَلَّهُ يَزَّكّي. اَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ الِذّكْري. اَما مَن اسْتَغْني. فَأنْتَ لَهُ تَصدَيّ وَ ما عَلَيْكَ اَلاّ يَزَّكّي وَ اَمّا مَن جاءكَ يَسْعي وَ هُوَ يَخْشي. فَأنْتَ عَنْهُ تَلَهّي كلاّ اِنَّها تَذْكِرةُ…”
( روي ترش كرد و پشت بگردانيد كه چرا آن كور نزد وي آمد، تو چه داني شايد او پاك شود و يا تذكار يابد و تذكارش سود دهد، اما آن كه بينيازي ميكند، تو بدو اقبال ميكني، كه اگر هم پاك نشود گناهي بر تو نيست، اما آن كه شتابان نزد تو آمده و همو ترسد، تو از وي تغافل ميكني، چنين مكن كه اين قرآن تذكاريست، هر كه خواهد آن را ياد گيرد)
پيغمبر اين ميل بشري را داشت كه ميخواست مردمان متمكن و متنعم به اسلام درآيند. شايد در اين ميل و رغبت محق بود، زيرا مشركان در مقام تفاخر ميگفتند:
“ اَيُّ اْلفَريقَيْنِ خَيْرُ مَقاماً وَ اَحْسَنُ نَدِيّاً…
(يعني) كدام يك از ما دو طرف، مسلمانان و مشركان، بيشتر و در اجتماع محترمتريم؟”.
پس طبعاً پيغمبر ميل داشت متعينين و محترمين را گرد خود جمع كند. روزي كه با يكي از افراد اين طبقه صحبت ميكرد و قطعاً براي اقناع او گرم مذاكره بود كوري به نام عبدالله بن ام مكتوم كه اسلام آورده بود به وي رسيد و گفت از آن چه خدا به تو آموخته است چيزي به ما ياد بده پيغمبر به حرف او اعتنايي نكرد و به خانه رفت. آن وقت اين سوره شريفه عبس نازل شد كه لهجه عتاب از آن هويدا است:
“ اخم كرد و روي گرداند هنگامي كه نابينا به او رسيد، تو چه ميداني شايد تزكيه ميشد و سخنان تو به وي آرامش ميداد، اما تو به متشخص روي آوردي، از او چه زياني ميرسد كه ايمان نياوردي. اما آن كه به سوي تو شتافت، به خدا گرويده و تو بدو التفاتي نداشتي. نه نبايد اين طور باشد و اين را به عنوان يادآوري گفتيم”
بعدها پيغمبر هر وقت عبداللهبن ام مكتوم را ميديد ميفرمود خوش آمد كسي كه خداوند براي خاطر او مرا عتاب فرمود.
در سوره غافر (مؤمن) آيه 55 ميفرمايد:
“ فَاصِبْرْ اِنَّ وَعْدَالله حَقُّ وَ اسْتَغْفرْ لِذَنبِكَ وَ سَبِحّ بِحَمْدِ رَبَّكَ بَاْلَعِشِيّ وَ اِلابْكاَرِ”
يعني شكيبا باش وعده خداوند استوار است از گناهان خود به درگاه خداوند استغفار كن و نمازهاي پنجگانه را به جاي آور.
نسبت دادن گناه به محمد و امر به طلب بخشايش از آن گناه در نص قرآن منافي است با عصمت مطلقي كه بعدها مسلمين براي پيغمبر قائل شدند.
در سوره الشرح (انشراح) به شكل ديگري اين معني تكرار شده است:
“ اَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ. اَلَّذَي اَنْقَضَ ظَهْرَكَ”؟
آيا سينهات را براي وحي باز نكرديم و بار گناهان (خطاها) را كه بر دوش تو سنگيني ميكرد از تو برنداشتيم.
در سوره فتح باز كلمه ذنب يعني گناه به جاي وزر آمده است:
“ اِناّ فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبيناً. ليَغْفرَ لَكَ اللهُ ماَ تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبكَ وَ ما تَاَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقيماً”
پيروزي درخشاني به تو داديم تا خداوند گناهان گذشته و آيندهات را ببخشد و نعمت خود را بر تو تمام كند و به راه راست هدايتت فرمايد”.
روي هم رفته از نصهاي صريح و غير قابل خدشه آيات قرآني چنين برميآيد كه خود حضرت دعوي عصمت و مرتبه فوق انساني كه بعدها ديگران براي او درست كردند نداشته و خويشتن را جائزالخطا گفته است و همين امر شأن او را در نظر اهل فكر و تحقيق بالا برده و ارزش ملكات و نيروي روحي او را چندين برابر ميكند.
انسانها جز در امور رياضي كه حقايق ثابت دارند و جز در امور طبيعي كه نسبتاً از مقولات مثبته و عقليهاند در ساير امور مانند عقايد مذهبي و سياسي و عادات اجتماعي ابداً عامل عقل را به كار نمياندازند. نخست به امري معتقد ميشوند و سپس عقل و انديشه را براي اثبات آن به تكاپو و تلاش برميانگيزانند.
علماء اسلام نيز از اين اصل كلي منحرف نگشتند، نخست از فرط ارادت معتقد شدند كه پيغمبر معصوم است پس از آن تمام اين مْصرحات قرآني را تأويل كردند.
دست و پايي كه مفسران در اين باب ميزنند قضيه سهل تستري (شوشتري متوفي 273) را به خاطر ميآورد كه يكي از مريدان نزد وي آمد و گفت مردم ميگويند تو روي آب راه ميروي. سهل گفت از مؤذن مسجد بپرس كه آدم راستگويي است، مريد رفت نزد مؤذن و قضيه را پرسيد. مؤذن گفت: نميدانم كه او روي آب راه ميرود يا نه ولي اين را ميدانم كه روزي سهل براي تطهير به كنار حوض آمده در آب افتاد و اگر من نبودم و او را در نميآوردم خفه ميشد. امري كه پژوهنده بيطرف و حقيقتجوي را گمراه نميكند كثرت مستندات است.
گولد زيهر نيز معتقد است روايات و احاديث و سيرههايي كه صورتي قطعي و روشن از شارع اسلام ترسيم ميكنند، در هيچ يك از تواريخ ديني جهان ديده نميشود و همه آنها محمد را با تمام عوارض بشري نشان ميدهد.
در اين مستندات تلاشي صورت نگرفته است كه وي را از تمايلات بشري دور كنند بلكه بالعكس او را به مؤمنان و اطرافيانش نزديك ميسازند چنان كه گفتهاند:
در جنگ خندق چون سايرين به كندن زمين ميپرداخت و در باره خوشي زندگي ميفرمايد:
“ اَحبَّ مِنْ دُنْيا كُمّ ثَلاثْ: اَلطَيْب وَ اَلنِساء و قُرة عَيْنيِِ اَلصْلاة (يعني) از دنياي شما عطر و زن و نماز را دوست دارم”
و از همين روي اعمالي از وي روايت ميكنند كه چندان تناسبي با زهد و ترك دنيا ندارد.
با وجود مستندات فراوان چه در قرآن چه در احاديث و چه در سيرهها و روايات پس از رحلت حضرت رسول تمام خصائص بشري از وي سلب ميشود. فرداي وفات او عمر، يا يكي از صحابه بزرگ، شمشير به كف فرياد ميزند هر كس بگويد محمد مْرد با اين شمشير گردن وي را خواهم زد. خدا پدر ابوبكر را بيامرزد كه بر وي بانگ زد مگر نه در قرآن آمده است: اِنّكَ مِيّتُ وَ اَّنهُمْ مَيتُونَ” (به درستي كه تو مردني هستي و ديگران هم مردنيند. سوره زمر، آيه 30).
هر قدر فاصله زماني و مكاني از مدينه سال يازده هجري فزوني ميگيرد، قوه پندار مسلمانان بيشتر به كار ميافتد و كار اغراق و مبالغه چنان بالا ميگيرد كه بنده و فرستاده خدا يعني دو صفتي كه خود حضرت محمد براي خود قائل بود و آن دو را در نمازهاي پنجگانه و در آيات عديده قرآن ذكر كرده است فراموش ميشود، او را علت غايي جهان آفرينش و مصداق “لولاك لما خلقت الافلاك” معرفي ميكنند تا آن جايي كه خداوند قادر و آفريننده جهان كه با گفتن كلمه “كن0باش” ميتوانست خلقت هستي بر كائنات بپوشاند براي مواد اوليه خلقت ناچار ميشود نخست نور محمدي را بيافريند و سپس بر آن نور نظر افكند تا از تأثير آن نظر عرق شرم بر نور نشيند و در نتيجه بتواند از آن عرق روح انبياء و فرشتگان را به وجود آورد(كتاب مرصادالعباد، شيخ نجمالدين دايه.).
محمد عبدالله السمان در كتاب محمد رسول بشر مينويسد:
محمد چون انبياء ديگر بشر بود مانند ساير آدميان متولد شد زندگي كرد و مْرد. شئون رسالت، او را از حدود بشريت خارج نكرد و مثل همه مردم خشمگين، خشنود، راضي و مغموم ميشد. به اسودبن عبدالمطلب ابن اسد نفرين ميكرد كه خدايا كورش كن و پسرش را يتيم.
محمدعزت دروزه نويسنده فلسطيني، كتابي در سيره حضرت رسول نوشته و مقيد بوده است آراء و عقايد خود را بر نصوص قرآني متكي سازد. اين مسلمان روشنفكر كه در سراسر دو جلد كتاب شريف و جليل خود خلوص و ايمان او به حضرت رسول و شريعت اسلامي ساطع است با كمال تأسف اعتراف ميكند كه “غلاة” مسلمين چون قسطلاني راه كج در پيش گرفته و به مبالغاتي دست زدهاند كه ابداً با نصوص قرآن كريم سازگار نيست و حتي در احاديث معتبر و موثق صدر اسلام نشاني از آنها نمييابيم. در عقايد ناموجه آنها خداوند آدم را براي اين آفريد كه محمد از نسل او به وجود آيد و مقصود از خلقت نوع انساني او بوده است حتي لوح و قلم و عرش و كرسي بلكه تمام آسمانها و زمين، جن و انس، بهشت و دوزخ و خلاصه تمام كائنات در پرتو نور محمد به وجود آمده است و صراحت آيه 124 سوره انعام را كه ميفرمايد: “ الله اعلم حيث يجعل رسالته (يعني) خدا داناست كه رسالت خود را به كه تفويض فرمايد” فراموش كردهاند و اين اصل بزرگ ديانت اسلام كه “يگانه مؤثر در عالم وجود خدا است” پس گوش انداختهاند.
نويسنده روشنفكر مسلمان اضافه ميكند كه مطابق نصوص قرآني همه انبياء بشرهاي عادياند كه حق تعالي آنها را براي هدايت مردم برگزيده است:
“ وَ ما اَرْسلْنا قَبْلَكَ الاّ رِجالاً نُوحي الَيْهمْ فَسْئَلوُا اَهْلَ الّذكْرَانْ كُنْتُمْ لاتعْلَمُوَن وَ ماجَعَلْناهُمْ جَسَدَاً لاَيأكُلُونَ اّلطَعامَ وَ ما كانُوا خالِدينَ”
(نفرستادهايم پيش از تو به جز مرداني كه به آنها وحي ميكرديم اگر خودتان نميدانيد از اهل كتاب بپرسيد. ما پيغمبران را جسدها نكرديم كه غذا نخورند و جاودانيشان نكرديم)
“پيش از تو مرداني را به وحي اختصاص داديم، آنها نيز ميخوردند و جاويد نبودند”.
وي آيههاي عديدهاي از قرآن نقل ميكند كه مشعر است بر اين كه پيغمبران جز مزيت وحي و برگزيده شدن از طرف حضرت حق مزيت ديگري نداشتهاند مانند:
“ قُلْ سُبْحانَ رَبّي هَلْ كُنْتُ اِلاّ بّشَراً رَسُولاً (يعني) بگو منزه است خداي من. آيا من جز بشري هستم كه به رسالت برگزيده شدم؟”. “ وَ ما مَنَعَ اّلناسَ اَنْ يُؤمِنُوا اِذْا جاءَ هُمُ اْلهُدي اِلاّ اَنْ قالُوا اَبَعَثَ اللهُ بَشَراً رَسُولاً (يعني) مردم بدين خيال واهي از پيروي حق سرباز زدند كه ميگفتند خداوند پيغمبر خود را از ميان بشر برگزيده است”. “ وَ ما اَرْسَلْنا قَبْلَكَ الاّ رِجالاً يُوحي اِلَيْهِم…(يعني) قبل از تو مرداني را براي وحي انتخاب كرديم” “وَ قالُواما لِهذَا اّلَرَسُوِل يَأكُلُ الّطَعامَ وَ يَمْشي فِي الاَسْواقِ (يعني) اين چگونه پيغمبريست كه هم غذا ميخورد و هم به بازار ميرود”.
“نَحْنُ نَقُصَّ عَلَيْكَ اَحْسَنَ اْلقَصَصِ بِما اَوْحَيْنا اِلْيكَ هذَا اْلقُرْانَ وَ اِنْ كُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ اْلغافِلينَ (يعني) ما با وحي خود بهترين حكايتها را در قرآن آورديم، گر چه قبل از وحي و قبل از قرآن تو نيز از غافلان بودي” “وَما جَعَلْنا لِبَشَّر مِنْ قَبْلِكَ اْلُخلدَ أَفَانَ مَتَ فَهُمُ اْلخالِدُونَ (يعني) براي هيچ بشر عمر جاويدان مقرر نكردهايم كه تو بميري و آنها جاويدان باشند؟”.
“وَما مُحَّمَدُ اِلاّ رَسُولُ قَدْخَلَتْ مِنْ قَبِلِه اّلرُسُلُ…(يعني) محمد نيست مگر مانند يكي از پيغمبران كه قبل از وي آمدهاند”
“ ما كُنْتَ تَدْري ما اْلِكتابُ وَ لاَ اْلايمانُ (يعني) تو خود نميدانستي كتاب چيست و ايمان چيست”. “ قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرَّسُلِ وَ ما اَدْري ما يُفْعَلُ بي وَ لابِكُمْ اِنْ اَتَبَعُ اِلا ما يُوحي اِليّ وَ ما اَناَ اِلا نَذيُر مُبينُ (يعني) من بدعت تازهاي در ميان پيغمبران نيستم و نميدانم خداوند به من و به شما چه ميكرد اگر جز آن چه به من وحي فرموده است سخن ميگفتم. من جز نذير نيستم”. در غزوه بني معونه كه هفتاد تن از مسلمانان كشته شدند چندين روز نماز بامداد را با اين عبارت آغاز ميكرد “اَللهُم اَشّدَدَ وطأتَكَ عَلَي مُضِر (يعني) خداوندا بني مضر را درهم بكوب”.
آثار بشر بودن و دچار ضعفهاي آن شدن همه جا در احوال پيغمبر مشهود است.
پس از شكست اُحد و قتل حمزة بن عبدالمطلب، وحشي حبشي، دماغ و گوش او را بريد و هند زن ابوسفيان سينه او را شكافت و جگرش را بيرون آورد و جويد، تا آن جا كه پيغمبر از مشاهده جسد مثله شده حمزه چنان در خشم شد كه انتقام جويانه فرياد زد به خدا پنجاه تن از قريش را مثله خواهم كرد. خود اين قضيه و نظائر آن خشونت روح و كينهجويي اعراب را نشان ميدهد كه حتي زني متشخص سينه كشتهاي را شكافته جگر او را درآورد و بخورد و چون غذاي خوشمزهاي نبوده است بيرون اندازد. همين هند و بعضي از زنان متشخص ديگر براي تشويق جنگجويان ميان آنها افتاده با نويد لطف زنانه خود و وعدههاي فريبنده ديگر تشجيعشان ميكردند.
در سيره اين هشام آمده است كه چند نفر از قبيله بحيره زار و بيمار نزد پيغمبر آمده از او مساعدت خواستند. آنها را بيرون مدينه نزد شتربانان خود فرستاد تا از شير شتر بنوشند و شفا يابند.
پس از استفاده از شير شتر و آسوده شدن از رنج، شتربانان را كشته خار در چشمش فرو كردند و شتر را با خود بردند. چون خبر به پيغمبر رسيد چنان به خشم آمد كه بيدرنگ كرزبن جابر را به دنبال آنها فرستاد.
پس از آن كه همه را اسير كردند و به حضور محمد آوردند امر كرد دست و پايشان را قطع و چشمانشان را كور كنند. در صحيح بخاري حديثي است از پيغمبر كه:
“اِنِا بَشّرِ أغْضَب وَ آسْفِ كَما يَغْضِبُ اْلَبَشّر“ يعني من بشرم چون ساير آدميان به خشم ميآيم و متأثر ميشوم.
حكايات و روايات بيشماري هست كه اين گفتار را تأييد ميكند. ابو رهم غفاري يكي از صحابه است در يكي از غزوات در صف پيغمبر مركب ميراند. مركب آنها برحسب اتفاق به يكديگر نزديك شد به طوري كه كفش زمخت او به ساق پيغمبر خورد و متألمش ساخت. آثار خشم بر او ظاهر شد و با تازيانه بر پاي ابو رهم زد. خود اين شخص نقل ميكند چنان ناراحت شدم كه ترسيدم آيهاي در باره من و كار ناشايستهام نازل گردد.
در روزهاي آخر حيات اسامةبن زيد را به فرماندهي لشگري گماشت كه مأمور هجوم به شام بود. طبعاً نارضاييها و بگو مگوهايي ميان خواص روي داده كه جوان بيست سالهاي را چرا بر لشگري كه صحابهاي بزرگ در آن شركت داشته امير كرده است؟
اين خبر به گوش پيغمبر رسيد، چنان برآشفته شد كه از بستر ناخوشي برخاسته خود را به مسجد رسانيد و پس از نماز بر منبر شده بانگ زد: اين چه سخناني است كه به گوش ميرسد و اعتراض ميكنند كه اسامه را امارت لشگر دادهاي؟
هم چنين در آخرين روز بيماري كه دچار اغماء بود ميمونه دارويي را كه در حبشه ياد گرفته بود حاضر كرد آن دارو را در دهان حضرت ريختند حضرت به خود آمد و خشمناك فرياد زد چه كسي اين كار را كرد؟
گفتند دوا را ميمونه ساخته و به دست عمويت عباس در دهانت ريختند. گفت غير از عباس دوا را در دهان همه حاضرين بريزيد حتي خود ميمونه كه روزه بود از آن دوا خورد.
در حوادث 23 سال زندگي محمد مخصوصاً در ايام اقامت در مدينه شواهد زيادي هست از انفعالات روحي و تأثرات بشري چون قضيه افك، ماريه قبطيه و تحريم او بر خود و يا شتابي كه براي رسيدن به زينب از خود نشان داد و بيدرنگ پس از سر رفتن ايام عده او به خانهاش رفت.
با وجود همه اين شواهد و با وجود اين كه در قرآن پيغمبر دعوي اعجاز نكرده است پس از رحلت آن حضرت كارخانه معجزهسازي مسلمانان به كار افتاد و هي خرق عادت و انجام امور محال به او نسبت دادند. هر قدر فاصله زماني و مكاني فزوني گرفته است حجم معجزات به شكل ناموجهي بزرگ شده تا آن جا كه بسياري از علماء و محققان اسلامي آنها را ناروا و غيرقابل قبول دانستهاند و آوردن يكي دو شاهد ما را از تفصيل بينياز ميكند.
مردي به نام قاضي عياض اندلسي كه ما بين قرون 5و 6 هجري زندگي ميكرده هم شاعر هم محدث هم قاضي و هم عالم به انساب عرب بوده است كتابي تأليف كرده است به نام الشفاء به تعريف حقوقالمصطفي.
شخص متوقع است در اين كتاب به شرح مكارم و فضايل و قوه تدبير و سياست پيغمبر برخورد. اما متأسفانه در اين كتاب مطالبي ديده ميشود كه شخص حيرت ميكند چگونه ممكن است آدميزاد كتاب خوانده و بهرهمند از حداقل فهم و تربيت علمي چنين مطالبي را در باره پيغمبر بنويسد. مثلاً قدرت خارقالعاده پيغمبر در جماع را از فضايل آن حضرت به شمار آورده و از انسبن مالك روايت ميكند كه آن حضرت در شبانه روز به زنان يازدهگانه خود ميرسيده و ميان ما معهود و مشهور بود كه در وي قوه سي مرد وجود دارد. و باز از انسبن مالك روايت ميكند كه پيغمبر فرموده است مرا بر ديگران چهار مزيت است:
“سخاوت، شجاعت، كثرت جماع و كشتن”(در عربي كلمه بطش به معني آدمكشي آمده است. در صورتي كه بر حسب روايات مستند حضرت رسول جز يك بار شركت در جنگ به دست خود كسي را نكشته است.).
هر خردمندي حق دارد در صحت اين روايت آن هم از انسبن مالك شك كند، محمد هيچ گاه خودستايي نميكرد و از كرم و شجاعت خود در قرآن هرگز سخن نگفته و راجع به خويشتن به جمله انك لعلي خلق عظيم اكتفاء كرده است و با وجود اين اگر اين شخص به دهش و دلاوري خود ببالد قابل توجيه است ولي باليدن به كثرت جماع و بيباكي در كشتن ديگران چندان موجب مباهات نيست و هرگز چنين مطالبي از دهان حضرت محمد بيرون نيامده است.
قاضي عياض به اين چيزها نمينگرد، مكنون روح و خواهشهاي نفساني خود را بيرون ميريزد و در تب اين كه براي محمد صفات غير بشري قائل شود بدان درجه ميرسد كه از بول و غايط محمد سخن به ميان آورده مدعي است كه بعضي از علماء بول و غايط انبياء را پاك و طاهر ميدانند. و در گرمي هذيان خويش چنان پيش ميرود كه ميگويد ام ايمن، خدمتكار محمد، روزي از بول آن حضرت به نيت استشفاء نوشيد و حضرت به او فرمود تا زنده است دچار شكم درد نخواهد شد. و ابداً به ذهنش خطور نكرده است كه انجام چنين كاري به چه صورتي ممكن است روي دهد.
مضحكتر از همه اين كه مينويسد: هنگامي كه پيغمبر براي قضاي حاجت بيرون مكه ميرفت سنگها و درختان به حركت درآمده پيرامون او حصاري ميساختند تا از انظار پنهان بماند.
بياختيار شخص در مورد اين ياوه سراييها از خود ميپرسد اين مردي كه اصرار دارد صفات و خصوصيات بشري را از محمد دور كند تا آن جا كه براي قضاي حاجت او اين تفضيلات را بيافريند آيا منطقيتر و عقلاني نبود كه بگويد پيغمبر غذا نميخورد تا نيازي به دفع داشته باشد، و تا براي رفع اين حاجت بشري درخت و سنگ از جاي خود حركت كنند، وانگهي حركت سنگ و درخت از جاي خود چيزي نبود كه مستور بماند. همه اهل مكه از آن مستحضر ميشدند و تمام مشركان كه انتظار معجزهاي داشتند تا ايمان بياورند مسلمان ميشدند.
اين هذيانهاي تبآلوده، اختصاص به قاضي عياض ندارد، دهها سيره نويسان مانند قسطلاني صدها از اين گونه مطالب سخيف نقل كردهاند كه شخصيت بينظير محمد را در معرض تخفيف و استهزاء قرار ميدهد.
حتي از زبان پيغمبر نقل ميكنند هنگامي كه خدا آدم را آفريد مرا در صلب او قرار داد و پس از آن در صلب نوح سپس در صلب ابراهيم… همين طور در اصلاب و رحمهاي پاكيزه تا اين كه از مادرم متولد شدم.
مثل اين كه ساير افراد بشر يك مرتبه از زير بوته درآمدهاند. بالقوه همه كسي موجود است ولي بالفعل شخص آن گاه موجود ميشود كه از رحم مادر بيرون آيد. باز قاضي عياض مدعي است كه پيغمبر از هر كجا كه ميگذشت سنگ و درخت به صدا درآمده ميگفتند:
“ السلام عليك يا رسول الله” اگر حيوان به گفتار آيد باز چيزيست، زيرا لااقل حلقوم و حنجره دارد و از حركت آنها ممكن است بانگي درآيد ولي از جسم جامد، چگونه ممكن است صدا درآيد. سنگ و گياه روح و مغز و بالنتيجه قوه درك و اراده ندارند تا شخصي را به نبوت بشناسند و بدو سلام كنند. خواهند گفت معجزه در همين است. خواهم گفت چرا يك چنين معجزهاي در مقابل تقاضاي مشركان قريش صورت نگرفت تا همه ايمان آورند. در صورتي كه تقاضاي آنان خيلي كمتر از اين بود و ميخواستند حضرت محمد چشمه آبي از سنگ راه اندازد يا سنگ را مبدل به زر كند. اگر سنگها به وي سلام ميكردند چرا در جنگ اُحد، سنگي به دهان مباركش آسيب رسانيد؟ ناچار خواهند گفت آن سنگ كافر بوده است.
در دهها كتاب سني و شيعه نوشتهاند حضرت سايه نداشت، هم از جلو ميديد هم از عقب. حتي شعراني در “كشفالغمه” مينويسد:
“ پيغمبر از جهات اربعه ميديد. در شب اشياء را مثل روز مشاهده ميكرد. اگر با مرد بلندي راه ميرفت از او بلندتر مينمود و هنگامي كه مينشست دوشهايش بلندتر از سايرين بود”.
اين سادهلوحان بيچاره معياري براي تفوق و برتري شخصي مانند محمد جز امور ظاهري و جسمي ندارند و آن قدر كوته نظرند كه نميدانند برتري شخصي بر سايرين نيروي روح و قدرت ادراك و قوت سجاياست.
حيرتانگيز اين كه هيچ يك از اين معجزهسازان بدين صرافت نيفتاده است كه چرا ضرورترين معجزات روي نداده و حضرت خواندن و نوشتن ياد نگرفته است.
آيا به جاي سايه نداشتن يا از سايرين يك سر و گردن بلندتر بودن بهتر نبود قرآن را به دست مبارك خود مينوشت تا يهودي را براي كتابت قرآن اجير نكنند؟
باز شگفتانگيز و حيرتزا اين كه اين معجزه تراشان مسلمانند، قرآن ميخوانند. عربي ميدانند و معاني قرآن را هم به خوبي درك ميكنند. معذالك برخلاف نصوص روشن قرآن دستخوش اوهام شده افسانههاي نامعقول را چون حقايق مسلم نقل ميكنند.
آيات قرآني در اين باب كه پيغمبر يك فرد آدمي است و در تمام غرايز جسمي و مشتهيات روحي با ساير آدميان شريك است بسيار روشن و غيرقابل تأويل است. در آيه 131 سوره طه كه از سورههاي مكي است ميخوانيم:
“وَ لاَتمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ اِلي ما مَتَّعْنا به اَزْواجاً منْهُمْ زَهْرَةَ الحَيوةَ اّلدُنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فيهِ وَرَِزْقُ رَبَّكَ خَيْرُ وَ اَبَقْي”
به اشخاصي كه در رفاه و خوشي ميگذرانند با چشم حسرت منگر اينها براي آزمايش است روزي خداوند، جاويد است”
(ديدگان خويش به آن چيزها كه رونق زندگي دنياست و به بعضي دستههايشان بهره دادهايم كه در باره آن عذابشان كنيم، نگران مساز كه پروردگارت بهتر و پايدارتر است).
در سوره مكي حجر آيه 88 عين همين مطلب تكرار ميشود:
“لاتَمُدَّنَِّ عَيْنَيْكَ اِلي ما مَتَّعْنابه اَزْواجاً منْهُمْ وَ لاتَحْزِنْ عَلَيْهِمْ وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِلْمُؤمِنينَ”
به سوي مردمان متمتع چشم مدوز و بر آنها اندوهگين مباش و نسبت به مؤمنان فروتني كن.
آيا از مفاد دو آيه سابقالذكر چنين بر نميآيد كه نوعي رشك در جان محمد هويدا شده و ميخواست همچون سران قريش از داشتن مال و فرزند ذكور بهرهمند باشد.
اكثريت قاطع معارضان، مردماني مرفه و متنعمند و طبعاً با هر تغييري مخالف و مايلند هر صدايي كه شائبه خلل رسانيدن به وضع مستقر آنها در آن باشد خاموش شود. پس طبعاً دسته ناراضي و مردمان مستمند گرد پيغمبر جمع شدهاند و پيغمبر از اين بابت آزرده و گرفته خاطر است و آرزو دارد مردمان متشخص و متمكن و توانا به اسلام روي آورند. پس چشم وي لااقل از اين حيث به سوي آنان دوخته است. از اين رو خداوند وي را نهي ميكند.
آيات 34 و 35 سوره سبأ اين معني را به خوبي ميرساند:
“وَما اَرْسَلْنا في قَرْيَة منْ نَذيرٍ اِلاقالَ مُتْرَفُوها انّا بما اُرْسلْتُمْ به كافَروُنَ. وَقالوُا نَحْنُ اَكْثَرُ اَمْوالاً وَ اَوْلادَاً وَ ماَنَحْنُ بُمِعَذَّبينَ”
در هر شهري كه فرستاده خداوند رفت متنعمين گفتند ما تو را و گفتههاي تو را نميپذيريم. ما فرزند و اموال بيشتري داريم و در رنج نيستيم”.
در سوره انعام آيهاي (آيه 52) هست كه چشم هر مرد صاحب نظري را خيره ميكند:
“وَلا تَطْرُد اّلَذيِنَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِاْلغَدوة وَ اْلَعشّي يُريَدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيْكَ منَْ حسابَك عَلَيْهمْ مِنْ شَيْ فَتَطْرُدَ هُمْ فَتَكُوُنَ مِنَ اّلظالِمَينَ”
مردماني را كه به خداي روي آوردهاند از خود مران، كار آنها بر تو نيست و حساب كار تو به آنها نيست. اگر آنها را طرد كردي از ستمگراني.
اين لهجه عتابآميز خيلي معني ميدهد و حالت طبيعي و بشري حضرت رسول در آن خوانده ميشود زيرا مشركان ميگفتند اين جمع بيسر و پا مانع از آن است كه ما به تو نزديك شويم. شايد براي جلب طبقه متمكن وسوسهاي نيز در ذهن حضرت محمد پديدار شده باشد و حالت تحقيري نسبت به اتباع فقير خود در او به وجود آمده باشد.
چيزي كه اين فرض و نظر را تأييد ميكند آيه 28 سوره كهف است كه بر حسب تفسير جلالين در شأن عيينةبن حصن و يارانش نازل شده است. آنها از محمد خواستار شدند بيسر و پايان را از گرد خود براند تا به وي روي آورند. خداوند به پيغمبر چنين فرمان ميدهد:
“واَصبِْرْ نَفْسَكَ مَعَ اّلذَينَ يَدْعُونَ رَبّهُمْ بِاْلغَدوةَ و اْلَعشّيِ يُريُدونَ وَجْهَهُ وَ لا تَعْدُ عَيْناكَ عَنْهُمْ تُريُد زينَةَ اْلحَيوةَ اّلدُنْيا وَ لا تُطعْ منْ اَغْفَلُنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اّتَبَعَ هَويةُ وَ كانَ اَمْرُهُ فُرُطاً وَ قُلِ اْلحَّقُ مِنْ رَبَّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤمنْ وَ مَنْ شاءَ فَلَيكْفُرْ اءنّا اَعْتَدْنا لِلّظالِمينَ ناراً.
(يعني) با همان بينوايان كه شب و روز جز خدا نميجويند باش و چشم عنايت از آنان براي زينت زندگاني دينوي ديگران باز مدار. به سخن كسي كه قلب او را از ذكر خود باز داشتهايم و جز پيروي از هواي نفس كاري ندارد گوش مكن. بگو حق، قرآن، از طرف خداست هر كس خواست ايمان بياورد و هر كس خواست به كفر گرايد، و سزاي چنين ستمگراني آتش است”.
سه آيه (76-77) سوره اسراء و شآن نزولي كه براي آن نقل ميكنند با همه اختلاف روايات يك معني را به خوبي نشان ميدهد. و آن مصون نبودن پيغمبر از خظا و زلل (لغزش، خطا) يعني بشر بودن به تمام معنيالكلمه است:
“وَانِْ كادُوا لَيَفْتنُونَكَ عَنِ اّلَذي اَوْحَيْنا اِلَيْكَ لِتَفْتَريَ عَلْينا غَيْرهُ وَ اِذاً لاتّخَذُركَ خَلَيلاً. وَلَولا اَنْ ثَبّتْناكَ لَقَدَ كدْتَ تَرْكَنْ الَيْهمْ شَيْئاً قَليلاً. اذاً لاَذَقْناكَ ضعْفَ اْلحَيوة وَ ضَعْفَ اْلماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْناَ نَصيَراً”
كه تقريباً چنين معني ميدهد، نزديك بود از جاده امانت و از آن چه به تو وحي كرديم منحرف شوي و بر ما ناروا نسبت دهي. در اين صورت مشركان به دوستي تو نميگراييدند. اگر ما تو را بر ايمان خود استوار نكرده بوديم جا خالي ميكردي و اندكي به سوي مقاصد آنها ميرفتي در اين صورت عنايت و لطف ما را از دست داده و به عذاب دو جهان دچار ميشدي.
بعضي از مفسران شأن نزول اين آيه را واقعه خواندن سوره نجم در مقابل سران قريش و گفتن دو جمله تلك الغرانيق العلي و شفاعتهن سوف ترنجي و بعد پشيماني از آن، كه سابقاً ذكر شد، ميدانند.
ابن جبير و قتاده شأن نزول آن سه آيه را در مذاكراتي ميدانند كه ميان سران قريش و حضرت محمد روي داده و آنها اصرار داشتند كه محمد به نحوي خدايان آنها را بشناسد و يا لااقل بدانها بياحترامي نكند تا آنها در مقابل، وي را آسوده گذارند و با او از در دوستي درآيند و مسلمانان حقير و بيپناه و عاجز را كتك نزنند و در آفتاب روي سنگ داغ نيندازند.
ظاهر امر اين است كه حضرت محمد يا متقاعد يا لااقل نرم شده روي خوش به اين پيشنهادها نشان داده اما در مقام عمل از اين توافق عدول كرده است. حال اين عدول يا برحسب تفكر و اراده خود محمد روي داده است (آن محمدي كه در اعماق وجود او هست و سالها به امور مافوقالطبيعه انديشيده و براي محو شرك و بتپرستي قيام كرده است) چه اين سازش از شأن و حيثيت دعوت او ميكاسته و به كلي رشتهها را پنبه ميكرده است يا آن مؤمنان قويالاخلاق و قويالروحي چون عمر كه با هر گونه مدارا مخالف بودند يا مانند علي و حمزه كه به شجاعت و مبارزطلبي ممتاز و متصف بودند اين سازش را شكست و خلاف مصلحت گفته باشند. در هر صورت مفاد سه آيه مزبور طبيعت و فطرت بشري حضرت محمد را نشان ميدهد كه ممكن است در معرض اغوا قرار گيرد و آيات ديگر قرآن نيز بر اين امر گواهي ميدهد. از جمله سوره يونس آيات 95 و 96 و آيه 67 سوره مائده:
“فَانِْ كُنْتَ في شَكَّ مِمِّااَنْزَلنااِلَيْكَ فَسْئَل اّلَذَيَنَ يَقْرَؤنَ اْلكتابَ منْ قَبْلكَ لَقْدِ جاءَكَ اَلحَقُّ مِنْ رَبَّكَ فَلاَ تَكُونَنَّ مِنَ اْلمْتَرينَ”
اگر در آن چه بر تو فرستادهايم شك داري از خوانندگان تورات سؤال كن. حقيقت از خداوند بر تو آمده است. مانند شكاكان مباش”.
“وَلا تَكُونَنَّ منَ اّلَذينَ كَذَّبُوا بِآياتِ اللهِ فَتَكُونَ مِنَ اْلخاَسِرينَ”
از زمره اشخاصي كه به آيات خداوندي گردن نمينهند مباش ورنه زيان خواهي ديد”
“يا اَيُّهَااّلرسُولُ بَلّغ مااُنْزلَ منْ رَبّكَ وَانْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْت رِسالَتَهُ وَاللهُ يَعْصمُكَ مِنْ النّاسِ”
اي پيامبر به مردم ابلاغ كن آن چه بر تو نازل كردهام اگر اين كار را نكني رسالت و امر خداي را انجام ندادهاي و خداوند تو را از مردم حفظ ميكند”
اگر كسي مسلمان باشد و ايمان به خداوند داشته باشد و قرآن را كلام خداوند بداند اين آيات را چگونه تفسير ميكند؟ اين تأكيد و امر تشّددآميز براي چيست؟
آيا جز اين محملي ميتوان آورد كه ضعف و فتور بشري بر محمد مستولي شده و ترس از مردم چنان بوده است كه خداوند به او ميگويد: مترس خداوند تو را از شر مردم حفظ ميكند؟
وليدبن مغيره، عاص بن وائل، عديبن قيس، اسودبن عبدالمطلب و اسودبن عبديغوث وي را و گفتههاي وي را به باد استهزاء ميگيرند. حضرت سخت متأثر و متألم ميشود و شايد در كنه ضمير او ندامتي از اين دعوت ظاهر ميگردد به حدي كه خيال ميكند قضيه را رها كند و مردم را به خودشان وا گذارد ورنه چرا خداوند به وي ميفرمايد:
“فَاصْدَعْ بما تُؤْمَرُ وَ اَعْرضْ عَنِِ اْلُمشْرِِكينَ. اِنّا كَفَيْناَكَ اْلمُسْتَهْزِئين (يعني) دستور ما را به كار بند و از مشركان روي بگردان. ما خود كار مخالفان و استهزاء كنندگان را ميسازيم”.
چيزي كه فرض ما را تأكيد ميكند آيه 97 ، 98، 99 همين سوره است كه درست بعد از آن دو آيه آمده است و ميتوان گفت مفسر و مبين آن دو آيه است.
“وَلَقَدْ نَعْلُمُ اَنَّكَ يَضيِقُ صَدْرُكَ بما يَقُولُونَ. فَسَبّحِ بحَمْد رَبكَ و كُنْ منَ السّاجدينَ. وَ اعْبُد رَبَّكَ حَتّي يأتِيَكَ اْليَقينُ (يعني) ما ميدانيم كه سينهات از گفتار آنان به تنگ ميآيد ولي تو به خداي خود روي آور، او را ستايش كن تا يقين حاصل شود”
اين سه آيه كاملاً ناراحتي محمد را كه به سر حد شك، شك در حقانيت خود رسيده است ميرساند و ستايش پروردگار و سجده به درگاه او موجب ميشود كه يقين يعني اعتماد و اطمينان به دعوت خود براي او حاصل آيد(كلمه يقين در جمله حتي يأتيك اليقين را بعضي از مفسرين معني مرگ گرفتهاند و بديهي است آنها معتقدند هيچ گونه شكي در محمد كه معصوم است حاصل نميشود از اين رو چنين تأويلهايي ميكنند كه به كلي با سياق كلام قرآن متغاير است.) در نخستين آيه سوره احزاب خداوند صريحاً به محمد امر ميفرمايد: كه از خدا بترسيد و از كفار و منافقان پيروي نكنيد:
“يا اَيُّهَا اِلنّبّيُ اَّتقِ اللهَ وَلاتُطِعِ اْلكافَرينَ وَ اْلُمافِقينَ”
در تفسير جلالين در معني اتقالله- بپرهيز از خدا مينويسد: پرهيزكاري را ادامه بده.
در تفسير ديگري كه همين معني را ميگويد اضافه ميكند كه خطاب به رسول است اما مراد امت است. اين گونه تفسيرها كاسه گرمتر از آش را به خاطر ميآورد چه در آيه دوم همين سوره صريحاً خداوند ميفرمايد:
“وَ اتَّبِعْ مايُوحي اِلَيْكَ مِنْ ربِكَ (يعني) پيروي كن وحي خداوند خود را”
از دو آيه فوق چنين برميآيد كه در پيغمبر فتوري روي داده است و برحسب طبيعت بشري خواسته است به خواسته مخالفان تسليم شود و خداوند او را از اين كار به شدت نهي كرده است، و اگر بخواهيم آن را به شكلي علمي و عقلي تفسير كنيم بايد فرض كنيم حضرت مطابق طبيعت بشري خود خسته و نااميد ميشده است ولي آن روح توانا كه در اعماق وجود او كامل است او را از تسليم باز داشته و به وي امر كرده است كه راه خود را ترك نكند. مگر اين كه اين مطالب را نوعي صحنهسازي توجيه كنيم به اين معني كه حضرت خواسته است به مخالفان نشان دهد كه وي نرم شده و در مقام مماشاة برآمده و ميل داشته است با تقاضاي آنان روي سازش نشان دهد ولي خداوند وي را منع كرده است.
از هوش و دهاء و سياست حضرت محمد اين فرض بعيد نيست ولي از صداقت و يكدندگي و قدرت سجاياي او قدري دور است زيرا مسلماً حضرت محمد به آن چه ميگفته است ايمان داشته و آن را وحي خداوندي ميدانسته است.
اين فصل را به نقل مطلبي از تفسير كمبريج خاتمه ميدهم كه طرز فكر مسلمانان قرنهاي بعد از هجرت تا درجهاي آشكار ميشود و به كلي مباين اوضاع زمان نزول قرآن است.
عتبةبن ابيلهب پس از نزول سوره نجم به حضرت پيغام داد كه “من به نجوم قرآن كافرم” حضرت در خشم شد و او را نفرين كرد كه “اللهم سلط عليه سبعاً من سباعك” چون عتبه از آن مطلع شد دچار وحشت شد و هرگز جايي نميرفت. در آن روزگار با كارواني به جايي ميشد. در حران كاروان فرود آمد و عتبه ميان ياران بخفت.
خدا شيري را برگماشت و او را از ميان ياران بيرون برد. آن گاه همه جاي او را بشكست و پاره كرد و چيزي نخورد از پليدي و ملعوني كه او بود تا همه مردمان بدانستند كه شير او را نه براي خوردن برده بود همگي براي دعاي پيغمبر.
ابداً به ذهن جاعلان اين داستان نرسيده است كه به جاي نفرين صاحب خطاب رحمة للعامين ميتوانست دعاي خيري در باره عتبه كند كه اسلام آورد. اما در مدينه امر چنين نيست تمام احكام و فرايظ در ده ساله اخير صادر و مقرر گرديد و اسلام نه تنها به شكل شريعتي نو در آمد بلكه مقدمات تشكيل يك دولت عربي فراهم شد. نخستين اقدام برگرداندن قبله از مسجدالاقصي به كعبه بود.
اين تدبير هم خرج مسلمانان را از يهود جدا كرد و عقده حقارتي را كه اعراب مدينه در خود داشتند زايل كرد و هم نوعي حميت قومي را در اعراب برانگيخت چه همه قبايل به كعبه احترام داشتند. كعبه علاوه بر اين كه مركز اصنام و ستايشگاه بود خانه ابراهيم و اسماعيل بود كه اعراب خود را از نسل آنان ميدانستند. به همين كيفيت شارع اسلام تبعيت از يهود را در امر روزه ترك كرد، و روزه معمول آنها را كه در دهم محرم انجام ميگرفت نخست به ايام معدود مبدل كرد و سپس تمام ماه رمضان را بدان اختصاص داد.
احكام راجع به طلاق و نكاح، حدود تعيين محارم، ارث، حيض، تعدد زوجات، حِد زنا و سرقت، قصاص و ديه و ساير احكام جزايي و مدني و هم چنين نجاسات و محرمات و ختنه… كه غالباً يا مقتبس از شرايع يهود يا عادات زمان جاهلي است با تعديلات و تغييراتي، در مدينه مقرر گرديد احكام مدني و امور شخصيه هر چند از ديانت يهود و عادات دور جاهليت رنگ پذيرفته باشد براي نظم اجتماع و مرتب ساختن معاملات غير قابل انكار است.
1-هجرت
2-شخصيت تازه محمد
3-ايجاد اقتصاد سالم
4-جهش به سوي قدرت
5-نبوت و امارت
6-زن در اسلام
7-زن و پيغمبر
تاريخ پيوسته ورق ميخورد گاهي به روزهايي ميرسيم كه مبدأ حوادث و دگرگونيهايي ميشوند و مسير تاريخ را تغيير داده در ذهن انسان جاويد ميمانند.
دوازدهم ربيعالاول اكتبر سال 662 ميلادي كه محمد به يثرب آمد يكي از اين روزهاست.
مسلمانان سادهلوح اين زمان از راه حميت، هجرت را مبدأ تاريخ قرار دادند. اعراب مبدأ صحيحي جز عامالفيل نداشتند، تاريخ ميلادي نيز جز در ميان ترسايان متداول نبود.
پس از راه باليدن به خويش كه شجاعت كرده و به محمد ملحق شدهاند و دو قبيله بزرگ چون اوس و خزرج محمد را در تحت حمايت و پناه خود گرفتهاند، هجرت را مبدأ تاريخ قرار دادهاند. نهايت آغاز سال را به جاي دوازدهم ربيعالاول، اول محرم همان سال قرار دادند.
در آن روزگار ابداً به مخيله اعراب خطور نميكرد كه روز 12 ربيعالاول مبدأ تحول بيسابقهايست در زندگاني آنها و مشتي مردم بيابان گرد، كه در تاريخ مدنيت قدر و اعتباري نداشتند و طوايف پيشرفته آنها خود را به دولت ايران و روم نزديك ساخته بودند و تقرب به دربار كسري و امپراطور روم را مايه مباهات خويش ميدانستند، بر قسمت بزرگي از معموره جهان فرمانروايي خواهند يافت.
كوچ كردن محمد و يارانش از مكه به يثرب حادثهاي بود كوچك و بياهميت و شامل عدهاي بسيار كم. گريزي بود از بدرفتاري مشركان قريش، ولي همين مهاجرت ظاهراً بياهميت مصدر تحول بزرگي به شمار ميرود. تحولي كه در ظرف ده سال انجام گرفت.
جماعت قليلي كه گاهي مخفيانه، گاهي آشكار، گاهي به عنوان فرار و گاهي به عنوان سير و سياحت مكه را ترك كرده به محمد ملحق شدند پس از ده سال مكه را فتح كردند، تمام مخالفان خود را به زانو درآوردند، خدايان آنها را درهم شكستند و اساس توليت كعبه را كه با قريش بود و مصدر عزت و تشخص و تنعم سران آنها بود از بيخ و بن كندند تا جايي كه ابوسفيان مغرور و سركش و جانشين ابولهب و ابوجهل از بيم جان تسليم شد و تمام معاندان نيز ايمان آوردند.
گاهي حوادث كوچك پشت سر هم قرار ميگيرد و به حادثه بزرگي منتهي ميشود. نمونههاي بسياري در تاريخ تحولات بشري از اين قبيل ديده ميشود. انقلاب بزرگ فرانسه، انقلاب روسيه و هجوم مغولان به ايران.
محمد دعوتي را شروع كرد و با مخالفت سران قريش مواجه شد. شايد در بدو امر تصور نميكرد دعوت وي كه بنياني خردپسند دارد و شبيه دو ديانت ديگر سامي است با چنان لجاج و عناد روبرو شود. به واسطه عدم توجه به اين نكته مهم كه پيشرفت دعوت مستلزم خاتمه سيادت قريش و تنعم رؤساي آن طايفه خواهد شد. ناچار فكر چارهانديش او در جستجوي راه پيروزي برآمد. قبل از هجرت به يثرب دو اقدام از وي ديده ميشود و نخستين اقدام هجرت مسلمانان به حبشه است كه اين مهاجرت دو مرتبه صورت گرفت. ظاهر امر اين بود كه قريش مسلمانان ضعيف و بدون حامي را آزار ميكردند پيغمبر بدانها توصيه كرد به حبشه روند اما از تفضيلات هجرت دوم مسلمانان به حبشه كه عده آنها بيشتر و شخصي چون جعفربن ابوطالب همراه آنها بود و از دستورهايي كه داشتند، چنين برميآيد كه اين مهاجرت از روي نقشه و سياست خاصي صورت گرفته است.
فكر تلاشگر چارهانديش محمد اميدوار بود حمايت نجاشي را جلب كند. در تصور او قضيه چنين نقش بسته بود:
نجاشي مسيحي است و طبعاً برضد شرك و بتپرستي. اگر بداند عدهاي موحد در مكه برضد بتپرستي برخاستهاند و پيوسته در زحمت و آزارند بعيد نيست به حمايت خداپرستان لشكري به مكه گسيل دارد و از اين رو جعفربن ابوطالب را كه از محترمين قريش بود يعني از كساني نبود كه مورد آزار و اذيت قرار گيرد همراه آنها فرستاد. قريش نيز عمروبن العاص و عبدالله ابن ابوربيهه را با هدايايي براي نجاشي به حبشه فرستادند تا در تحت تأثير حرف مسلمانان به كمك آنها نشتابد و اگر هم ممكن باشد مسلمانان را بدانها تحويل دهد.
واقعه دوم رفتن حضرت محمد است به شهر طائف در 620 ميلادي. اين قضيه پس از آن روي داد كه حضرت دو پشتيبان قوي خود يعني ابوطالب و پس از او خديجه را از دست داده و بيش از سابق و به طرز آشكارتري در معرض مخالفت و عناد قريش قرار گرفته بود. او اميد داشت ياري بني ثقيف را كه قبيله مادري او بودند جلب كند.
بنيثقيف در طائف بودند و شأن و اعتباري داشتند. مردم طائف بر موقعيت ممتاز مكه و حيثيت قريش در ميان قبايل عرب رشك ميبردند و طبعاً آرزو داشتند شهر آنها قبله عرب گردد و در اين صورت به برتري قريش گردن ننهند. اين امر صرف تصور و حدس نبود. حضرت به خاطر داشت كه چند تن از بنيثقيف نزد وي آمده و به وي گفته بودند كه اگر حضرت در ديانت جديد خود طائف را چون مكه منطقه حرام بشناسد و آن جا را شهر مقدس مسلمانان قرار دهد، احتمال قوي ميرود كه اهل طائف به اسلام روي آورند و دعوت او را قبول كنند. قبل از آن از طرف بني عامر نيز چنين پيشنهادي به وي شده بود كه اگر بر اثر ياري آنها كار حضرت بالا گيرد و ديانت جديد استوار شود حضرت مقام قريش را به آنها واگذار كند و آنان را اشرف طوايف مقرر فرمايد. پس رفتن به طائف نوعي چارهانديشي و دست يافتن به وسيلهاي مؤثر بود. اگر بنيثقيف به ياري وي برخيزند خاضع كردن قريش امكانپذير خواهد بود از اين رو در انجام اين نقشه با زيدبن حارثه پسر خوانده و آزاد كرده خود مخفيانه راه طائف را در پيش گرفت. اين حساب نيز غلط درآمد و بنيثقيف از ياري وي سرباز زدند.
اعراب به امور معنوي و روحاني گرايشي ندارند. تا امروز يعني پس از گذشتن چهارده قرن از بعثت، دين در نظر آنها وسيله رسيدن به دنياست.
بنيثقيف كه دنبال زندگي روزانه بودند از منافع مادي و آني خود براي وعده آخرت چشم نميپوشيدند.
طائف ييلاق مكه است از آمد و شد و تجارت مكيان بهرهمند است. قريش برضد محمد برخاسته و حمايت از محمد آنها را با قريش درگير ميكند پس خردمندانه نيست اوضاع ثابت و مرفه خود را به وعدههاي تحقق نايافته محمد از دست بدهند، با اين حساب سود و زيان نه تنها از ياري وي دريغ كردند بلكه رذالت را پيشه ساخته از آزار و اهانت او كوتاهي نكردند و حتي آخرين درخواست او را مبني بر اين كه مسافرت را فاش نسازند تا اين شكست به گوش قريشيان نرسد و آنها را جريتر نسازند نپذيرفتند. از اين رو پس از برگشتن محمد به مكه خصومت مشركان شدت يافت به حدي كه در دارالندوه اجتماع كردند و براي يك سره ساختن كار وي و خاتمه دادن بدين دعوتي كه با هستي و شأن و تنعم آنها بازي ميكرد به مشورت نشستند و از سه وسيلهاي كه در آن جا مطرح شد كشتن او را بر حبس و طرد محمد از مكه ترجيح دادند.
ميان يثرب و مكه رقابت بود هم از لحاظ تجارت و هم از حيث شأن اجتماعي، در مكه خانه كعبه واقع بود و در خانه كعبه بتان نامدار عرب جاي داشتند. به همين جهت آن شهر مطاف و قبلهگاه طوايف مختلف عرب بود. طبعاً قريش كه پردهدار حرم و متصدي توليت و تنظيم حوائج زائران كعبه بودند شأن خاصي داشتند و خود را شرف قبايل عرب ميگفتند. گرچه يثرب از حيث زراعت و تجارت با رونقتر از مكه بود و به واسطه سه قبيله يهودي كه اهل كتاب بودند و نسبت به ساير قبايل بهره بيشتري از فضل و معرفت داشتند جامعهاي مترقيتر داشت ولي با همه اين مزايا شهر دوم حجاز به شمار ميرفت و نسبت به مكه در مقامي پايينتر قرار ميگرفت.
در يثرب دو قبيله بزرگ عرب به نام اوس و خرزج زندگاني ميكردند كه غالباً ميان آنها اختلاف و منازعات شديد روي ميداد و هر يك از آنها با يكي از طوايف يهوديان دوستي داشتند.
اوس و خرزج كه از قحطانيان يمن بودند با عدنانيان مكه نيز رقابت داشتند ولي به واسطه تنبلي و عدم آشنايي به امور زراعت و تجارت از زندگي مرفهي برخوردار نبودند و غالباً به استخدام يهودان درميآمدند و از اين رو با همه پيمانهاي دوستي كه با يكي از سه طايفه يهود داشتند از تفوق فروشي آنان كه كارفرمايان آنها محسوب ميشدند رنج ميبردند.
خبر ظهور محمد در مكه و دعوت به اسلام، گرويدن عدهاي به پيغمبر جديد، مخالفت و كشمكشهاي چند ساله در همه حجاز منتشر شده و بيش از همه جا به يثرب رسيده بود، آمد و شد يثربيان به مكه و ملاقات پارهاي از آنان با پيغمبر، بعضي از سران اوس و خرزج را بدين فكر انداخت كه از آب گلآلود ماهي بگيرند.
اگر محمد و يارانش به يثرب آيند و با وي همپيمان شوند چندين دشوار آسان ميشود:
محمد و يارانش از قريشند پس شكافي به ديوار مستحكم قريش وارد ميشود.
همپيماني با محمد و يارانش ممكن است خود آنها را از شر نفاق داخلي و منازعاتي كه پيوسته ميان آنها روي ميداد رهايي دهد. علاوه بر اين محمد دين جديدي آورده است و اگر كار اين دين بگيرد ديگر يهودان را كه مدعياند اهل كتاب و قوم برگزيده خدايند بر آنها تفوقي نخواهد بود، از هم پيماني با محمد و يارانش در مقابل سه طايفه يهود يثرب قوه جديدي به وجود ميآيد.
در حج سال 620 شش نفر از يثربيان با محمد ملاقات كرده و به سخنان او گوش داده بودند. در حج سال 621 يك عده 12 نفري با وي ملاقات كردند و ديدند حرفهايي كه محمد ميزند خوب است و از آنها چيز زيادي نميخواهد. ميگويد زنا نكنيد، ربا نخوريد، دروغ نگوييد، به جاي بتها كه مخلوق دست بشرند به خدايي روي آوريد كه آفريدگار جهان است و ساير اهل كتاب نيز او را ميپرستند.
آن دوازده نفر با وي بيعت كردند و در مراجعت به يثرب مسلمان شدن خود و فكر همپيماني با محمد را با كسان خويش در ميان نهادند و گويي اين تدبير و سياست مورد پسند و قبول عده بيشتري قرار گرفت و از همين روي سال بعد، 622، يك عده هفتاد و پنج نفري (73 مرد و 2 زن) در مكاني بيرون از شهر به نام عقبه با محمد ملاقات كردند و پيمان عقبه دوم ميان آنها بسته شد.
فكر مهاجرت، با ذهن حضرت محمد بيگانه نبود، و مهاجرت مسلمانان به حبشه در آيه 10 سوره زمر اشاره بدين معني است!
“قُلْ يا عبادِ اّلذَينَ آمنُوا اِتَّقُوا رَبَّكُمْ للَّذينَ اَحْسَنُوا فَيِ هِذِهِ الُدّنْيا حَسَنَةُ وَ اَرْضُ اللهِ واسَعةُ”
به كساني كه ايمان آوردهاند بگو پرهيزكار باشند و بدانند نيكي پاداش نيكي خواهد بود و زمين خدا فراخ است يعني اگر در مكه آزار ميبينند مهاجرت كنند.
پيمان عقبه جوابگوي آرزوهاي پنهاني محمد بود سيزدهسال دعوت در مكه موفقيت درخشاني به بار نياورده بود و گاهي ارتداد بعضي از مسلمانان يأسانگيز بود، بسا كساني كه اسلام آورده بودند، چون پيشرفتي در كار محمد نميديدند خسته شده مطابق طبع ناپايدار قومي از اسلام برميگشتند، مخصوصاً كه مسلماني موجب آزار و تحقير آنها ميشد و مشركان كه اهل نعمت و مكنت بودند آنان را به ارتداد تشويق ميكردند.
روي آوردن به طائف و جلب حمايت بنيثقيف نه تنها اثري نبخشيد بلكه نتيجه معكوس به بارآورده و مخالفت قريش را شديدتر كرده بود.
درست است كه بنيهاشم از وي حمايت ميكردند ولي اين حمايت فقط شخص وي را از آزار مخالفان مصون ميكرد و كار بدانجا كشيده نميشد كه بنيهاشم در مبارزه با قريش با وي هم داستان شوند.
اما هم پيماني با اوس و جزرج چيز ديگري بود و ياري آنان مبارزه با قريش را ممكن ميساخت. اگر در مكه اسلام پاي نگرفت ممكن است در مدينه، هر چند به مناسبت رقابت اوس و خزرج با قريش هم كه باشد، اين خواب طلايي صورت گيرد و اسلام پاي گيرد.
مخصوصاً كه در يثرب زراعت و تجارت رواج بيشتري داشت و مهاجران به سهولت ميتوانستند مشغول كار شوند.
در معاهدهاي كه بين حضرت محمد و سران اوس و خزرج در عقبه بسته شد عباسبن عبدالمطلب با آن كه ظاهراً اسلام نياورده بود، چون حامي برادرزادهاش بود حضور داشت و طي نطقي از يثربيان خواست كه آن چه در دل دارند و بر آن مصمم هستند آشكار بگويند و بدون پردهپوشي به آنها گفت قريش برضد محمد و بر ضد شما برخواهد خاست اگر مردانه قول ميدهيد كه از وي مانند زن و فرزند خود حمايت كنيد اكنون بگوييد وگرنه برادرزاده مرا به وعدههاي بيهوده دچار فتنه نسازيد. “براء بن معرور“ با حماسه و هيجان گفت
“ما اهل نبرديم از جنگ نميهراسيم و در تمام دشواريها با هم همراه خواهيم بود”.
“ ابوالهيشم تيهان” كه مردي بود دورانديش و به حزم و پختگي موصوف، به محمد گفت:
“اكنون ميان ما و يهودان كمابيش ارتباطي هست. پس از بسته شدن پيمان با تو و يارانت اين رابطه ميگسلد، ممكن است كار تو بالا گيرد و با طايفه خود سازش كني. آيا در اين صورت ما را رها خواهي كرد؟”.
برحسب سيره ابن هشام حضرت محمد تبسمي فرمود:
“بل الدم الدم، الهدم، الهدم. انا منكم و انتم مني. احارب من حاربتم و اسلم من سالمتم (يعني) خون، خون، ويراني، ويراني. من از شمايم، شما از منيد. با هر كس جنگ كنيد ميجنگم و با هر كس سازش كنيد سازش ميكنم”.
آيا تكرار كلمههاي خون و انهدام جمله معروف “مارا” انقلابي معروف فرانسه را به خاطر نميآورد كه مينوشت:“من خون ميخواهم”.
يك جمله ديگر در همين جا و در جواب ابوالهيثم از وي معروف است كه گفته است:
“حرب الاحمر و الاسود من الناس”
جنگ با همه كس با سياه و سفيد با عرب و عجم”.
اين جمله نشان دهنده كنه تمايلات او يا به تعبير ديگر صورت خواستههاي دروني اوست.
اين جملهها فرياد صريح محمديست كه در اعماق اين محمد ظاهري نفهته است، آرزوهاي خفته در روح محمد است كه در قالب اين عبارت در ميآيد. جماعت اوس و خزريج دريچه فروغ بخشي بر روي او ميگشايد. امكان پيشرفت دعوت اسلام را به وي نويد ميدهد. معاندان قريش بدين وسيله منكوب ميشوند و از اين رو خود نهفتهاش مينمايد و محمدي كه بايد جزيرة العرب را به اطاعت درآورد از گريبان محمدي كه 13 سال موعظه كرده و سودي به بار نياورده است سر بيرون ميكشد.
مسير تاريخ غالباً در نتيجه حادثهاي كوچك يا روي دادن پيشامدهايي ظاهراً ناچيز تغيير ميكند. ظهور و سقوط ناپلئون و پيروزي و شكست هيتلر نمونهايست از اين رويدادها.
هجرت حضرت محمد به يثرب تحولاتي عظيمي كه در سرنوشت قوم عرب روي داد و پس از آن تغيير شگرفي كه در سير تاريخي جهان آن زمان پديد آمد از اين گونه پيشامدهاست.
اين رويداد، ظاهراً يك حادثه ناچيز محلي است ولي موجب توالي حوادث و اتفاقاتي شد كه براي محققان تاريخ زمينه گستردهاي فراهم ميكند تا حوادث را به يكديگر ربط داده و موجبات بروز آن حوادث را بيان كنند و خلاصه علل كامن (=پنهان و پوشيده شونده) در اجتماع آن عصر را هويدا سازند.
در اين ميان امري كه بيش از هر چيز ديگر جالب توجه و باعث حيرت است تغيير شخصيت يكي از سازندگان تاريخ بشري است. شايد اين تغيير، تغيير شخصيت، چندان رسا نباشد و اگر بگوييم “ظهور و بروز شخصيت جديدي” كه در ژرفاي وجود محمد نهفته است به حقيقت نزديكتر باشد.
هجرت نبوي مبدأ تاريخ و مصدر تحولي است بزرگ ولي خود اين رويداد معلول تحول شگرفي است كه در شخصيت حضرت محمد پديد آمده و سزاوار است زير ذرهبين روانشناسان و دانشمندان و جويندگان اسرار روح آدمي قرار گيرد.
مردي زاهد و وارسته از آلودگيهاي زمان خود كه دنيا را در مراحل آخرين خود تصور كرده و روز بازخواست را قريبالوقوع ميداند، مردي كه پيوسته به آخرت انديشيده قوم خود را به ستايش خداوند جهان دعوت ميكند. زور و ستم را نكوهش و افراط در خوشگذراني و غفلت از حال مستمندان را ملامت ميكند، چنين مردي كه به روش مسيح سراپا شفقت است يك باره مبدل به جنگجويي ميشود سرسخت و بيگذشت كه ميخواهد ديانت خود را به زور شمشير رواج دهد لذا در مقام تاسيس دولتي برميآيد كه در راه تحقق آن از هيچ گونه وسيلهاي روي گردان نيست. مسيح به قيافه داود ظاهر ميشود، مرد آرامي كه بيش از بيست سال با زني بيست و چند سال از خود مسنتر به سر برده بود، به شكل اغراقآميزي به زن روي ميآورد.
ويلز تصور ميكند آدميان پيوسته در حال تحول و تغييرند و اين تبديل به آهستگي و مرور انجام ميگيرد و از همين روي به آن توجه نداريم و خيال ميكنيم شخص پنجاه ساله همان شخصي بيست ساله است در صورتي كه چيزي از آن جوان بيست ساله در او نيست و به تدريج تغيير كرده است.
اين فرض از اين لحاظ صحيح است كه قواي حياتي رو به ضعف و افول ميگذارند و از طرف ديگر قواي معنوي در اثر خواندن، انديشيدن و آزمودن به سوي كمال ميگرايند. تفاوت شخص پنجاه شصت ساله با همان آدم بيست ساله فرو نشستن هيجانها، شهوات و خواهشهاي شديد جسمي و روحي است به ويژه پخته شدن تدريجي فكر به واسطه تجربه و مطالعات و شكل گرفتن معقولات و خلاصه نمود تدريجي معنويات.
اين فرض كه در جاي خود واجد ارزش است ابداً در باره محمد صدق نميكند. زيرا او در 53 سالگي وارد مدينه شده است يعني در همان سني كه همه قواي جسمي و معنوي به حال متوسط و عادي برگشتهاند ولي از آغاز ورود به يثرب محمدي ديگر از گريبان محمد سر درميآورد و در مدت ده سال در مكه مردم را به مردمي دعوت ميكرد فرق ميكند، از لباس پيغمبري كه به مفاد “وَ اَنْذرِ عَشيرتَكَ اْلاقْربين” (هدايت كن عشيره و خويشانت را كه نزديكترند به تو) خويشان و كسان خود را از تاريكي عادات سخيف جاهليت بايد برهاند بيرون ميآيد تا نخست همان عشيره اقربين را زبون سازد و همان كساني كه سيزده سال او را مسخره كردند و آزار رسانيدند به زانو درآورد.
كسوت “لتُنْذِر اُمَّ اْلقُري وَ مَنْ حَوْلَها” هدايت كن اهل مكه و حوالي و ناحيههاي اطراف مكه) را به يك سوي انداخته و لباس رزم به تن ميكند و در مقام آن است كه تمام جزيرة العرب را، از يمن گرفته تا شام زير لواء خود درآورد.
آيات خوش آهنگ سورههاي مكي كه گاهي گفتههاي اشعياء و ارمياء نبي را در خاطر زنده ميكند و از هيجان روح گرم مردي سخن ميگويد كه مجذوب انديشههاي رؤياگون خويش است در مدينه كمتر ديده ميشود آهنگ شعر و طنين موسيقي در آيات مدني به خاموشي ميگرايد و به احكامي قاطع و برنده تبديل ميشود.
در مدينه امر و حكم صادر ميشود، امر سرداري كه هيچ گونه تخلف و انحرافي را نميبخشد و سستي و اهمال در انجام امر و فرمان او كيفرهاي گدازندهاي در پي دارد.
به قول گولد زيهر Goldzyher) در كتاب عقيده و شريعت در اسلام.) اين تغيير ناگهاني و بدون طي مراحل تحول را بايد بر آن امري حمل كرد كه “راك” آن را بيماري مخصوص مردان فوقالعاده نام نهاده و سرچشمه نيروي شگفت آنها دانسته است، اين نيروي روحي سرچشمه عزم و همت و منبع كوشش و حركت خستگي ناپذير آنان است. در پرتو اين نيرو نوميدي و سستي را به جان آنها راه نيست و موانع بزرگ را به چيزي نميگيرند از اين رو كارهايي از آنان سر ميزند كه از اشخاص عادي و متعادل برنميآيد.
پس از هجرت به يثرب، سيمايي ديگر از محمد در آينه تاريخ ظاهر ميشود. آيههاي مكي و مدني تفاوت اين سيما را به خوبي نشان ميدهد. در مكه خداوند به او ميفرمايد:
“وَ اصْبِرْ عَلي مايَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جميلاً، وَ ذَرْني وَالْمُكَذِبيَن اوُلي النَّعْمَةِ وَ مَهَّلْهُمْ قَليلاً. اِنَّ لَدَيْنا اَنْكالاً وَ حَجيماً”
“در مقابل گفتار آنها (مخالفان) بردباري پيشه ساز و بياعتنائي كن اين معاندان متنعم را به من واگذار و اندكي مهلت ده. نزد ما غل و زنجير و آتش دوزخ افروخته و مهياست”.
تفسير جلالين پس از جمله “واحجرهم هجراً جميلاً” يعني از آنان به آرامي و ملايمت روي بگردان ميگويد: اين آيه قبل از امر جهاد و قتال آمده است.
بسي به واقع و حقيقت نزديكتر بود اگر مينوشت كه اين روش و رفتار قبل از رسيدن به قدرت و حمايت قبايل اوس و خزرج توصيه شده است زيرا امر به قتال و كشتن كفار پس از اين كه محمد از بازوهاي شمشير زن مطمئن شد، نازل شده است و به همين دليل در مدينه آيه چنين نازل ميشود:
“ وَ اْقُتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقفْتُمُوهُمْ وَ اَخْرَجُوهُمْ منْ حَيْثُ اَخْرَجُوكُمٌ وَ اْلِفتْنَةُ اَشَدَّ مِنَ اْلَقَتْلِ”
“هر كجا مشركان را يافتيد بكشيد و آنها را از خانههايشان آواره كنيد چنانكه شما را آواره كردند، كارهاي فتنهانگيز آنان بدتر از كشتار است”.
در سوره مكي انعام آيه 108 ميخوانيم:
“ وًلا تَسُبّوا اّلذَينَ يَدْعُونَ منْ دُونِ الله فَيَسُبّوُا اللهَ عَدْواً بِغَيْر عِلْمِ كَذلك زيّنّاَ لِكُلَّ اُمَّة عَمَلَهُمْ ثُمَّ اِلَيِ رَبَّهُمْ مَرْجِعُهُم فَيُنَبَّئهُمْ بِما كانُوا يَعْلَمُون”
“و كساني را كه بجاي خداوند ميپرستند (بْتها) دشنام ندهيد پس دشنام دهند خدا را از روي تعدي بدون دانشي، همچنين آراستيم از براي هر گروهي كردارشان را پس به سوي پروردگار نشانست بازگشت ايشان، پس خبر دهد ايشان را به آنچه بودند كه ميكردند”
در اين آيه معلوم نيست خداوند ميفرمايد يا پيغمبر به بعضي از ياران سركش و تندخوي خود چون عمر و حمزه اين دستور را ميدهد كه به خدايان قريش دشنام ندهيد زيرا آنها نيز از روي ناداني خداوند را دشنام ميدهند. ما خود چنين خواستهايم كه هر طايفه به كردار خود ببالد ولي سرانجام بازگشت آنها به خداست و او آنها را به كيفر كردارشان ميرساند. اما در مدينه، مخصوصاً پس از آن كه قوت مسلمانان فزوني گرفته است، نه تنها صحبت از دشنام و ناسزا گفتن به خدايان قريش در ميان نيست بلكه آنان را از مسالمت و روي خوش نشان دادن به كافران نهي ميفرمايد:
“ فَلا تَهنُوا وَتَدَْعُوا اِلي اَلسَّلم وَ اَنْتُمَّ اْلاَعْلَوْنَ وَ اللهُ مَعَكُمْ وَ لَنَْ يَترِكُمْ اَعْمالَكُمْ”
سستي به خرج ندهيد و به صلح نگراييد چه شما برتر و قويتريد و خداوند به كارهاي شما نقض روا نميدارد”
گاهي دو دستور مختلف در يك سوره آمده است. سوره بقره نخستين سورهايست كه پس از هجرت نازل شده است و چون سوره مفصلي است احتمال دارد كه تمام آن در طي يكي دو سال نازل شده باشد. آيه زير مثل اين است كه در همان اوايل نازل شده باشد:
“لااِكراهَ فيِ الّدين. قَدْتَبَيَّنَ اّلرشْدُ مِنَ اْلغَّيَ. فَمَنْ يَكْفُرْ بالَطّاغُوتِ وَ يُؤمِنْ بِالَلهِ فَقَد اِسْتَمْسَكَ باْلعُرْوَةِ اْلوُثقَي”
اسلام آوردن اجباري نيست، راه از بيراهه تشخيص داده شده هر كس منكر طاغوت (اصنام) بشود و به خدا روي آورد، به تكيه گاهي استوار و محكم رسيده است”.
ولي آيه 193 همين سوره كه شايد پس از قوت گرفتن جماعت مسلمين يا نظر به پيشآمد خاصي نازل شده باشد شدت عمل توصيه ميشود:
“وَقاتلُوهُمْ حَتّي لاتَكُونَ فتْنُة وَ يَكُونَ اّلدينُ لله فَاِنِ انْتَهَوا فَلا عُدْوانَ اِلا عَلَي اّلظالِميَنَ”
با آنها بجنگيد، تا فتنه روي ندهد. ايمان از خداوند است اما اگر از فتنهانگيزي دست برداشتند با آنها كاري نداشته باشيد. دشمني و كشتار بايد نسبت به ستمگران باشد”.
اما در سوره برائت كه آخرين سورههاي قرآن است لهجه قاطعتر و دستور شدت عمل صريحتر است:
“ قاتِلُوا اّلَذينَ لايُؤمنُونَ بِاللهِ وَ لا بِاُلَيْومِ اْلاخَرِ…”
بكشيد كساني را كه به خدا و روز بازپسين ايمان نميآورند.
“ما كانَ لّلنَبِيَّ وَاّلَذينَ آمنُوا اَنْ يَسْتَغْفِروُاَ لِلمُشْرِكينَ…”
پيغمبر و مؤمنان را با مشركين مدارايي نيست و آنها را نميبخشند.
“يا اَيُّهَا اّلنَبيُّ جِاهد اْلكُفّارَ وَ اِلمنُافقيِنَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ و مَأويهُمْ جَهَنّمُ وَ بِئسَ اْلَمصيُر”
اي پيامبر با كفار و مشركان جهاد كن و بر آنها شدت به خرج ده جاي آنها در دوزخ است.
“يا اَيّهُاَ اّلَذيَنَ آمنُوا قاتلُوا اّلذَينَ يَلُونَكُمْ مِنَ اْلكُفّارِ وَ لْيَجِدُواَ فيكُمْ غِلْظَهً”
گروه مؤمنان بكشيد كافران را يكي پس از ديگري (هر كه نزديكتر و بيشتر در دسترس است) آنان بايد سختگيري و عدم گذشت و ملايمت را در شما احساس كنند.
امر به شدت عمل در سوره تحريم كه از سورههاي اواخر سالهاي هجرت است نيز ديده ميشود:
“يا اَيُّهَا النَّبيُّ جاهد اْلكُفّارَ وَاْلمنُافِقينَ وَ اغْلُظَْ عَلَيْهمْ”
با كافران و منافقان بجنگ و با آنها شدت به خرج ده.
اين دستور به شدت و غلظت در ابتدا وجود ندارد و حتي در آيه 39 سوره حج كه آن را نخستين آيه حكم جهاد ميدانند قتال با كفار به صيغه امر نيست بلكه با تعبير اجازه است:
“اُذِنَ للَذّينَ يُقاتَلُونَ بِانَّهُمْ ظلُمُوا”
در اين آيه به مسلمانان اجازه قتال داده ميشود زيرا به آنها ظلم شده است”.
در آيه بعد ستمي كه بر مسلمانان رفته است چنين بيان ميشود:
“اّلَذينَ اُخْرِجُوا مِنْ دِيارهمْ بغَيِر حَقًّ اِلاّ اَنْ يقُولَُوا رَبُّنَاَ اللهُ”
كساني كه جز ايمان به پروردگار تقصيري نداشتند از ديار خود رانده شدند.
زمخشري معتقد است اين نخستين آيه است كه جنگ با مشركين را روا ساخته است پس از آن كه در هفتاد و اندي از آيات قرآني نهي از قتال آمده بود.
در تعليل اجازه قتال حضرت محمد فراست جبلي را به كار انداخته و بيرون كردن مسلمانان از مكه را يادآور شده است تا بدين حسن بيان كينه مهاجران را نسبت به قريش برانگيزد. چنان كه در جاي ديگر عين اين تدبير خطابي را به كار برده است نهايت از زبان قومبني اسرائيل:
“وََما لَنا اَلاّ نُقاتِلَ فيَ سبَيل الله وَ قَدْ اُخْرجْنا مِنْ ديارنا وَ اَبْنَائِناَ”
“چرا در راه خدا جنگ نكنيم در صورتي كه ما و فرزندان ما را بيرون كردند”.
جنگ در راه خدا است اما يادآوري زيانهاي شخصي براي تحريك حس انتقام و شتافتن مؤمنان به جنگ.
در مكه جنگي در كار نبوده حتي از آيه 68 سوره انعام برميآيد كه حضرت با مشركان آمد و شد و نشست و برخاست داشت و گاهي آنها بيادبي كرده در مقام تمسخر او برميآمدهاند:
“وَ اذا رَاَيْتَ اّلَذيِنَ يَخُوضُونَ في آياتنا فَاَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّي يَخُوضواُ في حَديثٍ غَيْرِهِ وَ اماّ يُنْسِيِنَّكَ الشَيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ اّلَذكْري مَعَ اْلقَومِ اّلظالِمينَ”
“از آنهايي كه در مقام خردهگيري و استهزاء آيات ما هستند روي برگردان(و) با آنان معاشرت مكن، تا به سخن ديگر مشغول شوند. ممكن است شيطان اين دستور را از ذهن تو زدوده باشد كه با آنان نشست و برخاست ميكني ولي پس از اين گروه مغرور و بيايمان مجالست مكن”.
در مكه خداوند به پيغمبر يا به مؤمنان ميفرمايد:
“وَلا تُجادلُوا اَهْلَ اْلكتاب الاّ بالَّتي هيَ اَحْسَنُ الاّ اّلَذينَ ظَلَمُواَ مِنْهُمْ و قَوُلُوا آمَنّا بِالّذي اُنْزلَ اِلَيْنا وَ اُنْزلً اِلَيكُمْ وَ اِلُهنا وَ اِلهُكُمْ وَ اَحدُ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِِمُونَ”
با اهل كتاب، جز آنهايي كه از جاده انصاف بدورند، به طرز خوب و زبان منطق مجادله كنيد و به آنها بگوييد ما به آن چه بر ما و شما نازل شده است ايمان آوردهايم. خداي ما و خداي شما يكي است”.
آيات عديده ديگري حتي در اوايل هجرت و در سورههاي مدني هست كه حسن رفتار را با اهل كتاب توصيه ميكند:
“وَقُلْ لَّلَذينَ اُوتُوا اْلكتابَ وَ الامَّيِيّنَ أسْلَمتُمْ فَانْ اَسْلَموا فَقَدَ اهْتَدوْا وَ اِنْ تَوَلّوا فَانَّما عَلَيْكَ اْلبَلاغُ”
“به اهل كتاب و هم چنين اعراب مشرك بگو آيا اسلام ميآوريد؟ اگر مسلمان شدند پس رستگارند و اگر از دعوت روي گردانيدند، كاري به آنها نداشته باش، وظيفه تو ابلاغ اوامر خداوند است”.
“اِنَّ اّلَذينَ آمنُوا وَ اّلَذينَ هادُوا وَ النَصاري وَ اّلصابِئيِنَ مَنْ آمَنَ بِالله وَ اْلَيْوم اْلاخر وَ عَمَلَ صالحاً… وَلاَ خوْفُ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ”
بر مؤمنان يهود و ترسايان و صابئين كه به خدا و روز واپسين ايمان آوردند و كار نيكو كنند بيمي و اندوهي نيست”.
عين اين مطلب در سوره مائده آيه 69 تكرار شده است و نشان ميدهد كه در يكي دو سال اول هجرت اين آيات نازل شده است.
اما در سال دهم هجري پس از فتح مكه امر چنين نيست و سوره توبه بر سر اهل كتاب صاعقه نازل ميكند. اين اهل كتاب كه خداوند در مكه به پيغمبر دستور ميدهد با زبان خوش با آنها بحث و جدل كن و همين اهل كتابي كه به علاوه اميين (اُمِي)، در صورت اسلام نياوردن، مجازاتي بر ايشان تعيين نميشود و رسالت پيغمبر فقط به ابلاغ و اوامر الهي محدود ميشود در سال دهم هجري به جزيه دادن محكوم ميشوند آن هم با كمال خواري و فروتني ورنه محكوم به اعدامند.
“قاتلُوا اّلَذينَ لايُؤمنُونَ بالله وَ لا باْلَيُومِ الاخَر وَ لايُحَرّمُونَ مَاحَرَّمَ الله وَ رَسُولُه وَ لاَ يَديِنُونَ دينَ اْلحَقَّ مِنَ اَّلذينَ اوتُوا اْلكِتابَ حَتّي يُعْطُوا اْلجَزيةَ عَنْ يَدوَ هُمْ صاغِرُونَ”
بكشيد كساني را كه به خدا و روز آخرت ايمان نياورده و حرام خداوند و پيغمبرش را حرام نميدانند و هم چنين آن دسته از اهل كتاب را كه به دين حق، يعني اسلام، ايمان نياوردهاند، مگر اين كه متعهد شوند با خواري و فروتني به دست خود جزيه دهند” .
براي اين كه با گذشت زمان اين اهل كتاب، شِرالبريه شدهاند و اين ياساي (رسم و قاعده) محمد كه پس از قلع و قمع يهود و پس از فتح خيبر و فدك و پس از فتح مكه يعني در اوج قدرت اسلام صادر شده است ميرساند كه ديگر زبان خوش و بحث منطقي معني ندارد و اينك بايد با آنها با زبان شمشير سخن گفت.
از ميان بردن يهود
مهاجرت صورت گرفت و ياران محمد به تدريج وارد يثرب شدند. حضرت محمد ميان آنان و انصار پيمان برادري بست و هر يك از آنها در خانه برادرخوانده خويش فرود آمدند. گرچه مهاجران در مقام پيدا كردن كاري برآمدند و به كسب يا مزدوري در مزارع يا بازار مشغول شدند ولي اين وضع چندان خوشايند و قابل دوام نبود زيرا مردمي كه در معرض مبارزه با قريشند به زندگاني استوارتري نيازمندند، از حيث معيشت و امور زندگانيي بايد سرپاي خود بايستند. خود حضرت كه كار نميكرد و از هديه و تعارف مهاجر و انصار (روزي) بخور و نميري داشت، دچار سختي معيشت بود، به طوري كه احياناً سر بي شام بر زمين ميگذاشت و گاهي با خوردن چند خرما سدّ جوع ميكرد. با چنين وضعي چاره چيست؟ راه وصول به اين مقصد مهم و اساسي كه جامعه كوچك مسلمين سرپاي خود بايستند و معيشيت استواري داشته باشند كدام است؟
سرّية النخله
از دير باز ميان قبايل عرب اين عادت متداول بود كه براي رسيدن به مال و دولت به قبيله ضعيفتر هجوم كنند و مال و خواسته آنها را بچنگ آورند. براي مسلمين يثرب در آن زمان جز اين راه، راه ديگري وجود نداشت.
از اين جا غزوههاي اسلامي آغاز شد. غزوه يعني حمله ناگهاني به كاروان يا قبيله ديگر و تصاحب اموال و زنان آنها. سادهترين شكل تنازع بقا در شبه جزيره عربستان.
به حضرت خبر رسيد كه كارواني از قريش به سرپرستي عمروبن خضرمي از شام به سوي مكه ميرود و امتعه فراواني دارد. عبداللهبن جحش را به سركردگي عدهاي مهاجر مأمور هجوم به آن كاروان كرد. در جايي نزديك مقام نخله كمين كردند و همين كه كاروان بدان جا رسيد بر آن هجوم كردند سرپرست قافله را كشتند و دو نفر ديگر را اسير كردند و با تمام اموال رهسپار مدينه شدند و اين غزوه به نام “سرّيةالنخله” در تاريخ اسلام ثبت شد.
اين نخستين غزوه اسلامي هياهويي برانگيخت و مشكل بزرگي پديد آورد و برحسب سنت دوران جاهليت در چهار ماه رجب، ذيقعده، ذيحجه و محرم جنگ حرام بود. هجوم به كاروان چون روز اول رجب صورت گرفته بود فرياد خشم و اعتراض قريش را از خرق حرمت ماه حرام بلند كرد. طبعاً اين اعتراض در افكار عمومي و ساده ساير قبايل انعكاس نامطلوبي داشت و از همين جريان يك نوع ناراحتي در خود حضرت محمد نيز پيدا شد و از اين رو نسبت به عبدالله و همدستانش روي خوش نشان نداد و نميدانست در اين مورد چه روشي پيش گيرد.
عبدالله مدعي بود كه هجوم روز آخر جماديالثاني صورت گرفته است و خود اين موضوع راه حلي براي رفع مشكل بود علاوه بر اين موضوع غنايم در پيش بود و اين غنايم سر و ساماني به زندگي ياران محمد ميداد و نميبايست به اعتراض واهي قريش آن را از دست داد.
هيچ بعيد نيست كه بعضي از اصحاب به وي يادآور شده باشند كه كاريست گذشته و هر گونه عقبنشيني اعترافي است به تقصير و اذعاني است به حقانيت مخالفان و علاوه بر همه اينها آن غنايم سر و صورتي به حال مهاجران خواهد داد.
راه حل قاطعتر و اساسيتر كه اين مشكل را از بين برد نزول آيه 217 سوره بقره بود.
“يَسْئَلُونَكَ عنَ اّلشّهْر اْلحَرِام قتال فيه قُلْ قتالُ فيهِ كَبيُر وَ صَدّ عَنْ سَبيل الله وَ كُفْرُ بِهِ وَ اْلمَسَجد اْلحَرام وَ اخْراجُ اَهْلَه منْهُ اَكْبَرُ عنْدَاَلله وَ اْلَفتْنَةُ اَكْبَرُ منَ اْلقَتَلَ وَ لايَزالُونَ يَقُاتِلُونَكُمْ حَتّي يَرُدّوكُمْ عَنْ دينِكُمْ اِنِ اسْتَطاعُواَ”
به تو اعتراض ميكنند كه آيا در شهر حرام جنگ و خونريزي جايز است؟ به آنها بگو آري جنگ در ماه حرام نارواست ولي نه جنگ در راه خدا، نارواتر از آن كفر و بيرون كردن مردم از مكه و منع مسلمين از زيارت كعبه است. فتنهاي كه در مكه برانگيختند از آدمكشي بدتر است…”
پس از سرّيةالنخله هجوم به قافلههاي قريش و طايفههاي مخالف، يگانه وسيله تأمين اوضاع مالي مسلمين شد سرّيةالنخله آغاز غزوههاي ديگريست كه اوضاع مالي و سياسي حضرت محمد و يارانش را بهبود ميبخشد و آنها را به سوي قدرت و استيلاء بر شبه جزيره عربستان رهنمون ميشود. اما حادثهاي كه مستقيماً سبب تقويت بنيه مالي و ازدياد شأن مسلمانان گرديد دست انداختن بر اموال يهوديان يثرب بود.
در يثرب سه قبيله يهود بنام بنيقينقاع، بنيالنضير و بنيقريظه زندگي ميكردند كه به واسطه اشتغال به امر زراعت و تجارت و دادوستد در رفاه و تنعم بودند همچنين به واسطه تربيت ديني و سواد خواندن و نوشتن در سطحي برتر از دو قبيله ديگر اوس و خزرج قرار داشتند.
بسياري از افراد اين دو قبيله از خدمت يهوديان به عنوان مزدوري در مزارع يا مباشرت كارهاي تجارتي آنان امرار معاش ميكردند و از اين حيث نسبت به آن سه قبيله رشك و احساس زبوني و حقارت داشتند و چنان كه اشاره شد علت اساسي روي آوردن اوس و خزرج به محمد و بستن پيمان عقبه رهايي از همين عقده حقارت و تسلط بر يهودان بود. اما حضرت محمد در ابتداي ورود به مدينه در رفتار خود با آنها تدبيري به كار بست و با كياست و مآلانديشي نه تنها متعرض آنها كه هم قويبودند و هم متمكن نشد بلكه يك نوع پيمان عدم تعرض و احياناً همكاري با آنها منعقد كرد (عهد موادعه) كه به موجب آن مقرر شد هر كس به دين خود باشد ولي در مقابل ستيزهجويي قريش يا هجوم طايفهاي به مدينه مسلمين و يهود مشتركاً از يثرب دفاع كنند و هر دو طرف، جنگ با قبايل متخاصم را به خرج خود انجام دهند.
علاوه بر اين يك وجه مشتركي نيز ميان مسلمانان و يهود بود، هر دو از شرك و بتپرستي متنفر بودند و هر دو به سوي يك قبله نماز ميگزاردند. تا هنگامي كه مسلمانان ضعيف بودند حادثهاي روي نداد. فقط يك سال و نيم پس از هجرت، حضرت محمد قبله را تغيير داد و آن را از مسجدالاقصي به كعبه برگردانيد كه خود اين قضيه باعث اعتراض يهوديان گرديد و آيه 177 سوره بقره در جواب آنان نازل شد:
“لَيْسَ اْلبَّر اَنْ تُوَلّوُا وُجُوِهَكُمْ قبَلَ اْلمشَرقٍ وَ اْلَمغْربِ وَ لكنَّ اْلِبّر مَنْ اَمَنَ بِاللهِ وَ اْلَيْومِ اْلاخَرِ…”
(نيكي آن نيست كه روهاي خود به سوي مشرق و مغرب كنيد، نيك آن كس است كه به خدا و روز جزا و فرشتگان و كتابهاي آسماني و پيغمبران ايمان دارد)
براي يهوديان اين قضيه زنگ خطري به شمار ميرفت و غزوههاي متوالي كوچك و هجوم به قافلههاي تجارتي مكيان كه منتهي به جنگ بدر و پيروزي ياران محمد شد بر نگراني آنها افزود. اكنون آنها به جاي اوس و خزرج بياثر و بيمايهاي كه در گذشته غالباً به استخدام خود در ميآوردند مواجه با اوس و خزرجي شدهاند كه زير لواء محمد درآمده و بدين ترتيب صف محكم و مصممي به نام اسلام در برابر آنان پديد آمده است.
از اين رو بعضي از سران يهود چون كعببنالاشرف به مكه رفتند و با قرشيان (= قريشيان) شكست خورده در جنگ بدر همدردي نشان دادند و آنان را به جنگ با محمد و يارانش تشويق ميكردند. آيه 52 سوره نساء اشاره به اين موضوع است:
“اَلَمْ تَرَ اِلِيَ الَذينَ اوُتُوا نَصيباً مِنَ الْكتابِ يُؤمنُونَ بالجبْت وَ الّطاغُوت وَ يَقُوِلُونَ للَذَينَ كَفَروُا هؤلاء أهْدي مِنَ اّلذَينَ آمنُوا سَبَيلاً”
آنهايي كه خود را اهل كتاب ميدانند به بتان روي آورده و به كافران ميگويند اينان بيش از مسلمانان در راه راست هستند”.
نكوهش صريحي است به مردماني كه خود را اهل كتاب ميدانند و كتاب آنها مخالف شرك و بت پرستي است و اينك با مشركان دمساز شده و آنان را از ياران محمد كه خدا پرستند بهتر و برتر ميدانند.
در اين ضمن حادثهاي كوچك و بياهميت در بازار مدينه روي داد كه منتهي به جنگ با بني قينقاع و محاصره كوي آنان گرديد. قضيه از اين قرار بود كه زني از انصار نزد زرگري يهودي از بني قينقاع رفته بود. زرگر يهودي با وي مغازله آغاز كرد و زن مسلمان در مقام استنكاف برآمد. مرد يهودي براي اهانت و تخفيف وي آهسته پشت جامه وي را با خاري به بالاي جامهاش بست به طوري كه هنگام برخاستن پايين تنه زن نمايان شد و مردم را به خنده انداخت زن مسلمان از اين كار ناشايسته به خشم آمد و فريادش مسلماني را به حمايت او برانگيخت.
مرد مسلمان زرگر يهودي را كشت. يهوديان به حمايت همكيش خود برخاسته مرد مسلمان را كشتند. غوغايي برخاست و مسلمانان شكايت به نزد پيغمبر بردند و به دستور وي به كوي بني قينقاع هجوم بردند و آنان را محاصره كردند و راه آذوقه را بر آنها بستند تا عاقبت پس از 15 روز بني قينقاع تسليم شدند به اين شرط كه از حيث جان در امان باشند ولي از يثرب كوچ كنند و جز اثاث و اشياء منقول خود آن هم به قدري كه چهارپايان آنها توان حمل آن را داشته باشند همه دارايي خود را بر جاي گذارند تا ميان مهاجران بيخانه و فاقد لوازم زندگي توزيع شود.
اين حادثه، بنيه مالي مهاجران را تقويت كرد و هراسي در دل يهوديان انداخت و اندكي بعد باز در نتيجه حادثهاي ديگر نوبت به بني النضير رسيد و باعث آن اين بود كه حضرت با عدهاي از ياران خود به محله بنيالنضير رفت تا اختلاف مربوط به ديه كشتهاي را تصفيه كند. يهوديان كه از كشته شدن يكي از رؤساء خود كعببن اشرف به دستور حضرت رسول در خشم بودند در مقام طغيان برآمدند و آهنگ خود حضرت كردند. حضرت محمد امر به قتال داد و مسلمانان، كوي بني النضير را محاصره كرده راه آمد و شد و آذوقه را بر آنان بستند.
بني النضير مجهزتر از بني قينقاع بودند و شايد از سرنوشت آنان عبرت گرفته، خويش را آمادهتر ساخته بودند.
از اين رو مردانه مقاومت كردند و محاصره طولاني شد به حدي كه پيغمبر ترسيد مسلمانان مطابق طبع ناپايدار و نااستوار قومي از محاصره آنان خسته شوند و به خانه برگردند. از اين رو دستور داد تا نخلستان بنيالنضير را آتش زنند.
نخل چون شتر و گوسفند ثروت اساسي و منبع ارتزاق اعراب است. به همين دليل فرياد اعتراض بنيالنضير بلند شد و بر محمد بانگ زدند:
“ تو كه خود را مردي مصلح ميداني و مردم را از ويراني و تباهي و فساد منع ميكني چرا دست بدين كار غيرانساني ميزني و موجودهاي ثمربخش را از بين ميبري…؟”
اما محمد دست از آن كار نكشيد و در جواب آنها آيههاي 3، 4، 5 سوره حشر را نازل كرده و بر آنها فرو خواند تا اقدام خويش را موجه و مشروع جلوه دهد:
“وَلَوْلا اَنْ كَتَبَ اللهُ عَلَيْهُم اْلجَلاءَ لَعَذَّبَهُمْ في الُدنّيا وَ لَهُمْ في الاخَرةَ عَذابُ اِلنّار ذلكَ باَنَّهُمْ شاقُوا اَللهَ وَ رَسُولَهُ وَ مَنْ يَشاق اللهَ فَانَّ اللهَ شَديُد العقاب ما قَطَعتُمْ منْ لينَةَ اَوْ تَرَكْتُمُوها قائمَةً عَلَي اُصُولِها فبِاِذْنِ الله وَ لِيُخْزيِ اْلفاسِقَينَ”
اگر بر آنها ترك ديار نوشته نشده بود در اين جهان دچار عذاب ميشدند و در آن جهان هم در آتشند. اگر شما نخلي را قطع كنيد يا آن را سر پاي نگاه داريد خداوند شما را مخير ميكند ولي قطع آن براي مجازات فاسقين است”.
يعني براي رسيدن به مقصود، هر وسيلهاي مجاز و مشروع است.
اين روش يعني دست زدن به هر كاري در راه رسيدن به مقصود هر چند غيرانساني باشد در طوايف عرب متداول و رايج بود چنان كه در جنگ با بني ثقيف و محاصره طائف همين وسيله به كار رفت و پيغمبر امر كرد تاكستان آنها را آتش زنند.
پس خيلي تعجبآور نبود اگر در سال 61 هجري (در صحراي كربلا) لشكريان كوفه آب را بر نواده خود او و حتي بر زنان و اطفال وي بستند تا حسينبن علي را به تسليم مجبور كنند.
باري پس از بيست روز بني النضير تسليم شدند و به واسطه شفاعت بعضي از سران خرزج بنا شد سالم از مدينه بيرون روند و تمام دارايي خود را بر جاي گذارند تا ميان ياران پيغمبر توزيع شود.
تنها قبيله معتبري كه از يهود در يثرب مانده بود بني قريظه بود كه پس از واقعه خندق كار آنها نيز ساخته شد. بدين دستاويز كه بنا بود آنها از داخل به ياري قريشيان كه مدينه را محاصره كرده بودند بشتابند ولي حضرت محمد با تدبيري ميان آنها نفاق انداخت و در نتيجه به ياري ابوسفيان نرفتند معذالك پس از اين كه ابوسفيان از فتح مدينه مأيوس شد و حصار را ترك كرد. مسلمانان نخستين كاري كه كردند حمله به كوي بني قريظه و محاصره آن بود، محاصره بيست و پنج روز طول كشيد. اين قبيله نيز حاضر شدند هم چون دو قبيله ديگر دارايي خود را گذاشته و سالم از مدينه خارج شوند. ولي محمد چنين نميخواست چه از آنها به واسطه همداستاني با ابوسفيان كينهاي در دل داشت و نابودي آنان را باعث ازدياد شوكت اسلام و مرعوب كردن ديگران ميدانست.
بني قريظه از بيم اين تصميم به طايفه اوس متوسل شد تا همان رفتاري كه با وساطت رؤساي خزرج با دو طايفه ديگر شده بود با آنان نيز به كار بسته شود.
وقتي آنها از بني قريظه شفاعت كردند پيغمبر فرمود:
من يكي از رؤساي اوس را در اين كار حُكَم ميكنم هر چه او گفت بدان عمل خواهم كرد. سپس سعدبن معاذ را حُكَم قرار داد چه ميدانست سعدبن معاذ از بني قريظه دلي پرخون دارد.
سعد هم حدس و ميل پيغمبر را كاملاً تحقق بخشيد و حكم كرد تمام مردان قريظه را گردن بزنند و زن و فرزند آنان را به بردگي بگيرند و تمام اموالشان بين مسلمانان تقسيم شود.
حكم ظالمانه بود ولي چه ميشود كرد زيرا هر دو طرف به داوري سعدبن معاذ گردن نهاده بودند. علاوه بر همه اينها شدت عمل و تدابير قاطع هر چند مخالف شروط انساني باشد اما براي بنيانگذاري دولت لازم و ضروري ميشود. در بازار مدينه چندين گودال كنده شد. هفتصد يهودي تسليم شده و امان خواسته را يكي پس از ديگري گردن زدند.
بعضي عده اسيران مقتول را تا هزار نفر ذكر كردهاند. از آن ميان برخلاف حكميت سعدبن معاذ كه گفته بود زنان را به بردگي ببرند، يك زن را نيز گردن زدند و آن زن حسن القرظي بود كه تا هنگام مرگ نزد عايشه نشسته و گفتگو ميكرد. هنگامي كه نام او را بردند با گشادهرويي و خنده به سوي قتلگاه رفت. جرمش اين بود كه هنگام محاصره كوي بني قريظه سنگي پرتاپ كرده بود. عايشه ميگويد تا كنون زني بدين خوشرويي و خوشخويي و نيك نفسي نديده بودم. وقتي برخاست كه به كشتنگاه برود به او گفتم:
ميخواهند تو را بكشند. با خنده جواب داد:
براي من زندگي ارزشي ندارد”.
مقدمات تشكيل دولت
از سير در حوادث ده ساله اول هجرت به خوبي احساس ميشود كه دولتي در شرف تأسيس است. نبوت سيزده ساله مكه از صورت وعظ و پند، ترساندن مردم از روز جزا و تشويق به نيكي خارج شده به صورت دستگاهي درميآيد كه ناچار بايد بر مردم حكومت كند و خواه و ناخواه آيين جديد را بر آنها بقبولاند.
براي رسيدن به اين هدف، به وسيله و تدبيري دست زدن مجاز است هر چند منافي مقام روحانيت و مغاير شأن كسي باشد كه دعوي ارشاد و هدايت دارد.
قتلهاي سياسي كه در اين ايام صورت گرفته و غزوهها كه ظاهراً مجوزي ندارد، هجوم به طوايفي كه هنوز در مقام هجوم برنيامدهاند ولي جاسوسان خبر آوردهاند كه در آنها جنب و جوشي و نيت مخالفتي با مسلمانان هست همه براي رسيدن بدين هدف است. نيز حمله به كاروانهاي تجارتي قريش، هم براي ضربت وارد كردن، هم براي كسب غنايم و هم براي ايجاد رعب و ازدياد شوكت مسلمين لازم ميآيد.
در اين دوره كوتاه است كه غالب شرايع اسلام نازل شده است و نظاماتي مالي و مدني و سياسي برقرار گرديدهاست.
در مكه احكام و شرايعي وضع نشده است به حدي كه گولد زيهر ميگويد:
“آيات مكي مشعر برآوردن دين جديدي نيست، آيات مكي قرآن بيشتر در ترغيب به زهد، ستايش خداوند يكتا به صورت نماز، نيكي كردن به ديگران و اجتناب از اسراف در اكل و شرب (خوردن و نوشيدن) است”
در مكه فقط پنج اصل مقرر شده بود.
1-توحيد و اقرار به رسالت
2-نماز
3-زكات ولي به شكل انفاق اختياري
4-روزه آن هم به روش يهود
5-حج يعني زيارت معبد قومي عرب
سيوطي معتقد است كه در مكه “حد” يعني مجازات شرعي وجود نداشت بدين دليل مسلم كه هنوز احكامي صادر نشده بود.
جعبري ميگويد: هر سورهاي كه در آن فريضهاي هست حتماً از سورههاي مدني است.
عايشه ميگويد: در قرآن مكي فقط سخن از بهشت و دوزخ است. حلال و حرام پس از نمو اسلام پديد آمد.
اما در مدينه امر چنين نيست تمام احكام و فرايض در ده ساله اخير صادر و مقرر گرديد و اسلام نه تنها به شكل شريعتي نو درآمد بلكه مقدمات تشكيل يك دولت عربي فراهم شد. نخستين اقدام برگرداندن قبله از مسجدالاقصي به كعبه بود.
اين تدابير هم خرج مسلمانان را از يهود جدا كرده و عقده حقارتي را كه اعراب مدينه در خود داشتند زايل كرد و هم نوعي حميت قومي را در اعراب برانگيخت چه همه قبايل به كعبه احترام داشتند. كعبه علاوه بر اين كه مركز اصنام و ستايشگاه بود خانه ابراهيم و اسماعيل بود كه اعراب خود را از نسل آنان ميدانستند.
به همين كيفيت شارع اسلام تبعيت از يهود را در امر روزه ترك كرده و روزه معمول آنها را كه در دهم محرم انجام ميگرفت نخست به ايام معدوده مبدل كرد و سپس تمام ماه رمضان را بدان اختصاص داد.
احكام راجع به طلاق و نكاح، حدود تعيين محارم، ارث، حيض، تعدد زوجات، حد زنا و سرقت، قصاص و ديه و ساير احكام جزايي و مدني و هم چنين نجاسات و محرمات و ختنه… كه غالباً يا مقتبس از شرايع يهود يا عادات زمان جاهلي است با تعديلات و تغييراتي تمام اينها در مدينه مقرر گرديد.
احكام مدني و امور شخصيه هر چند از ديانت يهود و عادات دوره جاهليت رنگ پذيرفته باشد براي نظم اجتماع و مرتب ساختن معاملات غير قابل انكار است و مانند تمام عناصر تمدن ملل از يكديگر رنگ ميپذيرند.
عبادات در تمام اديان هست و مستلزم نوعي تهذيب، تنظيم شئون، طرز يا كيفيت آن چندان اهميت ندارد. اما انسان متفكر نميتواند از فلسفه حج و انجام اعمالي كه در آنها سود و موجب عقلاني ديده نميشود سر در آورد.
عزم حضرت محمد در سال هشتم هجري به زيارت كعبه تا حدي مانند معما به نظر ميرسد. آيا واقعاً فكر ميكرد كعبه خانه خداست يا اين كه براي ارضاء خاطر ياران خود كه زيارت كعبه براي آنها عاداتي كهنه و اجدادي بود دست به اين كار زد؟ آيا خود اين تصميم ناگهاني كه مواجه با مخالفت قريش و ممانعت از ورود مسلمين به مكه شد و صلح شكست مانند حديبيه را بار آورد، يك نوع صحنه سازي و تدبير سياسي نبود كه كثرت عده و شوكت مسلمين را به رخ قريش بكشد و باعث تمايل ضعفا و ساكنان متوسط و غير متعصب مكيان به دين جديد گردد؟
كسي كه ديني تازه و شريعتي جديد آورده و پشت پا به همه معتقدات و خرافات قوم خود زده است چگونه اغلب همان عادات قديم را به صورت ديگري احياء ميكند؟
آيا حضرت محمد خداپرست و شارع اسلام كه فقط ستايش پروردگار يكتا را هدف اساسي خود قرار داده است و بر قوم خود فرياد ميزند:
“قولوا لا اله الا الله تفلحوا”
و اساس تقرب را برفضيلت و تقوي نهاده و صريحاً ميگويد:
“ان اكرمكم عند الله اتقاكم”
در تحت تأثير حميت قومي و تعصب نژادي درآمده و ميخواهد ستايش خانه اسماعيل را شعار قوميت قرار دهد؟
در هر صورت اين امر به درجهاي شگفتانگيز و به حدي با مباني شريعت مغاير بود كه بسياري از مسلمانان در سعي بين صفا و مروه كه عادت بتپرستان عرب بوده اكراه داشتند و حفظ اين عادت به زور آيه قرآن بر آنها قبولانده شده است.
برحسب روايات مستند عمر كه از بزرگترين صحابه پيغمبر و از خوش فكرترين حواريون اوست گفته است اگر من خودم نميديدم كه حضرت حجرالاسود را ميبوسيد هرگز اين سنگ سياه را نميبوسيدم.
حجت الاسلام مطلق و به حق امام محمد غزالي صريحاً مينويسد:
“من هيچ گونه دليل موجهي براي اعمال و مناسك حج نيافتهام ولي چون امر شده است ناچار اطاعت ميكنم”.
در قرآن آيهاي هست كه روزنهاي بر روي انديشه ميگشايد و شايد بتواند جوابي به سؤالها بدهد:
“يا اَيَّهَا اّلَذينَ آمنُوا اِنَّمَا اْلمُشْرِكُونَ نَجَسُ فَلايَقْرَبُوا اْلَمسْجدَ اْلحَراَمَ بَعْدَ عامَهمْ هذا وَ انْ خفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنيكُمُ اَللهُ مِنْ فَضْلهَ”
اي گروه مؤمنان، مشركان پليدند (نجس و كثيفند) و نبايد پس از اين سال، سال دهم هجرت، به كعبه آيند. اگر از فقر ميترسيد خداوند شما را به فضل خود بينياز خواهد ساخت”.
برحسب تفسير جلالين، خداوند با فتوحات و جزيه اعراب را بينياز ساخت.
سوره توبه آخرين سورههاي قرآن است و پس از فتح مكه در سال دهم هجري نازل شده است. پيغمبر در اين آيه زيارت كعبه را بر طوايف غيرمسلمان حرام ميفرمايد.
آمد و شد طوايف عرب وجه ارتزاق اهل مكه و باعث رونق كسب و كار آنهاست، پس مردم مكه ناراضي ميشوند. مردم مكه قبيله اويند كه غالباً از ترس مسلمان شدهاند. از رونق افتادن مكه خطر ارتداد دربر دارد. پس با وجوب (واجب شدن زيارت كعبه در مكه) بر مسلمين اين خطر از بين ميرود.
البته اين توجيهي است و معلوم نيست تا چه حد با واقع و نفسالامر منطبق ميشود ولي در هر حال براي مناسك حج يعني اعمالي كه بتپرستان دوران جاهليت انجام ميدادند توجيه عقل پسند به جاي خود بلكه شرع پسند نيز نميتوان يافت. از اين رو شاعر بزرگ عرب و فيلسوف روشنفكر جهاني ابوالعلاء معري گويد:
وقوم اتوامن اقاصي البلاد لرمي الجمار ولثم الحجر
فوا عجبا من مقالاتهم ايعمي عن الحق كل تا بشر
حرمت خمر و قمار كه از شرايع خاص اسلامي است و در مدينه صادر شده است به خوبي ميتوان تصور كرد كه مقتضيات اجتماعي باعث صدور آنها شده باشد. در مدينه زكات از صورت امر خير و انفاق اختياري به شكل مالياتي درآمد تا جوابگوي هزينه دولت تازه بنياد باشد.
اما قانوني كه در هيچ يك از شرايع آسماني و بشري نظير آن را نميتوان يافت حكم جهاد است كه نخست به صورت اجازه است.
“اذن للمؤمنين القتال” و پس از آن به شكل صيغههاي گوناگون امر، و شدت عمل در سورههاي مدني مانند بقره، انفال، توبه و غيره آمده است.
قابل توجه و عبرت آن كه در سورههاي مكي نامي از جهاد و قتال مشركين نيست ولي در سورههاي مدني به قدري آيات قتال و جهاد فراوان است كه تصور ميشود در باره هيچ امري و حكمي اين قدر تأكيد صورت نگرفته باشد. و اين مطلب دو امر را ميرساند. يكي بصيرت حضرت محمد بر روحيه اعراب و راه استيلاء بر آنها و توجه به اين اصل كه جز با شمشير نميتوان يك دولت اسلامي به وجود آورد و در نتيجه يك واحد اجتماعي تشكيل داد زيرا خود اين منتزع از عادات و فطرت قوم عرب است و دوم پايمال شدن حق آزادي فكر و عقيده. يعني شريفترين حق انساني كه صداي اعتراض بسي از متفكران را بلند كرده است و به آساني نميتوان آن را توجيه كرد.
آيا به زور شمشير مردم را به قبول عقيده و ديني مجبور كردن كاري پسنديده و با مبادي فاضله عدل و انسانيت سازگار است؟
بديهي است در جامعههاي گوناگون بشري در هر زمان و در هر مكان كمابيش ستم و تباهي موجود است ولي از نظر اهل فكر هيچ ستمي تاريكتر نامعقولتر و نامردميتر از اين نيست كه شاهي يا هيئت حاكمهاي براي مردم حق آزادي فكر و عقيده قائل نباشند. پادشاه يا فرمانروا و يا حكومتي ميتواند مخالف خود را از بين ببرد، اين صورتي است از تنارع بقا، هر چند مخالف اصول انساني باشد اما مجبور ساختن مردمي كه چون او فكر كنند و مطابق ذوق و مشرب او رأي داشته باشند قابل چشم پوشي و توجيه نيست. معذالك در طول تاريخ و در تمام ملل جهان اين اجحاف به حق مردم روي داده است و اين بياحترامي به شخصيت آنان رايج بوده است. حتي عامه مردم نيز چنينند يعني همان استبداد همان خودكامي و خود رأيي طاغيان و مستبدان را به كار بسته و تاب شنيدن فكر و عقيده مخالف معتقدات خود را ندارند و خود اين امر صفحههاي تاريك و سياهي را در سرگذشت انسان گشوده است.
آدميان را كشتهاند سوزاندهاند و به زندانهاي تاريك انداختهاند، دست و پايشان را قطع كردهاند به دار آويختهاند و كشتار دسته جمعي مرتكب شدهاند نمونههاي بارزي كه در عصر خود ما و قرن بيستم روي داده است وقايع خونين كشورهاي نازي و فاشيست و كمونيست است.
پس بياحترامي به آزادي فكر و عقيده در همه جهان و ميان همه اقوام صورت گرفته است ولي مطلب قابل ملاحظه اين است كه آيا عين اين روش از طرف كسي كه پرچم هدايت را بر دوش گرفته است و در جايي ميفرمايد:
“لا اكراه في الدين” و در جاي ديگر به كافران ميگويد “لكم دينكم ولي دين” و هم چنين ميفرمايد:“ ليهلك من هلك عن بينة من حي عن بينة” و از جانب خداوند “رحمة العالمين” لقب گرفته و مصداق “انك لعي خلق عظيم” شده است سزاوار و رواست؟ آن هم مردي كه در مكه با صداي گرم و پر از ايمان خود سوره بلد (سوره 90 آيات 5 تا 19) را بر ابولاشد(ميگويند ابوالاشد تناور و زورمند و مالدار بود. در بازار عكاظ بر فرشي ميايستاد و مبلغ هنگفتي جايزه معين ميكرد براي كسي كه فرش را از زير پاي او بكشد. جوانان هجوم ميآوردند و فرش را از هر سو ميكشيدند تا پاره ميشد و او از جايش تكان نميخورد.) فرو ميخواند:
“لَقَدْ خَلَقْنَا في كَيَد اَيَحْسَبُ اَنْ لَنْ يَقْدرَ عَلَيْه اَحَدُ يَقُولُ اَهْلَكْتُ ما لاً لُبَداً، أيِحَسَْبُ اَنْ لَمْ يَرَهُ اَحَدُ اَلَمْ نَجْعْلَ لَهُ عَينْيْنِ وَ لِساناً وَ شَفَتَيْنِِ وَ هَدَيْناهُ النّجْدَينِِ النّجْدَيْنِِ فَلاَ اْفتَحَمَ اْلعَقَبَةَ و ما اَدْريكَ ما الْعَقَبَةُ فَكّ رَقَبَة اوْ اطْعامُ في يَوْم ذي مَسْغَيَة يَتيِماً ذا مَقْرَبة اَوْ مِسكيناً ذامَتْرَبَة ثُمّ كانَ مِنَ الذّينَ امنَُوا وَ تَواصَوْا بالصبّرِِ وَ تَواصَوْا يا اْلَمرْحَمَة اولِئكَ اَصْحابُ اْلَميْمَنَةَ…”
دريغ كه ترجمه اين آيات خوش آهنگي كه نيروي خطابي محمد را نشان ميدهد دشوار است.
“راجع به مرد زورمند و پولداري كه زور و پول خود را برتر از محمد و اسلام و روحانيت او ميداند ميگويد… رنج و مشقت ملازم وجود آدمي است. آيا او آدمي ميپندارد كه هيچ كس بر او توانايي ندارد؟ ميگويد من مال بسيار تلف كردم. آيا ميپندارد كسي بدان آگاه نيست؟ آيا به او دو چشم بينا عطا نكرديم و او را زبان و دو لب نبخشيديم؟ و راه خير و شر را به او ننموديم؟ او نميداند دشواري چيست و راه رهايي از آن چيست. رهايي از دشواري و كار خوب، آزاد كردن بنده است در راه خدا و به ياري مستمندان شتافتن، گرد از چهره يتيمي زدودن و صله رحم به جاي آوردن است باشد بدين روش به خدا ايمان آورند و يكديگر را به اهميت صبر و مهرباني با خلق سفارش كنند كه آنها شايسته رستگاري و سعادتند”
مردي كه در مكه با چنين لحن گيرا و سرشار از رأفت و روحانيت سخن ميگفت در مدينه بتدريج تغيير روش ميدهد و ميفرمايد:
“كُتِبَ عَلَيْكُمُ اْلقِتالُ”
جهاد (قتل و كشتار) بر شما واجب ميشود”.
“قاتلُوا اّلَذينَ لا يؤمنُونَ”
با غير مؤمنان مبارزه كنيد. (بكشيد غير مؤمنان را).
“وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الاسلامِ ديناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ”
“جز اسلام ديني پذيرفته نيست”
“فَاذِالَقيتُمُ اّلَذينَ كَفَرُو و افَضَرْبَ الرَّقابِ حَتّي اِذا اَثْخَنْتُمُوهُمْ فَشُدّوُا اْلوَثاقَ”
“كفر را هر كجا يافتيد گردن بزنيد تا زمين از خونشان رنگين شود. اسيران را محكم ببنديد كه قادر به فرار نباشند”
دهها آيه از اين قبيل و شديدتر فقط در مدينه نازل شده است. حتي در مكه هنوز خواص آهن معلوم نبوده و در مدينه است كه خداوند ميفرمايد:
“وَ اَنْزَلْنَا الْحَديدَ فيهِ بَأسٌ شَديدٌ وَ منافِعُ لِلناسِ وَ لِيَعْلَمَ اللهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهٌ بِالْغَيبِ”
آهن را فرستاديم براي ترساندن كه براي مردم سودمند نيز تواند بود تا خداوند بداند چه كساني او و پيامبرش را ياري ميكنند”.
گويي در مكه يا آهن نبود يا خداوند عليم و حكيم، خداوندي كه “لايشغله شأن عن شأن” توجه به اين امر نداشته تا بتواند دشمن خود و رسولش را باز شناسد، از اين رو در آن جا، مكه، به پيغمبر دستور ميدهد:
“اُدْعُ اِلِي سَبيل رَبَّك باْلحكْمَة وَ اْلمَوْعظَة اْلحَسَنَة وَ جادلْهُمْ باّلتي هِيَ اَحْسَنُ، اِنَّ ربَكً هُوَ اَعْلَمُ بِمَنْ ضلَّ عَنْ سَبيِلِه. وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالُمهْتَدينَ”
“آنان (مشركان) را با حكمت و پندهاي نيكو به راه خدا بخوان با ملاطفت و خردمندي با آنها بحث و جدل كن. خداوند خود داناتر است كه چه اشخاصي گمراهند و چه اشخاصي راه راست در پيش گرفتهاند”.
بدين ترتيب اسلام رفتهرفته از صورت دعوتي صرفاً روحاني به دستگاهي مبدل شد رزمجو و منتقم كه نشو و نماي آن بر حملههاي ناگهاني گشت، غنايم و امور مالي آن بر زكات استوار گرديد.
بسياري از حوادث ده ساله هجرت از قبيل كشتن اسيران يا قتلهاي سياسي كه به امر حضرت محمد صورت گرفته و ناقدان خارجي را به اعتراض كشانيده است به منظور استوار ساختن و تحكيم مباني دولت ديني بوده است. پس از جنگ بدر اسيراني به دست مسلمين افتاد و پيغمبر مردد بود با آنها چه كند آيا از آنها فديه (مالي كه اسيران براي رهايي خود بدهند) گرفته آزادشان كند تا از اين راه پولي به جيب مجاهدان برسد يا چون برده نگاهداريشان كند يا به زندانشان افكند؟
عمر كه با ديدي واقع بين و فكري مآلانديش و با قوت سجايا و حدِت بصيرت به اوضاع مينگريست و ميتوان او را از بنيان گذاران اسلام و دولت اسلامي ناميد معتقد به كشتن آنها بود زيرا فديه گرفتن و آزاد كردن آنها را خلاف مصلحت ميدانست و معتقد بود در آن صورت به مخالفان ميپيوندند و با كينه بيشتري به جنگ برميخيزند، اما نگاهداري آنها چه به شكل برده و چه به شكل زنداني مستلزم خرج است و پيوسته متضمن خطر فرار و ملحق شدن آنها به دسته مخالف است. در صورتي كه با كشتن آنان رعبي در قبايل افتاده و شوكت اسلام افزوده ميشود. به همين مناسبت آيه 67 انفال نازل گرديد.
“ماكانَ لنَبَّيِ اَنْ يَكُونَ لَهُ اَسْري حَتّي يُثْخَنِ في اْلاَرْضِ تُريدُونَ عَرض اّلدُنيا وَ اللهُ يُريُدَ الَاخِرةَ”
پيغمبر را (شايسته نيست) نرسيده است كه اسيران را با گرفتن فديه آزاد كند. خون ناپاكان ريخته شود. شما (صاحبان اسيران) استفاده از وجه فديه آنها را ميخواهيد و خداوند سراي آخرت را براي شما”
از جمله اسيران بدر عقبةبن ابي معيط و نضربن حارث بودند. از مشاهده اين دو تن پيغمبر به ياد مخالفت و شرارت آنها در مكه افتاده امر كرد گردن آن دو را بزنند، نضر اسير مقداد بود و مقداد طمع به فديه داشت، از اين رو به پيغمبر گفت: اين اسير من است يعني حق من است و جزء غنايم. پيغمبر گفت مگر فراموش كردهاي كه اين پليد در باره قرآن گفته است:
“قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مثْلَ هذا اِنَ هذا اِلاّ اَساطيرُ اْلاَوَّلينَ”
ما قرآن را شنيديم اگر بخواهيم نظير آن را خواهيم گفت، اينها جز افسانههاي كهنه چيزي نيست”.
به سابقه اين جمله ناچيز خون او هدر و محكوم به مرگ ميشود.
مقداد دم در كشيد و نضربن حارث را گردن زدند. در منزل بعدي عقبه را احضار و عاصم بن ثابت را امر به كشتن وي كرد. عقبه از وحشت فرياد زد:
پس بچههايم چه ميشوند؟
فرمود: النار.
در فتح مكه دستور عفو عمومي صادر شد ولي پيغمبر چند تن را مستثني كرد و امر فرمود آنها را هر كجا يافتند بكشند، هر چند به پردههاي كعبه پناه برده باشند:
صفوان بن اميه، عبدالله بن حظل، مقبس بن صباب، عكرمه پسر ابوجهل، حويرثبن نقيذبن وهب و ششمي عبداللهبن سعد بن ابي سرح نام داشت كه مدتي در مدينه از نويسندگان وحي بود ولي گاهي آخر آيات را با اجازه پيغمبر تغيير ميداد مثلاً پيغمبر گفته بود“ والله عزيز حكيم” او ميگفت چطور است بگذاريم “والله عليم حكيم” پيغمبر ميگفت مانعي ندارد. پس از تكرار چند تغيير از اين قبيل از اسلام برگشت به اين دليل كه چگونه ممكن است وحي الهي با القاء من تغيير كند و از مدينه به سوي قريش رفته مرتد شد. اين مرد را دو جاريه بود به نام فرتنا و قريبه كه تصنيفهايي در هجو پيغمبر زمزمه ميكردند. هر دو كشته شدند هم چنين دو زن ديگري به نام هند بنت عتبه، و ساره مولاة عمروبن هاشم از بني عبدالمطلب كه در ايام اقامت پيغمبر در مكه وي را آزار داده بود به قتل رسيدند:
عبدالله بن سعد بن ابي السراح كه برادر رضاعي عثمان بود، به وي پناهنده شد. عثمان چند روزي او را مخفي كرد تا جوش و خروشها تسكين يافت آن گاه او را نزد پيغمبر آورده و استدعاي عفو او را كرد. پيغمبر پس از مدتي سكوت فرمود: نعم، يعني با اكراه شفاعت عثمان را پذيرفت. عبدالله مجدداً اسلام آورد و سپس با عثمان از محضر پيغمبر بيرون شدند.
پس از رفتن آنها علت سكوت طولاني را از حضرت پرسيدند. فرمود: اسلام او اجباري و از ترس بود و من از قبول آن اكراه داشتم و منتظر بودم يكي از شماها برخيزد و گردن او را بزند، زيرا قبلاً او را مهدورالدم فرموده و گفته بودم هر كجا يافتيد بكشيد هر چند به پرده كعبه آويخته باشد.
يكي از انصار گفت چرا با چشم اشارهاي نفرمودي؟ حضرت فرمودند: پيغمبر خدا نميتواند چشمان خيانتكار داشته باشد، يعني ظاهراً سكوت ميكند اما با چشم امر به كشتن دهد.
همين شخص در خلافت عثمان سردار سپاهي شد كه مأمور فتح شمال آفريقا بودند و در اين مأموريت شايسته و سزاوار از كار بيرون آمد و از همين رو عثمان عمروبن العاص را از حكومت مصر عزل كرد و به جايش والي مصر شد.
كعببن الاشرف از يهودان بنيالنضير بود كه پس از جنگ بدر از بسط نفوذ و قدرت پيغمبر نگران شده به مكه رفت و با قريش همدردي و به جنگ تشويقشان ميكرد پس از برگشتن به مدينه به شيوه خود با زنان مسلمان به مغازله پرداخت. پيغمبر اين مطلب را بهانه كرده فرمود: من لي بابن الاشرف، كيست كه كار اين پليد را بسازد؟ محمد بن مسلمه برخاست گفت من كار او را ميسازم. حضرت فرمود اگر ميتواني بساز. پنج نفر از قبيله اوس را با وي همراه كرد كه يكي از آنها ابونائله برادر رضاعي كعب بود تا بدين حيله كعب بدگمان نشده از خانه بيرون آيد. سپس آنها را تا خارج شهر مشايعت كرده گفت برويد به نام خداوند، خدا يار شما باشد.
دسته پنج نفري شبانه به راه افتاد تا به خيبر رسيد. طبيعي است كعب به واسطه ابونائله بدگمان نشد و از خانه بيرون آمد و با دوستان چربزبان گرم گفتگو شد تا از حصار خيبر دور شدند، آن گاه پنج تن بر سرش ريخته كارش را ساختند. وقتي به مدينه رسيدند پيغمبر هنوز بيدار و منتظر خبرخوش بود.
سلامبن ابي الحقيق از دوستان قبيله اوس بود. خزرجيان از پيغمبر اجازه خواستند تا سلامبن ابي الحقيق را يكي از سرشناسان يهود و هم پيمان با طايفه اوس بود بكشند. پيغمبر اجازه داد و عبداللهبن عتيك را به رهبري آنها برگماشت. آنان نيز مأموريت خود را به نحو دلخواه انجام دادند و سلام بن ابي الحقيق را كشتند و هنگامي كه برگشتند و به پيغمبر خبر دادند از خوشحالي فرياد زد “الله اكبر”
پس از كشتن كعب و سلامعبداللهبن رواحه مأمور كشتن يسير بن برزام شد زيرا او در بني غطفان مردم را به جنگ با محمد تشويق ميكرد. خالدبن سفيان هذلي در نخله مردم را برضد محمد برميانگيخت امر فرمود عبدالله بن انيس كار او را بسازد و او نيز چنين كرد.
رفاعة بن قيس، طايفه قيس را به مخالفت با محمد تحريك ميكرد. عبدالله ابن جدر از طرف پيغمبر مأمور شد سر او را بياورد و چنين كرد. بدين ترتيب كه نخست در كمين او نشست و با تبري وي را از پاي درآورد سپس سرش را بريده نزد حضرت آورد.
عمروبن اميه مأمور قتل ابوسفيان گرديد ولي ابوسفيان مطلع شده جان به سلامت برد و چون توفيق نيافته بود عمرو در برگشتن به مدينه قريشي بيگناه و مرد ديگري را كشت.
پيرمرد صد و بيست سالهاي به نام ابوعفك به جرم آن كه متلكي گفته و پيغمبر را در شعري هجو كرده بود به دست سالمبن عمير و به دستور حضرت رسول كه فرمودند “من لي بهذا الخبيث” كشته شد و در پي آن عصماء دختر مروان كه قتل آن پيرمرد او را به گفتن ناسزايي در باره پيغمبر كشانيده بود به قتل رسيد.
ابو عزة الجمحي و معاويه بنمغيره، كه از اسراء بدر بودند ولي امان يافته بودند در مدينه زندگي ميكردند. پس از شكست احد معاويه ناپديد شده بود. ابو عزه به محمد گفت:“اقلني” مرا ببخش يا آزاد كن محمد بيدرنگ به زبير امر كرد گردنش را بزند و كسي به دنبال معاوية بن مغيره فرستاد تا بر او دست يافته به قتلش برسانند و اين دستور نيز اجرا شد.
عبدالله بن ابي از سران خزرج بود كه اسلام آورده بود پس از تغيير وضع و مشاهده بسط نفوذ اجتماعي و سياسي پيغمبر سخت ناراحت شده بود تا به حدي كه ديگر از خلوص و ايمان نشاني نداشت از اين رو او را در رأس منافقان به شمار ميآورند. نفاق و دسيسه (وي بر) پيغمبر نيز مكشوف شده بود و حتي عمر مصمم به قتل وي بود ولي سعدبن عباده به پيغمبر گفت
“با وي مدارا كن، خداوند تو را براي ما فرستاد كه از شر رياست طلبي او راحت شويم وگرنه برايش در صدد تهيه مهره و درست كردن ناجي بوديم”
محمد حسن هيكل در اين باب مينويسد:
“روزي حضرت محمد به عمر ميگفت اگر به رأي تو رفتار كرده و عبداللهبن ابي را كشته بودم كساني به خونخواهي وي برميخاستند ولي رفتار او طوري ناپسند شده است كه اگر فرمان دهم همان كسانش او را خواهند كشت و باز در همين باب مينويسد كه حتي پسر عبدالله بن ابي به پيغمبر گفت اگر ميخواهي پدرم را بكشي خود مرا مأمور كن زيرا اگر ديگران به اين امر قيام كنند من برحسب رسم و معمول عرب مجبور خواهم شد به خونخواهي او برخيزم.
اما سيوطي در شأن نزول آيه 88 سوره نساء:
“فَمالَكُمْ في اْلُمنافقينَ فئَتَيْن وَ اللهُ اَرْكَسَهُمْ بماَ كَسَبُوا اَتُريُدوَنَ اَنْ تَهَْدُوا مَنْ اَضَلَّ اللهُ”
شما را چه كه در باره منافقان دو دسته شدهايد آنها مردودند. آيا ميخواهي كسي را كه خدا گمراه كرده است هدايت كنيد؟
مينويسد: مقصود عبدالله بن ابي است كه پيغمبر از وي به تنگ آمده فرمود كيست كه مرا از شر وجود شخصي كه پيوسته درصد آزار من است و مخالفان مرا در خانه خويش گرد ميآورد نجات دهد؟ ولي ميان اوس و خزرج دو دستگي افتاد و همين امر او را از كشتن نجات داد.
گاهي نيز يا از راه خوش خدمتي يا از راه غرض شخصي كسي را ميكشتند و به حساب اسلام گذاشته ميشد. چنان كه اين امر براي تاجر يهودي كه با مسلمانان آمد و شد ميكرد و روابط خوبي هم داشت پيش آمد. روزي پيغمبر ميفرمود: بر هر يك از رجال يهود دست يافتيد بكشيد، محيصة ابن مسعود از جا جست و ابنسينه بيگناه را بكشت و جز برادرش كسي او را بر اين كار ملامت نكرد.
هنگام جنگي كه ميخواستند با روميان به راه اندازند به حضرت خبر رسيد كه جمعي در خانه شويلم يهودي اجتماع ميكنند و عليه اين جنگ كنكاش (=مشورت) دارند. طلحه را با عدهاي مأمور كرد. آنها آن خانه را محاصره كرده آتش زدند. فقط يك نفر توانست فرار كند كه او هم پايش شكست. آيه 81 سوره برائة راجع به كساني است كه به واسطه گرماي شديد نميخواستند در جنگ شركت كنند
“وَقالُوا لا تَنْفِرُوا في اْلحَرَّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ اَشَدُّ حَرّاً”
گفتند در گرما به جنگ نرويد به آنها بگو آتش دوزخ بسي سوزانتر است.
اگر كسي بخواهد محمد را در كسوت نبوت مشاهده كند ناچار بايد به سورههاي مكي مخصوصاً بعضي از آنها چون سوره مؤمنون، سوره نجم و امثال آن مراجعه كند. روحانيت مسيح به شكل درخشاني از آيات آنها ساطع است.
برعكس اگر بخواهد محمد را بر مسند امارت و رياست و قانونگذاري ببيند بايد به سورههاي مدني مانند بقره، نساء، حمد و مخصوصاً سوره توبه روي آورد.
سه چهار سال پس از هجرت مخصوصاً پس از تصفيه يثرب از يهود مدينه و منكوب كردن (قبيله) بني مصطلق آثار امارت هم از احكام و هم از رفتار خود محمد ظاهر ميشود.
در سيره ابن هشام آمده است كه دختر حي بن اخطب خواب ديد ماه به دامن وي فرود آمده است و خواب خود را براي شوهر نقل كرد. شوهر در خشم شده چنان سيلي بر صورت او نواخت كه برق از چشمش جهيد و فرياد زد:“ تو آرزو داري زن پادشاه حجاز شوي” از قضا پس از فتح خيبر به جمع زنان پيغمبر پيوست.
ميگويند هنگامي كه يكي از متعينان يهود به نام عبداللهبن سلام مسلمان شد يهودان به وي گفتند تو بهتر ميداني كه نبوت در بنياسرائيل است نه در عرب. آقاي تو پيغمبر نيست بلكه شاه است.
ابوسفيان هنگام اسلام آوردن اجباري به عباسبن عبدالمطلب گفت برادرزادهات كشوري بيكران دارد. عباس به وي جواب داد اين قلمرو نبوت است.
عمر يكي از بزرگترين و برجستهترين شخصيتهاي اسلام و مورد اعتماد و احترام پيغمبر بود و همان كسي است كه در سالهاي اول بعثت پيغمبر آرزو داشت كه در جرگه مسلمانان در آيد زيرا به قوت سجايا و شجاعت و صراحت موصوف بود. پس از صلح حديبيه(به سال 6 هجري پيغمبر و عده زيادي از مسلمانان به قصد حج راهي مكه شدند. قريش كه از آن جريان باخبر شدند مجهز شده در مقام منع مسلمانان از ورود به مكه برآمدند. مسلمانان در دو فرسخي مكه متوقف مانده مذاكراتي ميان آنها و قريش روي داد كه منتهي به صلح حديبيه گرديد و بنابر آن مسلمانان ميبايستي آن سال برگردند و سال بعد بدانها اجازه زيارت خانه كعبه داده شود.) برآشفت و آن معاهده را شكست و رسوايي خواند چه قريش تمام شرايط خود را بر محمد قبولانده بود. عمر در اين بحث به حدي تندي كرد كه پيغمبر برآشفت و با خشم فرياد زد “ثكلتك امك= مادرت به عزايت بنشيند” و عمر بيدرنگ در مقابل خشم پيغمبر دم فرو بست.
اين محمدي كه صلح حديبيه را امضاء كرده است آن محمد ده دوازده سال قبل كه آرزو ميكرد اشخاصي چون عمر و حمزه اسلام آورند، نيست.
اين محمد با نازل كردن سوره فتح “انا فتحنا لك فتحا مبينا” عقب نشيني و تسليم به دستور قريش را پيروزي درخشان مينامد و همه نيز قبول ميكنند و حتي ابوبكر با وقار و پختگي ذاتي خشم و نارضايي عمر را فرو مينشاند و او را متقاعد ميكند.
صلح حديبيه نوعي عقب نشيني بود و از اين رو عمر خشمگين شد ولي در همين حال اين صلح تدبير سياسي حضرت رسول را نشان ميدهد و ميتوان گفت از اين رو آن را پذيرفت كه مطمئن نبود در صورت درگيري جنگ قريش مخذول و منكوب شوند. در فكر او مسالمت و متاركه بيخطر بهتر از مجادله مشكوك است زيرا اگر در ستيزهجويي شكست ميخوردند، قريش جري شده و اعراب نگران از ازياد نفوذ وي با آنها هم دست گشته و يهودان زخم خورده نيز بديشان ملحق ميشدند و كار محمد و يارانش به سختي ميگراييد. شايد تمام اين ملاحظات خردمندانه در ذهن شخص گذشته باشد كه ديگر در مقام شروط قريشيان را ميپذيرد بدين اميد كه تا سال آينده بر قوت و شوكت او افزوده شود و بيدردسر و بدون خطر شكست حج را براي خود و يارانش تأمين كند.
شايد اقدام شجاعانه او پس از صلح حديبيه اين نظر و فرض ما را تأييد و تدبير كشور داري وي را مسجل كند. اگر درگيري با قريش امري مشكوك باشد، هجوم به خيبر چنين نيست. در جنگ با قريش ممكن است بسياري از مهاجران به واسطه قرابت با اعراب قريش يا نفوذ قريش در آنها در جنگ تهاون ورزند ولي هجوم به آخرين سنگر يهود چنين نيست مخصوصاً كه غنايم فراوان نيز به آنها وعده داده شده است.
“لَقَدْ رضيَ اللهُ عَنِ اْلمُومِنينَ اْذيُبا يِعُونَكَ تَحْتَ الّشَجَرة فَعَلَمَ مافَي قُلُوبهم… وَ اَثا بَهُمْ فَتْحاً قَريَباً وَ مَغانمَ كَثيِرةً يأًخَذُوُنهَا وَ كانَ اللهُ عَزيزاً حَكيماً وَعَدَكُمُ اللهُ مَغائِم كَثيرةً تأخُذُونَها فَعَجَلَ لَكُمْ هذِهِ وَ كَفَّ اَيْدَي النّاسِ عَنْكُمْ”
خداوند راضي است از مؤمناني كه زير درخت با تو پيمان بستند(قبل از صلح حديبيه كه احتمال جنگ با قريش ميرفت حضرت از ياران خود بيعت گرفت كه در صورت عناد قريش، با آنها بجنگند. در تاريخ اسلام آن را بيعةالرضوان مينامند.) و آنها شايسته پيروزي و غنيمتهاي بيشمارند و او و، خداوند، غنيمتهاي بيشماري را به شما وعده ميدهد. (بدين ترتيب پيغمبر داستان حديبيه را حل كرد) و شما را از شر مردم پناه داد”.
از اين رو پس از صلح حديبيه به سرعت به مدينه بازگشت و بيش از پانزده روز براي بسيج جنگ خيبر در مدينه نماند زيرا ميترسيد اختلاف نظر مسلمانان در باره صلح حديبيه به مشاجره انجامد. به خصوص كه دست يافتن به غنيمتهاي فراوان خيبر مسلمانان را كاملاً به خود مشغول كرد و اثر مماشات و تسليم در مقابل قريش را از بين برد.
از آيه پانزده سوره فتح چنين برميآيد كه حرص و اميد دست يافتن به غنايم خيبر چنان شوق و هيجاني در دل اعراب انداخته بود كه آنهايي كه در مقابله با قريش سستي ورزيده بودند، اكنون ميخواستند به مجاهدان اسلام در حمله به خيبر بپوندند.
“سَيقُولُ اْلمُخلَّفُونَ اذَا اْنطَلَقْتُمْ اِلي مَغانِمَ لِتأخُذُوُ هاذَرُونَا نَتَّبعْكُمْ…”
متخلفين خواهند گفت وقتي براي كسب غنايم ميرويد اجازه دهيد ما هم دنبال شما بيائيم.
در آيه بعد خداوند به پيغمبر ميفرمايد:
“قُلْ للْمُخَلَّفينَ منَ اْلاَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ اِلي قَومٍ اَوُلي بَأسٍ شَدَيدٍ”
با اين متخلفين (كساني كه در جنگ با قريش سستي نشان داده بودند) بگو شما با مردماني توانا و جنگاور كه يا بايد كشته شوند و يا تسليم گردند مواجه ميشويد. اگر اطاعت كنيد (مردانه در جنگ شركت كنيد) پاداش نيكو خواهيد داشت و اگر باز هم چون گذشته تهاون ورزيد دچار عذاب خواهيد شد”.
خيبر مركب از چند قلعه بود. مسلمانان روز نخستين به دژ سلامبن مشكم حمله بردند و قريب پنجاه تن از آنان كشته شدند تا بر آن دست يافتند. ابوبكر با عدهاي به قلعه ناعم هجوم كرد و كاري از پيش نبرد. سپس عمر بدان حمله كرد و شكست خورد تا سر انجام عليبن ابيطالب آن را گشود. سپس بر قلعه زيبر آب بستند و ساكنين آن براي جنگ بيرون شدند و عاقبت گريختند. چند قلعه ديگر را يكي پس از ديگري گشودند تا رسيدند به دو قلعه سلالم و وطيح، كه زنان و كودكان در آن بودند.
ناچار يهودان امان خواستند و پيغمبر رضايت داد كه از ريختن خون آنها صرفنظر شود و اراضي و مزارع آنان از آن مسلمانان گردد. نهايت در تصرف يهود باشد مشروط بر آن كه نصف عوايد را به مسلمانان بدهند.
از جمله غنايمي كه نصيب پيغمبر شد صفيه دختر حيبن اخطب بود (همان كسي كه خواب ديد ماهي به دامن وي فرود آمده و از شوهر خود كنانة بن ربيع به خاطر نقل اين خواب سيلي خورده بود) كه در مراجعت به مدينه حضرت با وي هم بستر شد.
فدك از خيبر درس عبرت گرفته بدون جنگ تسليم شد و قبول كرد كه نصف دارايي خود را به عنوان خالصه رسولالله تسليم كند. زيرا غنايمي كه بدون جنگ به دست ميآمد از آن رسولالله بود.
هم چنين قبايل يهودي “وادي القري” و “نيما” تسليم شده به دادن جزيه رضايت دادند و بدين طريق پيروزي بر شمال حجاز محمد را مسلم شد.
اين را بايد افزود كه در حمله خيبر محمد تدبير به خرج داده نخست بني غطفان را كه ممكن بود به كمك يهودان خيبر بشتابند و در آن صورت كار مسلمين دشوار شود با خويشتن همراه كرد و قرار گذاشت نيمي از غنايم خيبر را بدانها واگذار كند.
اين جريان و حوادث ديگري نشان ميدهد كه حضرت محمد پس از هجرت به مدينه به وعظ نپرداخته بلكه تدبير و سياست به كار بسته است.
در غزوهها غالباً به اصل غافلگيري و هجوم ناگهاني گرايش داشت و غالباً قبل از اقدام، اشخاصي را به تجسس ميگماشت. قوافل تجارتي قريش بدان گونه مكشوف و مورد تهاجم قرار ميگرفت و اين اقدام به منزله تيري بود كه دو نشان را ميزد. هم ضربه و زيان مالي بر مخالفان بود و هم كسب غنايمي براي دلگرمي موافقان.
در جنگ اُحد اگر به استراتژي وي كاملاً عمل كرده بودند و محافظين مرتفعات به طمع غنايم جاي خود را ترك نميكردند و به كسب غنايم نميپرداختند هرگز آن شكست فاحش متوجه محاربان اسلام نميشد.
در جنگ خندق و محاصره مدينه كه كار بر مسلمانان دشوار شده بود و خطر پيوستن بني قريظه به مهاجمان مكه امري ممكن الوقوع بود و هر گاه صورت ميگرفت مسلمانان بيترديد دچار شكست قطعي شده و به احتمال قوي به كلي كار تباه شده و نهضت محمدي از بين ميرفت با تدبير و سياست پيغمبر گره كار گشوده شد و به عقب نشيني مكيان انجاميد.
محمد در آن واقعه شخصي از بني غطفان را كه پنهاني اسلام آورده بود مأمور تفتين و ايجاد نفاق ميان بني قريظه و اردوي مكيان كرد و چون اين شخص (نعيم بن مسعود) با يهودان دوستي پابرجا و با قرشيان نيز حسن رابطه داشت و هر دو طرف او را از مخالفان محمد ميپنداشتند به پاشيدن تخم نفاق پرداخت و دو طرف را به يكديگر بدگمان ساخت.
اتفاقاً وزيدن باد تندي نيز كمك كرد و محاصره كنندگان را ناراحت ساخت و چون از همكاري بنيقريظه مأيوس شده بودند به مكه برگشتند.
پس از رفع حصار از مدينه و ايمن شدن از خطر قريش حضرت محمد محاربان مجهز را به سوي بني قريظه فرستاد. بني قريظه از ياري ابوسفيان سرباز زده بودند و به همين جهت جنگ به سود مسلمين پايان يافته بود و بدان مناسبت بايستي مورد رأفت يا لاقل مداراي محمد قرار گيرند. با اين وصف پيغمبر تصميم به انهدام آنان گرفت زيرا وجود آنها در داخل مدينه پيوسته متضمن خطري بود.
علاوه بر اين از بين بردن آنها رعب اسلام را در دلها پديد ميآورد. غنايم فراواني نصيب مسلمانان ميشد و اوس و خزرج زير لواي او استوارتر ميشدند.
آتش زدن نخلستان بنيالنضير كه في حد ذاته عملي نكوهيده است چون مستلزم به زانو در آوردن حريف بود صورت گرفت و به اعتراضات آنها اعتنايي نشد و حتي براي توجيه و تأكيد و تزكيه رفتار پيغمبر آياتي هم نازل شد.
در سال دهم هجري با موستان بني ثقيف كه در محاصره مسلمانان قرار گرفته بود همين شدت عمل به كار رفت زيرا نخست راه آذوقه را بر آنها بستند. سپس چون دريافتند كه محصورين به قدر كافي آذوقه دارند و ممكن است محاصره به طول انجامد و مسلمانان به مقتضاي طبع متلّون و ناپايدار قومي خسته و ملول شوند حضرت امر به آتش زدن تاكستان آنها كرد.
اين موستان منبع درآمدي مهم بود. از اين رو بني ثقيف كسي را نزد پيغمبر فرستادند كه از اين عمل مخرب دست برداشته تمام آن تاكستان را به تصرف درآورد تا از آن مسلمانان باشد.
پيغمبر در همين جنگ و پس از آن كه از محاصره طائف صرف نظر كرد و به مكه برگشت تا غنايمي را كه از قبيله هوازن به دست آورده است ميان مسلمانان تقسيم كند. براي مالك بن عوف از سران بني ثقيف پيغام فرستاد كه اگر اسلام آورد زن و اطفال او را آزاد خواهد كرد و يكصد شتر به وي خواهد داد. مالك مخفيانه از طائف بيرون شده و به حضور پيغمبر رسيد و اسلام آورد.
اين روايات همه مستند و صحيح است و تمام وقايعي كه در صدر اسلام رخ داده است اسناد گويايي است كه روحيه مردم و علت گسترش اسلام و پيشرفت كار محمد را نشان ميدهد در سال 10 كه فتح مكه و شكست قبيله هوازن روي داد غنايم بسياري از آنان به دست آمد و هنگام توزيع غنايم چنان حرصي بر مسلمانان مستولي شد كه از بذل و بخشش پيغمبر نسبت به تازه مسلمانان نگران شدند. چه ميترسيدند سهميه آنها كم شود. زيرا پيغمبر به ابوسفيان و معاويه و حارثبن حارث و حارث بن هشام و سهل بن عمرو حويطب بن عبدالعزي كه بعد از فتح مكه از راه اضطرار اسلام آورده بودند به هر يك صد شتر بخشيد و به ساير نامداران قريش به قدر شأن آنها عطايايي داد. اين امر نارضايي شديدي ميان انصار برانگيخت و سعدبن عباده خبر آن را به پيغمبر رسانيد. آن گاه پيغمبر انصار را جمع كرده و بر آنها خطابه مؤثري القاء كرد كه قوه تدبير و هوش كشورداري و نيروي رام كردن جماعت در آن محسوس است و در آخر بيانات خود گفت:
آيا شما اي جماعت انصار و ياري كنندگان من سزاوارتر و شايستهتر نيست كه شتر و گوسفند نصيب ديگران شود و شما پيغمبران خدا را همراه ببريد؟ و بدين وسيله حرص به غنايم را در آنها فرو نشاند.
آثار تدبير و سياست در تمام طول ده سال و اندي كه محمد در مدينه به سر برد در رفتار و گفتار او ديده ميشود و كتابهاي سيره پر است از حوادثي كه شخص نكتهياب دقيق ميتواند صد برابر آن چه ما گفتيم استخراج كند.
شآن نزول آيات 105 تا 108 سوره نساء طبق تفسير جلالين اين است كه طعمه بن ابيرق زرهي دزديد و نزد جهودي مخفي ساخت. صاحب زره آن را كشف كرد و طعمه كه مظنون بدين كار خلاف بود سوگند خورد كه دزدي كار او نبوده و بدين كار دست نزده است. سپس يك تن يهودي را متهم كرد و كسانش داوري نزد پيغمبر بردند كه او را تبرئه كند (البته به خيال اين كه محمد در مقابل يهودي از او حمايت خواهد كرد) اما آيات مزبور كاملاً حاكيست كه پيغمبر چنين نكرده و در اين مقام اجراء عدالت را برجانبداري از ناحق ترجيح داده است.
“انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله و لاتكن الخائفين خصيماً…”
(يعني) ما قرآن را بر تو نازل كرديم كه ميان مردمان به حق رفتار كرده به سود خيانتكاران رأي ندهي.
نظير اين آيه، آيه سوره حجرات است كه هم سياست و تدبير حضرت را نشان ميدهد و هم اوضاع اجتماعي و آغاز تعصبات اسلامي را.
“وَانْ طائفَتان منَ اْلُمؤمنينَ اقْتَتَلوُا فاَصْلِحُوا بَيْنَهُماَ فَانَُْ بَغَتْ اِحْدبهُما عَلَي اْلاُخْرَي، فَقاتلُوا الَّتِيَ تَبْغي حَتّي تَفيء اِلي اَمْر اللهِ فَاِنْ فاءَت فَاصْلِحُوا بَينَهُما باْلعَدْل.
يعني اگر دو طايفه از مؤمنان به جنگ با يكديگر برخاستند آنها را با يكديگر صلح دهيد. اگر يكي خواست بر ديگري تجاوز كند بر متجاوز بتازيد تا به سوي خدا بگرايد. اگر گراييد آنها را آشتي دهيد”
اين آيه في حد ذاته روشن و حكيمانه است. در تفسير جلالين زير اين آيه حكايتي است كه گويا شأن نزول آن را بيان ميكند و ذكر آن از اين حيث سودمند است كه مبين اوضاع اجتماعي آن عصر است و آغاز تعصب و جانبداري از محمد را نشان ميدهد.
“ پيغمبر بر خري سوار بود و بر عبداللهبن ابي گذشت در همين هنگام الاغ آب انداخت و ابن ابي بيني خود را براي اجتناب از استنشاق گرفت. ابن رواحه آن جا بود و به ابن ابي گفت به خدا قسم بوي شاش الاغ پيغمبر خوشبوتر از عطري است كه تو به خود زدهاي.
بر سر اين حرف دو دسته از كسان به جان يكديگر افتادند و با چوب و كفش كتك كاري راه افتاد…”
اين اوضاع و احوال همه نشان دهنده بالا رفتن شأن پيغمبر و پديد آمدن رعب او در دلها است. پس از فتح مكه بجيربن زهيربن ابي سلمي به برادرش كعب نوشت كه پيغمبر اشخاصي را كه در مكه هجوش كردهاند يا آزارش رسانيدهاند ميكشد و تمام شعرا كه در اين كارها دست داشتهاند از مكه گريختند. اگر ميخواهي سالم بماني به خود او پناه ببر زيرا كسي را كه از گذشته پشيمان شده و توبه كند نميكشد. وگرنه خودت را نجات ده و در اين نواحي ظاهر مشو. كعب هم قصيدهاي در مدح پيغمبر گفت و اسلام آورد و از مرگ نجات يافت. (اين قصيده معروف به برده است زيرا حضرت رداي خود را به عنوان خلعت به وي داد).
مردم سادهلوح كه به آزادي خو گرفته و اهل تشريفات نبودند در آغاز كار با رهبر خود بدون تكلف رفتار كرده و جز اطاعت از اوامر و نواهي قرآن تكليفي براي خود فرض نميكردند و از اين رو محمد را يكي چون خود ميدانستند ولي اين راه و رسم بدوي قابل دوام نبود. پيروان بايستي قدري خود را جمع كرده و احترامي را كه در خور امير و رئيس است منظور دارند آيههاي 1، 2، 3،4،5 سوره حجرات كه به منزله اصول تشريفاتي است ، نازل شده تا حدود رفتار آنها را معين كند.
1-يا اَيّهُاَ الّذينَ آمنوا لا تُقدَّ مُوا بَيْنَ يَديِ الله وَ رَسُولِهِ (يعني) اي گروه مؤمنان در سخن و عمل بر خدا و فرستاده او پيشدستي نكنيد”.
بديهي است كسي نميتواند بر خداوند در سخن يا كار سبقت جويد. پس در اين جا فقط رسول اوست كه نبايد پيش از وي اظهار عقيده كنند يا بدون اجازه او به كاري دست يازند.
2-يا اَيّهُاَ اّلذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا اَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيَّ وَ لا تَجْهَرواَلَهُ بِاْلقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ (يعني) اي گروه مؤمنان صداي خود را بلندتر از صداي پيغمبر نكنيد و سخناني را كه در روابط خود با يكديگر بيپروا رد و بدل ميكنيد با پيغمبر بر زبان نرانيد”.
يعني مثل عمر كه پس از صلح حديبيه رأي خود را بلند و قاطع در مخالفت با رأي پيغمبر آشكار ساخت، سخن نگوييد و به جاي گفتن “يا محمد”، “يا محمد يا رسولالله” بگوييد.
3-اِنّ الّذِينَ يَغُضُّونَ اَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسوِلِ الله اوُلِئكَ الّذينَ امتَحَنَ اللهُ قُلوُبُهمْ لِلتّقْوي لَهُمْ مَغْفِرةُ وَ اَجْرُ عَظيُم (يعني) كساني كه در حضور پيغمبر بلند سخن نگويند پرهيزكار و سزاوار عنايت خداوند هستند”.
معلوم ميشود مراعات ادب در ميان اعراب بدين شكل رايج نبوده و در حضور پيغمبر بلند بلند سخن ميگفتند و پس از بالا گرفتن كار و علو شأن وي مراعات ادب لازم تشخيص داده شده است.
4-اِنَ الذين يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الُحجُراتِ اَكْثرُهُمْ لا يَعْقلُونَ (يعني) غالب كساني كه از پشت اتاقهاي تو، تو را بانگ ميزنند راه و رسم ادب را نميدانند”.
اعراب ميآمدند پشت خانه پيغمبر كه مشتمل بر حجرههاي عديده زنانش بود فرياد ميزدند “يا محمد” پيغمبر از اين كار خوشش نيامده ولي حمل بر بيشعوري آنها ميكند و حق هم با پيغمبر است… اشتباه كردم اين سخن خداست، خدا نميخواهد با پيغمبر وي چنين رفتار كنند چه از شأن او كاسته ميشود زيرا پيغمبر او موفق شده و ديگر مثل سابق كه با ياران خود در كندن خندق و خاكبرداري شركت ميكرد، نيست.
5- وَلوع انَهُمْ صَبرُوا حَتّ تَخْرُجَ اِلَيْهمْ لَكانَ خَيْراً و اللهُ غَفُورُْ رَحيمُْ (يعني) اگر آنها صبر ميكردند تا تو از خانه در آيي براي خود آنها بهتر بود”.
آيه 13 سوره مجادله بيش از همه اينها جنبه تشريفات دارد زيرا به مؤمنان امر شده بود اگر ميخواهند با پيغمبر مذاكرهاي كنند قبلاً صدقه بدهند:
“يا ايَهُاَ اّلذَينَ آمنُوا اِذا ناجَيْتُمُ الّرسُولَ فَقّدّ مُوابَيْنَ يَدَيْ نَجْويكُمْ صَدَقةً (يعني) هنگامي كه ميخواهيد با پيغمبر وارد مذاكرهاي شويد قبلاً صدقهاي بدهيد”.
گويا اين كار بر مسلمانان گران آمد و باعث ناخشنودي آنها شد از اين رو با آيه 13 همان سوره اين رسم منسوخ شد. نظير اين آيات در سوره احزاب نيز آمده است:
“يا اّيّهَا اّلذينَ آمنُوا لاتَدْخُلُوا بُيُوتَ الّنبِيَّ اِلاّ اَنْ يُؤذَنَ لَكُمْ اِلي طعامٍ غَيْرَ ناظرينَ اِنيهُ وض لكنْ اِذا دُعيتُم فَادْخُلوا فَاذِا طَعمْتُمْ فَانْتَشرِوُا ولاَ مُستَأنِسينَ لِحَديثٍ اَن ذلكُمْ كانَ يُوذِي النّبِيِِ فَيسْتَحْيي مِنْكُمْ وَاللهُ لا يَسْتَحيي مِنَ اْلَحقِ”
اي گروه مؤمنان وارد خانه پيغمبر نشويد مگر با اجازه به خوراك (بخوانند) و خود را منتظر طبخ غذا نشان ندهيد (منشينيد). پس از آن كه داخل شديد و غذا خورديد، متفرق شويد و در مقام وقت گذراندن به صحبت نباشيد. پيغمبر از اين عمل ناراحت ميشود ولي شرم ميكند به شما بگويد اما خدا از گفتن حق شرم ندارد.
اين آيه احتياج به شرح و تفسير ندارد و خود بيان كننده واقعيات است. اصحاب ميخواهند خيلي خودماني با پيغمبر رفتار كنند. سرزده وارد خانهاش شوند، منتظر بمانند تا غذا براي ايشان بياورند و پس از صرف غذا بنشينند و حرف بزنند تمام اينها دون شأن پيغمبريست كه اكنون رئيس دولت است. ميان آنها بايد حريمي باشد. خود پيغمبر شرم دارد به آنها بگويد ولي خدا شرم نميكند و ميگويد يا به عبارت ديگر محمد از زبان خدا به آنها آداب معاشرت با رئيس دولت را ميآموزد.
دنباله همين آيه به مطلب ديگري اشاره ميشود كه مؤيد اين استنباط است.
“وَ اِذا َسألْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَاْسئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حَجابٍ ذِلكُمْ اَطهْرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنّ (يعني) اگر از زنان پيغمبر چيزي خواستيد از پشت پرده بخواهيد، هم براي شما و هم براي آنان اين تركيب به پاكيزگي اخلاق متناسبتر است”.
در اين باب حديثي است از عايشه كه “با پيغمبر در ظرفي غذا ميخورديم عمر از آن جا گذشت، پيغمبر او را دعوت به غذا كرد، در ضمن غذاخوردن انگشت عمر به انگشت من خورد. عمر گفت افسوس اگر به سخن من گوش ميكردند چشمي شما را نميديد” و پس از آن آيه حجاب نازل شد.
عبداللهبن عباس ميگويد عمر به پيغمبر گفت زنان تو چون ديگر زنان نيستند، آنها را در حجاب كن. لذا آيه حجاب نازل شد:
“يا نِساء النَّبِيَّ لَسْتُنَّ كاَحَدٍ مِنَ النَّساء (يعني) زنان پيغمبر چون ديگر زنان نيستيد.
چرا زنان پيغمبر چون ديگر زنان نيستند؟ براي اين كه محمد در رديف ساير مردان نيست شأن و مقام او از حيث زن بايد محفوظ باشد و زنان وي چون شاهزاده خانمهاي مشرق در حجاب بروند و از همين روي در آخر آيه 53 احزاب كه قسمتهايي از آن سابقاً گفته آمد ميفرمايد:
“وَما كانَ لَكُمْ اَنْ تُؤذوُا رَسُولَ اللهِ وَ لاتَنْكِحُوا اَزْواجَهُ مِنْ بَعْدهٍ اَبَداً(يعني) پيغمبر را نيازاريد و پس از مرگ وي با هيچ يك از زنان او ازدواج نكنيد”.
اين گناه بزرگي است زيرا محمد در اين باب حساس است و حتي پس از مرگ هم چون شاهان بنياسرائيل كسي حق ندارد با زن او همخوابه شود.
آثار اين امتياز و برتري گرفتن از ساير مخلوق در اين عبارت قرآن خوب محسوس است و بياعتنايي و استغنا از آن ميتراود:
“قالَتِ اْلاَعرابُ آمَناّ قُلْ لَمْ تُؤمنُوا وَ لِكنْ قُولُوا اَسْلَمْنا وَ لَماّ يَدْخُلِ الايمانُ في قُلُوبِكُمْ”
عربها، پس از مكه ميگفتند ما ايمان آورديم بهتر است بگويند تسليم شديم. هيچ گاه ايمان به دلشان راه نيافته است”.
هنگامي كه تازه اسلام آورندگان بدين مناسبت كه با زور و جنگ اسلام نياوردهاند بلكه با طيب خاطر مسلمان شدهاند ميخواستند مسلمان شدن خود را به رخ پيغمبر بكشند و بر وي منت گذارند آيات 17 و 18 سوره حجرات نازل ميشود:
“يَمُنّوُنَ عَلَيْكَ اَنْ اَسْلَمُوا قُلْ لاتَمُنّوُا عَلَيَّ اِسْلامكُمْ بَلِ اللهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ اَنْ هَديكُمْ لِليمانِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ”
اي محمد بر تو منت ميگذارند كه مسلمان شدهاند. به آنها بگو كه آنان را بر تو منتي نيست بلكه بايد شاكر و ممنون هم باشند كه خداوند آنها را به اسلام هدايت كرده است، اگر از راستگويان هستيد.
اين لهجه خشك و بياعتنايي حضرت محمد كجا و آن خطابههاي گرم و عتابآميز كجا كه حضرت محمد چون ارمياي نبي سوره فجر را در حالي كه به ديوار كعبه تكيه كرده بود بر آنها ميخواند. پند و اندرز بر آنها فرو ميريخت و راه و رسم آدميت را بدانها نشان ميداد:
“اَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ ارمَ ذاتِ الْعماد الَّتيِ لَمْ يُخْلَقْ مثْلُهاَ في الْبلادِ وَ ثَمُودَ الّذينَ جابُوا الصَّخْر بِالوادِ وَ فرِعْوْنَ ذي اْلاَوتاد الّذيِنَ طَغَوْا في الْبلاد فَاَكْثروُا فيها الفَسادً فَصَبَّ عَليْهِمْ رَبَكَ سَوْطَ عَذاب انَّ رَبَّكَ لَبالمرْصادَ… كلاّ بَلْ لا تُكرِمُونَ اِليَتيمِ و لا تَحاَضَوُّنِ عَلي طَعامِ المسكينَ وَ تَاكُلُون التُّراثَ اَكلاً لَماّ وَ تُحِبّونَ الْمالَ حُبّاً جَمّاً”
طاغيان و مغروران را فراموش كردهايد كه چگونه دچار قهر خداوندي شدند؟ از آنها پند گيريد و راه و رسم انسانيت را بياموزيد. شما به يتيم حرمت نميگذاريد و حقش را پايمال ميكنيد. از نعمات خود بر مستمندان و بينوايان نميبخشاييد. ارث زنان و صغيران را به عنف ميگيريد. آز چشمان شما را كور و حرص مال وجدانتان را تاريك ساخته اما روز بازپسين در كمين شماست.
دريغ كه اين جملههاي متوالي و خوشآهنگ را نميتوان كلمه به كلمه و جمله به جمله ترجمه كرد.
در مدينه دستورها جنبه عملي و انتظامي دارد و در مقام لگامزدن به خودكامي و خودرأيي بيبند و بار است. چنان كه در آيه 96 سوره نساء تصريح شده است:
“يا اَيَّهُاَ الّذينَ آمنُوا اِذا ضَرَبْتُمْ في سَبيلِِ الله فَتَبَّيَنَوُا وَ لا تَقُولُوا لَمنْ اَلقيِ اِلَيْكُمُ الّسَلاَمَ لَسْتِ مؤمِناً تَبْتَغُونَ عَرضَ اْلَحَيوة اّلدُنيا فَعنْدَ اللهَ مَغَانمُ كَثيرةً كَذلكَ كُنْتُمْ منْ قَبْلُ فَمَّنَ اِللهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَّيَنُوا اِنَّ اللهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً”
اي مؤمنان هنگامي كه در راه خدا گام برميداريد (جهاد) جستجو كنيد، هشيار باشيد و به كسي كه به شما سلام كرد نگوييد تو مسلمان نيستي. شما براي دست يافتن به دارايي او چنين ميكنيد در صورتي كه خداوند غنايم بيشماري را براي شما دارد. سابقاً چنين بوديد تا خداوند بر شما منت گذاشت. پس قبل از اقدام به هر عملي تحقيق كنيد”.
اين آيه در شأن عدهاي از ياران پيغمبر نازل شده است كه هنگام سفري به شخصي از بنيسليم برخوردند كه گوسفندان خود را ميبرد. او بر آنها سلام كرد و سلام شعار مسلمين بود. آنها گفتند اين مرد از ترس سلام كرده است پس او را كشتند و گوسفندانش را به غنيمت بردند.
در سوره حجرات آيههاي ديگري هست كه آداب زندگاني را ياد ميدهد از قبيل آيه 11 كه:
“يا اَيّهُآ الّذينَ آمنُوا لايَسْخرْ قَوْمُ مِنْ قَومْ عَسي اَنْ يَكُونُوا خَيْراً منْهُمْ وَ لا نسَاءُ مِنْ نساء عَسيِ اَنْ يَكُنَّ خَيْراً منْهُنَّ وَ لاتَلْمزُوا اَنْفُسًكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِاْلالْقَابِ بِئسَ اِلاَسمُ الفُسُوقُ بَعْدَ الايمانِ”.
اين آيه در باره دستهاي از بني تميم است كه فقراي مسلمين (چون عماره و صهيب) را مسخره و تحقير ميكردند به آنها ميگويد:
“اي گروه مؤمنان دستهاي دسته ديگر را استهزاء نكنيد شايد آنها بهتر از شما باشند. با اشاره و ادا درآوردن يكديگر را تحقير نكنيد و عنوانهاي بد و ناخوش به ديگران مدهيد. پس از ايمان آوردن و مسلمان شدن نامهاي زننده و فاسقانه بر ديگران ننهيد”.
دهها آيه قرآن درس آداب سكون و حسن رفتار و اخلاق است و در عين حال اوضاع اجتماعي اعراب زمان حضرت رسول را نشان ميدهد.
واستوصوا بالنساء خيراً فانهن
عوان لا يمكن لا نفسهنّ شيئـاً
در حجةالوداع (سال دهم هجري) پيغمبر در باره زنان چنين توصيه كرد كه آنها اختياري از خود ندارند و اسير مردانند. در باره آنها نيكي كنيد.
زن در جامعه عرب قبل از اسلام شخصيت و استقلالي نداشت، جزء مايملك مرد به شمار ميرفت و هر گونه رفتاري با وي مجاز و متداول بود. هر قدر هم آن رفتار از راه و رسم انسانيت به دور ميبود. زن مثل ساير تركه ميت به وارث او منتقل ميشد، وارث ميتوانست زن وي را به خود اختصاص داده بدون مهريه او را تصاحب كند و هر گاه بدين امر رضايت نميداد او را در قيد اسارت خود نگاه ميداشت و اجازه ازدواج مجدد به وي نميداد تا اين كه حق الارث خود را به مرد وارث ببخشد ورنه آن قدر ميماند تا بميرد و دارايي او ارث مرد مالك شود آيه 18 از سوره نساء براي نهي از اين عمل غير انساني نازل شده است:
“يا اَيُهاَ الّذينَ آمنُوا لايَحّلُ لَكثمْ انْ تَرثُوا الّنساء كَرْهاً وَ لاتَعْضُلُوهُنَّ لِتَذْهَبُوا بِبَعْضٍ ما آتَيْتُمُوهنَّ الا أنْ يأتينَ بفِاحِشَةٍ مُبَيِنّة عاشروُهُنَّ باْلَمعْروُفِ”
اي گروه مؤمنان جايز نيست به اجبار و اكراه ارث زنان را از آن خود سازيد يا آنها را در بند و اسارت نگاه داريد تا قسمتي از مهريه خود را به شما واگذارند. با آنها نيك رفتار باشيد”.
عبارت: اَلّرجالُ قَوّامُونَ علَي الَّنساء، (مردان فرمانروايند بر زنان)
از آيه 34 سوره نساء اين اصل را برقرار ميكند كه زن و مرد در تمام حقوق مدني مساوي نيستند. در همين آيه دليل تسلط و سيادت بر زن به طور اجمال ذكر شده است:
بِما فَضَّلَ اللهُ بَعْضَهُمْ عَلي بَعْضٍ و بِما اَنْفَقُوا مِنْ اَمْوالِهِمْ
كه قسمت اول آن مبهم است زيرا ميفرمايد:
به دليل اين كه خداوند افراد بشر را غير متساوي آفريده بعضي را بر بعض ديگر برتري داده است.
تفسير جلالين وجه تفضيل مرد را بر زن عقل و علم و ولايت گفته است.
زمخشري و بيضاوي و بعضي ديگر آن را (وجه امتياز مرد را بر زن) مشروحتر بيان كرده ميگويند تفوق و استيلاي مرد بر زن مانند تسلط ولات و حكام است بر رعيت. آن وقت در مقام فلسفهبافي و علت تراشي برآمده و گفتهاند كه مردان به خرد و زور و تدبير آراستهاند، از اين رو نبوت، امامت و ولايت به آنها اختصاص يافته است. ارث بيشتر ميبرند و شهادت آنها در پيشگاه محكمههاي شرعي معتبرتر و دو برابر زن است. سهم آنها از ارث دو برابر زن، جهاد و نماز جمعه بر آنها تعلق نميگيرد و حق طلاق نيز با آنها نيست، اذان، خطبه، امامت نماز جماعت، سواركاري، تيراندازي و شهادت در اجراء حدود شرعي و غيره و غيره همه مخصوص مردهاست.
چنان كه ملاحظه ميكنيد استدلال بسيار ضعيف است و غالباً معلول را به جاي علت نشاندهاند يعني خيال كردهاند چون بسياري از كارها را نظامان اجتماعي و عادات و رسوم مخصوص مردها كرده است پس زن در مرتبه پايين قرار دارد يعني استعداد و لياقت آن كارها را ندارد و از همين جهت شريعت اسلامي تسلط مرد را بر زن مسلم شناخته است در صورتي كه قضيه معكوس آن است.
شرع اسلام چون زن را ضعيف دانسته حق او را در ارث و شهادت نصف مرد قرار داده است نه اين كه چون زن در ارث و شهادت نيمه حق مرد را داراست، پس در مرتبه پايينتر از مرد قرار ميگيرد.
اين حكم روشنتر از آن است كه براي تعليل آن انديشه را در دالانهاي تاريك بگردانند. در تمام اقوام ابتدايي و از آن وقتي كه تاريخ بياد دارد چون زور و تلاش روزي با مرد بوده است، زن در مرتبه دوم قرار گرفته است و به قول فيلسوف آلماني نيچه بشر شماره دو شده است.
در عرب اين اصل يعني اصل بشر شماره دو بودن زن به شكل وحشيانهتر و رسواتري وجود داشته است و حضرت محمد در ضمن تشريعها و توصيههاي گوناگون از حدّت اين روش وحشيانه كاسته و براي زن حقوقي قايل شده است كه در سوره نساء بسياري از آنها آمده است.
نه…نه… تعليل مفسرين و فلسفهبافي آنان از لحاظ منطق عقلي ارزش زيادي ندارد و در حقيقت آنها آن چه را كه ميان اعراب متداول بوده است تأييد و تثبيت كردهاند و از اين بابت بر آنها خيلي ايراد نيست زيرا خواستهاند جمله “فَضَّلِنا بَعْضَهُمْ عَلي بَعْضٍ” را توجيه كنند.
در جمله دوم وجه افضل بودن مرد بر زن تصريح شده است كه با موازين عقلي سازگارتر است زيرا ميفرمايد: بِما اَنْفَقُوا مِنْ اَمْوالِهِم” يعني چون مرد متكفل مخارج زن است پس زن متعلقه اوست و بايد مطيع اوامر و نواهي او باشد. در اين صورت مطابق رأي بيضاوي و زمخشري و بسياري از مفسرين، مرد حاكم و زن رعيت، مرد آقا و زن تابع است و از همين رو پشت سر همين جمله قرآن جمله ديگريست كه آن را خوب واضح ميكند:
“فَالّصالِحاتُ قائِناتُ حافِظاتُ لِلْغيبِ”= پس زن شايسته، زني است كه مطيع مرد خود بوده در غيبت شوهر خويشتن را براي وي نگاه دارد و به عبارت ديگر زنان اين معني را كه متعلق به مرد خود هستند فراموش نكنند. در اين سوره نساء كه شارع اسلام حقوق و حدود زن و مرد را معين ميكند به خوبي تعديل عادات جاهليت و ارفاق به جنس زن نشان داده ميشود.
“وَ انْ اَرَدْتُمُ اسْتبدالَ زَوْج مَكانَ زَوْج وَ اَتِيْتُمْ احْديهُنَّ قَنْطاراً فَلاً تأخُذُوا مِنْهُ شَيْئاً. اَتَأخَذُونَهُ بُهْتاناً وض اِثْماً مُبيَنَاً. وَ كَيْفَ تَأخُذُوِنَهُ وَ قَدْ اَفْضي بَعْضُكُمْ اِلي بَعضٍٍ وَ اَخَذْنَ مِنْكُمْ ميثاقاً غَليظاً”
يعني اگر خواستيد زن ديگر بگيريد از كابيني كه به زن سابق دادهايد چيزي پس نگيريد زيرا با يكديگر تراضي كرديد و روي مهر معين زن و شوهر گشته و از او بهرهمند شدهايد. پس هنگام جدايي نبايد كابين (مال) داده شده از روي تراضي (رضايت) را پس بگيريد.
از اين آيه به خوبي استنباط ميشود كه مرد عرب وقتي ميخواست از زن خود جدا شود كابيني را كه به وي داده بود پس ميگرفت و چنان كه ملاحظه ميكنيد شريعت اسلامي آن را نهي ميكند.
اما در آخر آيه 34 از سوره نساء مثل اين است كه بعضي از عادات دوران جاهليت را تجويز ميكند زيرا به مرد اجازه ميدهد زن خود را بزند.
مرد بواسطه قدرت جسمي از ديرباز چنين كرده است حتي در قرن بيستم اين عمل مخالف جوانمردي و منافي با اصل عدالت جاريست اما آن را جزء شريعت قرار دادن، زبان طعنه زنان را قدري باز ميكند. متمم آيه 34 چنين است:
“وَ الّلاتي تَخافُونَ نُشُوزِهُنَّ فَعظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فيِ الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ…”
اگر زن شما در مقام نافرماني و سركشي برآمد نخست او را پند دهيد، اگر به راه نيامد از همخوابگي محرومش سازيد و اگر باز تسليم نشد و اطاعت نكرد او را بزنيد”
شرايع هر قومي متناسب با عادات و اخلاق و نحوه زندگاني آنها است. زدن زن امري متداول و رايج بود. از روايات و سير در تاريخ قوم عرب و از خود اين آيه به خوبي برميآيد كه مرد خود را مالك زن فرض كرده است و هر بلايي ميخواست بر سرش آورد.
اسماء دختر ابوبكر كه زن چهارم زبيربن العوام بود و زبيربن العوام يكي از اصحاب خاص پيغمبر و از ععشره مبشره است. ميگويد:
“هر وقت زبير بر يكي از ما خشمگين ميشد با چوب چنان ما را ميزد كه چوب ميشكست”
پس لااقل اين فضل را براي شريعت اسلامي بايد قايل شد كه نخست موعظه و پس از آن ترك همخوابگي را توصيه فرموده و در صورت سودمند واقع نشدن آن دو تدبير زدن زن را اجازه داده است.
بعضي از مفسران و فقها معتقدند كه زدن نبايد منتهي به شكستن استخوان شود وگرنه حكم قصاص بر آن وارد ميشود.
زمخشري در تفسير اين آيه مينويسد:
“بعضيها معتقدند مجازات زن ناشزه (زني كه اطاعت شوهر خود نكند و ناسازگاري و بدرفتاري كند) به اين ترتيب نبوده و توسل به هر سه وسيله را مجاز دانستهاند”
قطعاً كسي كه از آيه فوق چنين معني را استنباط كرده است از علماء متعصب عرب شبيه احمدبن حنبل يا ابن تيميه بوده است ولي معني آيه قران واضح است و آيه بعدي به خوبي نشان ميدهد.
“وَ انْ ِخفْتُمْ شقاقَ بَيْنهمِا فَابْعَثُوا حَكَماً منْ اَهْله وَ حَكَماَ منْ اَهْلَهاَ انْ يُريدا اصْلاحاً”
اگر اختلاف ميان آنها شديد شد داوري از طرف مرد و داوري از طرف زن معين شود كه يا آنها را صلح دهند و يا از هم تفريق كنند”.
در اين سوره تكليف ارتباطات مرد و زن معين شده است كه غالب آنها در شريعت يهود هم هست و در ميان اعراب دوره جاهليت نيز معمول بوده است. جز آيه 22 كه نكاح زن پدر را نهي كرده است و آن را عمل زشت و ناپسند وصف فرموده است و ميتوان از آن چنين استنباط كرد كه در دوران جاهليت اين رسم معمول بوده است به دليل جمله الا ما قد سلف از همان آيه.
چيزي كه در اين باب قابل توجه است هر چند تازگي ندارد آيه 28 سوره نساء است كه ازدواج با زن شوهردار را مطلقاً حرام فرموده است مگر اين كه آن زن از راه خريد مملوك شده باشد. يا در نتيجه جنگ و اسير شدن به دست آمده باشد در اين صورت چون شير مادر حلال است هر چند شوهر داشته باشد و علت آن روايتي است از ابن سعيد كه ميگويد:
“اسرايي از (قبيله) اوطاس به دست ما افتادند كه شوهر داشتند و چون ما كراهت داشتيم با آنها همخوابه شويم از پيغمبر تكليف پرسيديم اين جمله نازل شد:
“وَ اْلُمحصناتُ منَ اَلّنساءِ اءلا ما مَلَكتْ اَيْمانُكُمْ…”
پس بر ما تصرف آنها حلال شد.
ولي در همين آيه 28 سوره نساء باز دستوريست كه توجه پيغمبر را به حقوق زن و در عين حال به عادت مذموم و متداول آن زمان نشان ميدهد چه ميفرمايد: غير از آن چه بر شما حرام شده است ميتوانيد با دادن كابين از زنها متمتع شويد بدون اين كه مرتكب زنا شده باشيد به شرط اين كه در اين تمتع مزد يا اجر آنها را مبني بر تراضي طرفين بپردازيد. و مبتني بر همين آيه است كه متعه (Motae) يا ازدواج موقت در شريعت اسلامي مباح شد ولي علماء سني آن را جايز نميدانند زيرا معتقدند جمله “فَماَ اسْتَمْتَعْتُمْ بِهَ مِنْهُنَّ فآتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ…”(پس آن چه را متُعه كرديد، از ايشان پس بدهيد به ايشان مهرهاشان را…) هنگام فتح مكه نازل شده است و مدت آن سه روز معين شده بود و پس از آن ملغي گرديد و دليل آن را هم اين ميآورند كه كلمه اجرهن،. مزد آنها. در اين آيه ذكر شده است نه صداق يا مهر. اما شيعه اين نوع ازدواج را مباح دانستهاند.
در اين باب آيه ديگري هست كه آوردن آن ما را به وضع اجتماعي اين زمان و بر اين كه امور مالي تا چه حد در روابط مرد و زن ملاحظه شده است واقف ميكند.
“اِذا جاءكُمُ اْلُمؤمناتٍ مُهاجرات… فَلاَتَرْ جعُوَهُنَّ اِلِي اَلْكُفّار…وَ آتُوهُمْ ما اَنْفَقُوا وَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ اَنْ تَنْكحُوهُنَّ اِذا آتَيتُمُوُهُنَّ اُجُورَهنَّ وَ لا تُمْسكُوا بعصَم اْلكَوافرِواَسْئَلُوا ما اَنْفَقَتُمْ وَ لَيَسئلُوا ما اَنْفَقُواَ…”.
ميفرمايد: اگر زني مسلمان شد و مهاجرت كرد ديگر شوهرش بر او حقي ندارد و اگر مطالبه كرد زن خود را زنش را به او ندهيد بلكه خرجي را كه در باره آن زن كرده است به او بدهيد هم چنين اگر زن شما بر شرك خود باقي مانده ميخواهد سوي مشركين برگردد اصراري در نگاهداري او نكنيد، (مبادا ستون پنجم شود) ولي در عوض آن چه خرج او كردهايد از او مطالبه كنيد”
در سوره بقره آياتي هست كه عدالت و فكر انساني پيغمبر را نشان ميدهد و اعراب را از بدرفتاري با زن نهي ميكند مانند آيه 231.
“وَاذا طَلَّقْتُمُ اّلِنِساءَ فَبَلغْنَ اَجَلَهُنَّ فَاَمَسكُوُهّن بِمَعَْروُفٍ اَوْ سَرّحُوهُنّ بِمَعروُفٍ”
اگر زن خود را طلاق داديد و سر آمدن عده نزديك شد رجوع بايد موافق اصل عدل و انسانيت باشد نه اين كه رجوع كنيد يا اين كه فديه دهد يا ايام حبس و عدم آزادي او را طولاني كنيد.
هم چنين در آيه 232 امر ميفرمايد كه اگر مردي زنش را طلاق داد و عده او منقضي شد اما خواست با شوهر خود دوباره ازداواج كند ممانعت نكنيد(و اذا طلقتم النساء فبلغن اجلهن فلا نعضلوهن ان ينكحن ازدواجهن اذا تراضوا…الخ.) اين آيه در باره شدت و خشونت معقلبن يسار كه نميخواست خواهر مطلقهاش با شوهر خود دوباره ازدواج كند نازل شد.
در همين سوره به مطلبي برميخوريم كه هر چند از موضوع خارج است ولي چون طرفه (=شگفتآور) و بديع (تازه و نو) و حاكي از اوضاع عصر پيغمبر است و نشان ميدهد كه در چه نوع موضوعهايي به پيغمبر مراجعه ميكردند اشاره بدان خوب و عبرتانگيز است.
در آيه 222 سوره بقره حكم نزديك نشدن به زن است در ايام قاعدگي تا حالت طهر (پاك شدن زن از حيض) فرا رسد، پس از آن اين عبارت آمده است: “فَاِذا تَطَهَّرْنَ فَآتُوهُنَّ مِنْ حَيْثُ أمَركُمُ اللهُ” كه اجازه فرمايد پس از طهر نزد زنان خود برويد از آن سويي كه خداوند امر فرموده است يعني برحسب تفسير جلالين، از همان سويي كه به واسطه حيض از رفتن بدان سو منع شده بوديد اما پس از اين آيه 223 ميآيد كه به كلي چيز تازه و تقريباً مشعر مفهومي مخالف مفهوم آيه قبلي است ميفرمايد:
“نِساؤُكُمْ حَرْثُ لَكُمْ فَاْتُوا حْرَثَكُمْ أنّي شِئْتُمْ.
يعني زنان شما كشت شمايند و در هر جاي كشت خود ميتوانيد وارد شويد”.
جلالين در تفسير جمله انّي شئتم به هر سوي مزرعه مينويسد:
“مَنْ قيامِ وَ قُعُودْ وَ اضْطِجاع وَ اقِبال و اِدبار”
يعني نشسته، ايستاده، خوابيده از پيش (قُبْل) و از پس (دُبْر).
پس از آن مينويسد اين آيه در رد عقيده جهودان نازل شده است كه ميگفتند اگر از پشت به پيش زن روي آورند بچه او چپ خواهد شد.
سيوطي معتقد است كه آيه 223 صريحاً ميفرمايد نزد زنان خود از آن سويي روي آوريد كه خداوند امر فرموده است بنا بر اعتراض عمر و جمعي از صحابه نسخ شده است زيرا اهل كتاب پهلوي زنان خود ميخوابيدند و طبعاً انصار كه اهل مدينه بودند اين روش را كه با حجب و مستوري زن مناسبتر بود پذيرفته بودند. اما مهاجران بنا به عادت قريش و اهل مكه زن را به انواع مختلفه دستمالي كرده و از هر طرف او را ميغلطانيدند و لذتي ميبردند از اين كار كه آنها را بر پشت بيفكنند و دمر بيندازند و يا با پس و پيش او هر دو سر و كار داشته باشند.
يكي از مهاجران زني از انصار را برده بود و ميخواست با وي چنان كند، زن تن در نداده و گفت ما به يك پهلو ميخوابيم. خبر به حضرت رسول رسيد و بدين جهت اين آيه نازل شد كه “زن مال مرد است و هر گونه دلخواه اوست ميتواند با او برآيد”.
احمدبن حنبل و ترمذي از ابن عباس نقل ميكنند كه عمر بامدادي نزد پيغمبر آمد و گفت: يا رسولالله هلكت. اي پيغمبر خدا از دست رفتم. پيغمبر فرمود ما اهلكت يا عمر؟ عرض كرد حولت رحلي اليله فلم يرد عليه شيئاً (يعني) كاري خواستم انجام دهم و نشد. آن وقت اين آيه نازل شد و معني اني شذتم اين است “مقبلات، مدبرات و مستلقيات (به پشت خوابيده) يعني از جلو و از عقب طاق باز و دمر”.
در آيات عديده قرآن و تعاليم اسلامي به خوبي وضع ناهنجار زن در جامعه عرب و رفتار غيرانساني مردان با زنان روشن ميشود مثل آيه 35 سوره نور كه پيغمبر حكم ميفرمايد مردان زنهاي مملوك خود را براي سود دنيايي به زنا مجبور نكنند:
لا تُكْرهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَي البغاء اِنْ اَرَدْنَ تَحَصنُّناً لِتَبْتَغُوا عَرَض الَحياة الُدّنْيَاَ”
ميگويند اين آيه در باره عبدالله بن ابي نازل شده است و از ظواهر برميآيد كه عبدالله بن ابي در اين عمل زشت منحصر به فرد نبوده و نوعي كسب بوده است كه شخصي بردگان خود را به كار زنا وا دارد تا وجه آن را دريافت كند.
پس از فتح مكه عده زيادي از زنهاي مكه براي بيعت و اسلام آوردن به حضور پيغمبر رسيدند و آيه (13) سوره ممتحنه در شرط پذيرفتن اسلام آنان نازل شده است:
“يا اَيُّهَا النَّبيُّ اذا جاءَ كَ اْلمُومنِاتُ يُبايعْنَكَ عَلي اَنْ لا يُشرِكْنَ بالله شَيْئاً وَ لا يَسْرقْنَ وَ لا يزْنينَ وَ لاَ يَقْتُلْنَ اَوْلادهُنَّ وَ لا يأتينَ ببُهُتانٍ يِفْتَرينَهُ بَينَ اَيْديهنَّ وَ اَرْجُلهِنَّ وَ لا يعْصينَكَ في مَعْرُوفِ فَبا يَعْهُنَّ…
اين شرطها را كه براي پذيرفتن اسلام آنها عنوان شده جالب توجه است:
انبازي (شريكي) براي خدا نشاسند، دزدي نكنند، مرتكب زنا نشوند، اولاد خود را نكشند. كودك نامشروع خود را به ريش شوهر خود نبندند، تعاليم نيك تو را به كار بسته عادت ناپسند نوحهخواني، چاك زدن گريبان، بريدن موي و خراشيدن روي را رها كنند. در اين صورت اسلام آنها را بپذير.
ميگويند هنگام بيان اين شروط هند زن ابوسفيان و مادر معاويه در اين كه زنها زنا نكنند گفت:
“زنان شريف و آزاده هرگز گرد چنين كاري نميگردند” و عمر كه حاضر بود خنده سر داد.
يكي از عادات زشت كه تعاليم اسلامي آن را منع كرده است كشتن مولود دختر است كه در قرآن صريحاًآمده است “بأي ذنب قتلت” و اين از اين باب بود كه اعراب دختر را مايه ننگ دانسته خواهان پسر بودند و بدان مباهات ميكردند و از فرط ناداني هيچ نميانديشيدند كه اگر امر چنين ميشد و دختري به دنيا نميآمد نسل بشر منقرض ميشد. در آيههاي 58 و 59 سوره نخل اين خوي نكوهيده به خوبي توصيف شده است.
“وَ اذا بُشّرَ اَحَدُهُمْ بالانْثي ظَلَّ وَجْهُهُ مُسوَدّاً وَ هُوَ كَظيمُ يَتَواري مِنَ اْلقَومَ ماْ سُوءِ ما بُشّرِ بِهِ اَيُمْسِكُهُ عَلَي هُونٍ اَمْ يَدُسُّهُ فيِ اَلّتُرابِ”
هنگامي كه به يكي از آنان خبر ميدادند كه زنش دختري زاييده است از فرط خشم سياه ميشد، از شدت اندوه از كسان خود كناره ميگرفت تا دچار سرزنش و شماتت نشود. و در انديشه ميرفت كه آيا داشتن دختر را تحمل كند يا طفل معصوم را خاك كند”.
گولد زيهر معتقد است در هيچ يك از ادبيات ديني نظير اين وضوح و روشني آن هم نسبت به جزئيات حيات پيامبر اسلام ديده نميشود. اين تحليل و توصيفي كه از زندگاني خصوصي وي ضمن احاديث و سيرهها صورت گرفته است نسبت به هيچ يك از مؤسسين ديانات ديگر روي نداده است.
اين بيان ستايشآميز در يكي از فصول كتاب گرانقدر او “عقيده و شريعت در اسلام” به مناسبت رغبت روزافزون رسول اكرم به زن آمده و آن را حقيقتي تاريخي مينامد كه با اسناد موثق تكيه دارد.
راست است نوح و ابراهيم سرجاي خود، ما از زندگاني موسي و عيسي كه در گرد و غبار افسانههاي مبالغهآميز قومي و تعصبهاي نژادي و ديني ناپديد شدهاند چيزي نميدانيم ولي براي زندگاني محمد صدها آيه و حديث معتبر و سيرههايي نزديك به زمان رحلت او و هم چنين رواياتي كه هنوز تعصبها آن را مسخ و تباه نساخته است در دست داريم مهمتر از همه قرآن است كه از خلال آيات و شأن نزولي كه مفسران براي آنها بيان ميكنند بسي از وقايع و حوادث زمان به دست ميآيد چنان كه در همين موضوع مورد بحث آيات عديدهاي هست و جمله مفسران شأن نزول آيه 58 سوره نساء را خردهگيري جهودان بر رغبت رسول اكرم به زن و طعن آنان كه محمد جز زن گرفتن كاري ندارد دانستهاند.
“اَمْ يَحْسُدُنَ النّاسَ مااتيهُمُ اللهُ مِنْ فَضْله فَقضدْ آتيْنا الَ اِبْراهيَم الْكِتابَ وَ الِحكْمَةَ و اَتيْناهُمْ مُلْكاً عَظيماً”
(يعني) آنها (يهودان) بر فضل و عنايت پروردگار محمد رشك ميبرند (يعني بر مقام نبوت و كثرت زنان) و ميگويند اگر او پيغمبر بود اين قدر به زنان روي نمي آورد. ما به خاندان ابراهيم هم كتاب و حكمت عطا فرموديم و هم كشوري بزرگ”
معلوم است در اين آيه اشاره به داود است كه ميگويند 99 زن داشت و سليمان هزار زن آزاد و بنده در حرم نگاهداري ميكرد و اين امر از مرتبه پيامبري آنان نكاسته است.
البته خود اين مطالب مثل ساير افسانههاي ملوك بني اسرائيل آلوده به اغراق و مزين به افسانه است.
خردهگيران فرنگي اين رغبت مفرط به زن را شايسته مقام روحانيت مردي كه زهد و قناعت را توصيه ميكند ندانسته است و حتي آنان اندازه توجهي كه در شريعت اسلامي به اصلاح شئون و حقوق زن است ناشي از ميل شخصي به زن گفتهاند.
اگر قضيه را صرفاً با منطق عقلي و نه عاطفي بسنجيم، ارزش ايراد آنان كاهش ميگيرد. محمد بشر است و بشر از نقطههاي ضعف خالي نيست تمايل جنسي جزء غرايز آدميست و بيش و كم هنگامي كه ميتواند موضوع بحث قرار گيرد كه تأثيري در افكار و يا كردار يك شخص نسبت به ديگران داشته باشد. به عبارت روشنتر خصلت شخص هنگامي نكوهيده است كه زيان بخش به حال اجتماع باشد ورنه در زندگاني شخصي و خصوصي خوبي يا بدي و نقطه قوت يا ضعف نبايد مورد بحث و ملاحظه قرار گيرد.
از فكر سقراط بر آتن نور ميريخت و از آتن به تمام يونان و از يونان به جامعه انساني. اگر سقراط در زندگاني شخصي خود تمايل خاصي داشته باشد كه بر ديگران زياني وارد نكرده است نبايد موضوع بحث قرار گيرد.
در هيتلر غريزه جنسي يا نبود، يا سركش نبود، و از اين حيث ميتوان او را پاكيزه گفت ولي در عوض افكار شومي داشت كه دنيا را به خون و آتش افكند.
حضرت رسول خود رابشري ميخواند كه به بندگي خدا گردن نهاده و ميخواهد خود را از پليدي ستايش اصنام نجات دهد. تمايل او به زن و تعدد زوجات وي نه آسيبي به اصول دعوت او رسانيد و نه زياني به حقوق ديگران. بر اعمال و افكار مردان بزرگ اجتماع از اين زاويه بايد نگريست و آنها را از لحاظ مصلحت جامعه و خير انسانيت قضاوت كرد. از اين لحاظ سلب حق آزادي فكر و عقيده از ديگران و مخيّر ساختن آنان بين مسلمان شدن و جزيه دادن آن هم با خواري و زبوني بيشتر قابل بحث است.
از سوي ديگر مسلمانان نيز به گونهاي ديگر راه غلط رفته و براي تجليل از پيشواي بزرگ اسلام چيزهايي گفته و نوشتهاند كه مباين مصرحات قرآن و روايات مسلم صدراسلام است. حتي مرد فاضلي كه در عصر ماه در زندگاني حضرت محمد كتابي فراهم كرده و خواسته است(اين شخص محمد حسن هيكل از فضلا و سياسيون مصر است كه مدتي رئيس مجلس سناي آن جا بود كتابي به نام حيات محمد نوشته است كه توسط آقاي ابوالقاسم باينده به فارسي در آمده است.) با ديد روشن و متناسب افكار قرن بيستم قضيه را زير و بالا كند از اين خردهگيري اروپاييان برآشفته و طي فصلي در مقام دفاع از حضرت رسول برآمده و به كلي منكر تمايل آن حضرت به زن شده است از جمله مينويسد:
محمد 28 سال با خديجه به سر برد و هوس گرفتن زن ديگر نكرد… اين امر طبيعي است و جز اين نميتواند باشد. خديجه توانگر و متشخص، جوان فقير ولي جدي و درستكاري را كه در خدمتش بوده است به شوهري ميگزيند و داماد را به خانه ميآورد چون ذاتاً يا برحسب مقتضيات زندگي از هوس و عادات جلف جوانان قريش بركنار است خديجه پخته و جا افتاده از شوهر پانزده سال جوانتر از خود مراقبت و پرستاري ميكند. با ثروت خود موجبات رفاه او را فراهم ميسازد تا محنت دوران كودكي و طفيلي بودن در خانه عمو را فراموش كند.
اين نعمت و آسودگي خانه خديجه به وي مجال ميدهد تا به تعقيب انديشههاي ده دوازده ساله خود بپردازد، يقين است كه خديجه با تصورات و افكار پرهيزكارانه وي روي موافقت نشان داده است زيرا دختر عموي ورقة بن نوفل است و طبعاً تمايل به حنفيان دارد به همين دليل در مبدأ بعثت رؤياي او را صادقانه و نشانه وحي الهي ميداند و خود نخستين كسي است كه به محمد ايمان ميآورد.
از اينها گذشته خديجه مادر چهار دختر او زينب، رقيه، امكلثوم و فاطمه است(زينب زن ابوالعاص، خواهرزاده خديجه و رقيه و امكلثوم زن عتبه و عتيبه فرزندان ابولهب شدند. بعد از آغار دعوت اسلام ابولهب به فرزندان خود امر كرد دختران محمد را طلاق دهند و عثمان يكي از آنها را بعد از ديگري به زني گرفت و حضرت فاطمه زن عليبن ابيطالب است.).
با وجود اين اوضاع و احوال محمد چگونه ميتوانست با وجود خديجه زن ديگر بگيرد؟ به همين دليل پس از وفات خديجه بيدرنگ عايشه را خواستگاري كرد و چون عايشه هنوز خردسال بود و بيش از هفت سال نداشت سوده سكرانبن عمره را به زني گرفت.
محمد حسن هيكل در اين باب مطلبي مينويسد و گويي ميخواهد حضرت محمد را از رغبت به زن تبرئه كند. او ميگويد:
“سوده جمالي و مالي نداشت، ازدواج با وي نوعي اقدام به امرخير و نوازش زن بيسرپرست يكي از مهاجران حبشه بوده است.
آيا بهتر نبود بنويسد براي خانهداري و سرپرستي از چهار دختر جوان خود زن جا افتادهاي چون سوده مناسب بود؟ ولي در اين صورت ممكن است به وي اعتراض شود كه محمد نخست به عايشه روي آورد و چون او طفل بود و ازدواج آن دو به دو سال بعد موكول شده بود سوده را گرفت، زيرا نميتوانست بدون زن زندگي كند و اين هم عيب نيست. يك علت ديگر اين بود كه زن ديگري در دسترس ازدواج نبود. زيرا قريش به محمد زن نميدادند و شايد ميان مسلمانان آن تاريخ دختري و زني مناسب ازدواج محمد وجود نداشته از اين رو به سوده اكتفا كرد.
آن هم تا مدت كمي پس از فوت خديجه كه در مكه به سر برد، اما پس از هجرت به مدينه مخصوصاً پس از حصول امكانات اين رغبت مفرط رسول اكرم به زن خوب ديده ميشود و قابل انكار نيست كافي است به تعداد زنان وي نظري اجمالي و فهرستوار بيفكنيم.
1-حضرت خديجه دختر خويلد، بانوي متشخص و متمكني كه سومين شوهر او حضرت محمد بود و از محمد چهار دختر و دو پسر به نام قاسم و طاهر كه زنده نماندند، زاييد.
2-سوده دختر زمعه و بيوه سكران بن عمرو، كه از مسلمانان مهاجر به حبشه بود و هم آن جا وفات كرد و به عقيده محمد حسن هيكل پيغمبر سوده را از راه ترحم و براي اين كه بيوه مسلماني تك و تنها نباشد گرفت.
3-عايشه دختر ابوبكر صديق كه در هفت سالگي نامزد شد و در نه سالگي با تفاوت بيش از چهل سال سن به زوجيت پيغمبر درآمد و هنگام رحلت حضرت شانزده يا هفده ساله داشت و بيش از زنان ديگر مورد علاقه بود. عايشه از جمله حفظه (حافظين) قرآن و از منابع مهم حديث و سنت به شمار ميرود و پس از قتل عثمان ضدخلافت عليبن ابيطالب قيام كرد و جنگ جمل را به راه انداخت.
4-امّ سلمه. (دختر بني اميه)
5-حفصه دختر عمربن الخطاب است كه پس از بيوهگي به حرمسراي پيغمبر ملحق شد و ميتوان اين ازدواج را از ازدواجهاي سياسي و مصلحتي به شمار آورد.
6-زينب دختر جحش (او قبلاً) زن زيدبن الحارثه پسر خوانده پيغمبر بود، كه ميتوان ازدواج پيغمبر را با وي جزء داستانهاي عشقي پيغمبر درآورد و منظومه زيد و زينب در باره آن سروده شده است، و از حيث لطف و عنايت و محبتي كه حضرت رسول نسبت به وي داشت او را رقيب عايشه دانست.
7-جويريه دختر حارثبن ابو ضرار رئيس قبيله بني مصطلق و زن مسافعبن صفوان كه زن با فضل و كمالي بود و در سال ششم هجري جزو غنايم و اسراي بنيمصطلق نصيب يكي از مسلمانها شد. مالك او را از فديه ميخواست كه به نظر جويريه گزاف ميآمد و از اداء آن عاجز بود از اين رو به در خانه پيغمبر رفت كه شفاعت فرموده مبلغ فديه را پايين آورد. عايشه ميگويد: جويريه زيبا و جذاب بود. هر كس او را ميديد شيفته او ميشد. هنگامي كه او را بر در حجره خويش يافتم احساس ناراحتي كردم زيرا يقين داشتم چشم پيغمبر كه به او افتد مفتون وي ميشود. همين طور هم شد. پس از رسيدن به حضور پيغمبر و بيان حاجت خود حضرت فرمود من كار بهتري برايت انجام ميدهم. فديه تو را خودم خواهم داد و تو را به زني ميگيرم. جويريه شادمانه پذيرفت و پس از اين كه پيغمبر با وي همخوابه شد بسياري از اسيران بني مصطلق به ملاحظه اين كه پيغمبر داماد آنها شده است از طرف مسلمانان آزاد شدند گمان نميكنم هيچ زني براي كسانش اين قدر حامل خير و بركت شده باشد.
8-ام حبيبه خواهر ابوسفيان (دختر ابوسفيان درست است وي خواهر معاويه اولين خليفه اموي بود) و بيوه عبداللهبن جحش كه در حبشه مرده بود.
9-صفيه دختر حيّبن اخطب (يهودي) و زن كنانهبن ربيع كه از رؤساء خيبر بود. پيغمبر از ميان اسيران صفيه را انتخاب كرد و در شب همان روزي كه از خيبر به مدينه مراجعت ميفرمود با وي هم خوابه شد.
10-ميمونه دختر حارثالهلاليه خواهر زن ابوسفيان و عباسبن عبدالمطلب و خالد خالدبن وليد. ميگويند پس از اين وصلت خالد اسلام آورد و به اردوگاه مسلمين آمد و پيغمبر به او چند اسب داد.
11-فاطمه دختر سريح.
12-هند دختر يزيد.
13-اسماء دختر سياء.
14-زينب دختر يزيد.
15-هبله دختر قيس و خواهر اشعث.
16-اسماء دختر نعمان.
17-فاطمه دختر ضحاك.
18-ماريه قبطيه كه از مصر براي حضرت هديه فرستاده بودند و ابراهيم كه در دوران طفوليت در گذشته از او متولد شده است.
19-ريحانه كه مانند ماريه قبطيه برده و مشمول اصطلاح قرآني “ما ملكت ايمانكم” بوده است و همخوابگي با آنها هيچ گونه مراسم و تشريفاتي را ايجاب نميكرده است. ريحانه جزء اسراي بني قريظه و سهم پيغمبر بود اما نه اسلام آورد و نه حاضر شد زن عقدي محمد گردد و ترجيح داد به حال بردگي در خانه وي بماند.
20-امّ شريك دوسيه، و او يكي از چهار زني است كه خويشتن را به پيغمبر بخشيده بودند. چه غير از زنان عقدي كه ازدواج با آنان مستلزم تشريفاتي چون مهر، حضور گواه و رضايت ولي است و غير از بردگان كه در صورت داشتن شوهر كافر يا مشرك بر مسلمانان حلال هستند. در حرمسراي پيغمبر طبقه ديگري نيز از زنان وجود داشت و آنان زناني بودند كه خويشتن را به پيغمبر هبه (بخشيدن) ميكردند. او نيز خود را به پيغمبر هبه كرده بود. (سه {زن} ديگر ميمونه، زينب و خولهاند).
هبه كردن خويشتن به پيغمبر، عايشه را آشفته ساخت زيرا امشريك زيبا بود و حضرت بيدرنگ اين تقديمي را پذيرفته بود. ميگويند از فرط غيظ و رشك گفته است نميدانم زني كه خويشتن را به مردي تقديم كند چه ارزشي دارد؟ و از اين رو قسمت اخير آيه 50 سوره احزاب نازل شد كه تأييد و تصويب عمل ام شريك و قبول پيغمبر است از طرف حضرت حق. قسمت اخير آيه 50 چنين است:
“وَ اِمرَأةً مُؤْمِنَةً اِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها للنبّيَّ اِنْ اَرادَ النّبي اَنْ يَسَتَنِكحها خالِصةَ لَكَ مِنْ دوُنِ الُمومِنينَ”
هر گاه زني مؤمنه خويشتن را به پيغمبر (ببخشد، پيغمبر) اگر بخواهد ميتواند او را به نكاح خود درآورد و اين امتياز مخصوص پيغمبر است نه مؤمنين.
عايشه چون چنين ديد گستاخانه به حضرت گفت:“اني اري ربك يسارع في هواك”
يعني ميبينم خدايت به انجام خواهشهاي نفساني تو ميشتابد”
در روايت معتبر ديگر به نقل شيخين از عايشه مشاجره ميان پيغمبر و عايشه به صورت ديگر آمده است.
بنابر اين روايت هنگامي كه آيه 50 نازل شد و عايشه از آن آگاه گرديد و تازه قضيه امشريك روي داده بود از فرط غيظ گفت: زنهايي كه خويشتن را به مردي عرضه ميكنند چه ارزشي دارند؟ آن وقت براي تنبيه او آيه 51 سوره احزاب نازل شد و پس از اين آيه 51 بود كه عايشه آن جمله گستاخانه را گفته است كه:
“خدايت خوب به انجام آرزوهايت ميشتابد”.
آيه 50 سوره احزاب كه تكليف پيغمبر را عموماً در باره زنان معين ميكند چنين است:
“يا اَيُّهاَ النَّبيُّ اناّ اَحْللنْالَكَ اَزْواجَكَ اِللاتي آتَيْتَ اُجُورهُنَّ وَ ما ملَكَتْ يَمينُكَ ممّا اّفاء اللهُ عَلَيْكَ وَ بِناتِ عَمّكَ وَ بنَاتِ عّماتكَ وَ بَناتِ خالكَ وَ بَناتَ خالاتِكَ اِلاّتي هاجَرْنَ مَعَكَ وً امْرأة مؤمنَةً اِنْ وَهَيَتْ نَفْسها للنَّبِيّ اِنْ اَرادَ النبيّ اَنْ يَسْتَنُكحها خالصةً لَكَ منْ دَوُن المُؤمِنينَ قَدْ عَلمْناَ ما فَرَضْنا عَلَيْهمْ في اَزْواجِهِمْ وَ ما مَلَكَتْ اَيْمانُهُمْ لِكيْلاَ يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجُ وَ كانَ اللهُ غَفُوراً رَحيماً.
(يعني) اي پيغمبر، ما بر تو حلال كرديم زناني را كه مزد آنها را پرداختهاي هم چنين جاريههايي كه از غنيمت به دست آوردهاي و دختران عمو، دختران عمه، دختران دايي و دختران خالهها كه با تو مهاجرت كردهاند، هم چنين زن مؤمنهاي كه خويشتن را به پيغمبر بخشيده است. ميتواني او را به عقد خود درآوري و اين امتياز از آن توست، مربوط به ساير مؤمنين كه تكليفشان را معين كردهايم. يعني حق داشتن چهار زن و همبستري با جواري خود نيست، اين حكم براي اين است كه بر تو حرجي نباشد. (از حيث زن در مضيقه نباشي) و خداوند رحيم و بخشنده است”.
اعتراض عايشه به قسمت اخير اين آيه است و براي تأديب وي آيه 51 سوره احزاب نازل شد كه حدود اختيارات پيغمبر را در باره زنان خود معين ميكند، بلكه آزادي مطلق به وي ميدهد و زنان وي را از هر گونه ادعا و تقاضايي محروم ميكند. آيه 51 سوره احزاب چنين است:
“تُرْجيِِ مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤي اِليْكَ مَنْ تَشاءُ وَ مَن ابْتَغَيْتَ ممَّنْ عَزَلْتَ فَلا جِنُاحَ عَلَيْكَ ذلكَ اَدْني اَنْ تَقَرّ اَعْيُنُهِنَّ وَ لا َيحْزَنّ وَ يَرْضيْنَ بِما آتيْهُنّ كُلُهُنّ وَ اللهُ يَعْلَمُ ما في قُلُوبِكمْ وَ كانَ اللهُ عَليماً حَليماً”.
كه خلاصه چنين معني ميدهد:
“لازم نيست در هم بستر شدن با زنهاي خود نوبت را مراعات كني. هر كدام را خواستي نزد خود بخوان و هر يك را خواستي كنار بگذار، بر تو ايرادي نيست آزادي و اختيار مطلق در ترك آنها داري و براي آنها نيز اين ترتيب بهتر است. خداوند به حقيقت آرزوهاي شما واقف است”.
در كشاف شأن نزول آيه چنين بيان شده است كه زنان پيغمبر با يكديگر رقابت ميكردند و از پيغمبر نفقه بيشتري مطالبه ميكردند(اين قضيه بعد از قتل عام بنيقريظه بوده است كه غنايم فراواني به دست مسلمين افتاد و طبعاً خمس غنايم به حضرت رسول تعلق داشت و اين امر زنان پيغمبر را به مطالبه نفقه بيشتري برانگيخت.) بنابر روايت عايشه حضرت يك ماه معاشرت با آنها را ترك كرد و اين آيه نازل شد و دست پيغمبر را در رفتار با زنانش باز گذاشت. زنها نگران شدند و به حضرت رسول گفتند از وجود خود و مال خود هر قدر كه ميخواهي به ما بده، يعني اختيار مطلق با توست و به دلخواه خود رفتار كن.
زمخشري به طور تفصيل آيه 51 را شرح ميدهد كه خلاصه آن چنين است:
پيغمبر در روي آوردن به هر يك از زنان خود و روي گردانيدن از هر يك از آنها مختار است و در طلاق و ترك آنها آزاد است و اضافه ميكند: پيغمبر در ازدواج با هر يك از زنان امتش مختار و آزاد است و از حضرت حسنبن علي نقل ميكنند كه اگر پيغمبر از زني خواستگاري ميكرد ديگر كسي حق نداشت به آن زن روي آورد مگر اين كه پيغمبر صرف نظر ميكرد.
باز زمخشري در اين باب ميگويد: در آن تاريخ پيغمبر 9 زن داشت كه نسبت به پنج تن از آنها به مفاد “ترجي من تشأ” رعايت نوبت نكرده و سهم را به تأخير ميانداخت و آنها عبارت بودند از سوده، جويريه، صفيه، ميمونه و ام حبيبه و چهار نفري كه مورد لطف بودند و منظماً آنها را به سوي خود ميخواند عبارت بودند از عايشه، حفصه، امسلمه و زينب.
باز عايشه در اين باب ميگويد كمتر روزي بود كه پيغمبر به همه ما سر نزند ولي مباشرت مخصوص كسي بود كه نوبت او بود و آن شب را نزد او به سر ميبرد و چون سوده دختر زمعه ميترسيد پيغمبر او را طلاق دهد به حضرت گفت نوبت مرا رعايت مكن من توقع همبستري با تو را ندارم و شب خود را به عايشه ميدهم ولي مرا طلاق مده زيرا ميخواهم روز حشر جزء زنان تو محسوب بشوم.
نكته مهم قسمت آخر آيه 51 احزاب است كه با آن كه همه اختيارات و آزادي عمل به پيغمبر تفويض شده است و زنان وي هيچ گونه تقاضا و حق بازخواستي ندارند و هر گونه توقع آنها انحراف از امر و اراده خداوند فرض شده است در آخر آيه ميفرمايد ذلك ادني…الخ اين ترتيب براي آنها نيز بهتر است زيرا رقابت از ميان آنها برميخيزد و پيوسته خشنود و راضي خواهند بود.
شايد براي مستهلك كردن اثر اين ضربهاي كه بر شخصيت زنها وارد شده و براي آرام ساختن جريحهاي كه به عزت نفس آنها رسيده است آيه 52 نازل گرديد چه در حقيقت آن را ميتوان نوعي تلطف و تسليت و ايجاد خشنودي شمرد.
“لايَحلُّ لَكَ اِلِنَّساءُ مِنْ بَعْدُ وَلا اَنْ تَبَدَّلَ بهنّ مِنْ اَزْواج وَ لَو اَعْجَبكَ حُسْنُهُنَّ الاّ ما مَلَكتْ يَمَينُكَ و كانَ اللهُ عَلي كُلّشَئ رقَيباً.
(يعني) از اين پس زنها بر تو حلال نيستند (اجازه نداري به زنان ديگر توجه كني) هم چنين ديگر حق نداري به جاي اينها به زنان ديگر روي آوري هر چند زيبائيشان تو را خيره و مفتون كند مگر بردگان كه (خواه به خريداري، خواه به اسارت) از آن تو شده باشند”.
در همين باب باز جاي حرف هست زيرا حديثي از عايشه وجود دارد كه تمام محدثين به صحت آن رأي دادهاند و آن اين است كه حضرت پيغمبر وفات نكرد مگر اين كه تمام زنها بر وي حلال بود.
زمخشري معتقد است اين حديث دليل بر آن است كه آيه 52 سوره احزاب از راه سنت و يا به دليل آيه “احلنا لك النساء” كه قبل از آن نازل شده نسخ شده است. در حالي كه آيه بعدي بايستي ناسخ باشد ولي در اين جا ناسخ آيه قبلي است و اين قسمت اخير، رأي سيوطي است در “اتقان”.
از مجموعه آيات متعدد سوره احزاب اين نتيجه شگفتانگيز به دست ميآيد كه دايره امتيازات پيغمبر در باب زن وسيع است:
بيش از چهار زن ميتواند داشته باشد، اقربايي كه مهاجرت كردهاند بر وي حلال هستند، هر زن مؤمنهاي كه خويشتن را بدو عرضه كند بدون مهر و شهود ميتواند به همخوابگي با خود بپذيرد، از رعايت عدالت و شناختن حق تساوي ميان زنان خود معاف است، نوبت هر يك از آنها را ميتواند به تأخير اندازد و حتي وي را ترك كند. هر زني را خواست و خواستگاري كرد بر ساير مؤمنان حرام است، پس از مرگ او كسي حق ندارد با يكي از زنان او ازدواج كند (آيات 53 و 55 سوره احزاب) و از همه اينها گذشته زنان پيغمبر حق تقاضاي نفقه بيشتر ندارند، در مقابل اين امتيازات و اختيارات و آزادي عمل رسولالله.
زنانش تكليف و محدويتهايي دارند“ آنها مثل ساير زنان نيستند، نميبايست بر مردم ظاهر شوند و بايد از پشت پرده با مردان سخن گويند، از زينتهاي متداول دوران جاهليت چشم بپوشند، به نفقهاي كه به آنها داده ميشود قانع باشند و از عدم مراعات نوبه خود دلتنگ نشوند. در آخر آيه 53 سوره احزاب صريحاً ميفرمايد:
“وَ ما كانَ لَكُمْ اَنْ تُؤذوُا رَسُولَ اللهِ وَ لا اَنْ تَنكِحُوا اَزْواجَهُ مِنْ بَعْدهٍ اَبَداً” روا نيست بر شما كه پيغمبر را آزار دهيد و پس از او با يكي از همسران وي ازدواج كنيد. در تلمود عين اين حكم راجع به زنان شاهان يهود آمده است.
ابن عباس ميگويد:“ شخصي پيش يكي از همسران حضرت آمد و حضرت به وي فرمود از اين پس نبايد چنين كاري از تو سرزند، مرد گفت اين زن دختر عموي من است نه از من عملي ناروا سرزد و نه از وي.
پيغمبر فرمود اين را ميدانم ولي كسي از خداوند غيورتر و از من غيورتر نيست. مرد دمغ شد و از آن جا رفت و قرقركنان ميگفت مرا از سخن گفتن با دختر عمويم منع ميكند. پس از مرگش با وي ازدواج خواهم كرد” و آيه 53 سوره احزاب بدين مناسبت نازل شده است.
چيزي كه بايد در اين باب افزود اين است كه هيچ وقت تمامي اين بيست زن در حرمسراي پيغمبر نبودهاند و دو نفر از آنها ظاهراً و اسماً جزء ازواج نبي آمدهاند و پيغمبر با آنها همبستر نشده است. بعضياز آنها چون حضرت خديجه و زينب دختر خزيمه و ريحانه درگذشتند، به طوري كه هنگام رحلت نه زن بيشتر در خانه او نبود و ميان آنها نيز دو دستگي و رقابت بود.
در يك سمت عايشه، حفصه، سوده و صفيه قرار داشتند و در سوي ديگر زينب بنت جحش و امسلمه و ديگر زوجات.
پارهاي از زوجات پيغمبر در تاريخ و ادب اسلامي ماجرايي دارند از آن جمله است حديث افك يعني اتهام عايشه با صفوان بنالمعطل.
در سال سوم هجري پس از غزوه بنيمصطلق ما بين نوكر عمر و يكي از مردمان خزرج نزاعي در گرفت عبدالله بن ابي كه از منافقان معروف مدينه بود و در تاريخ صدر اسلام عنوان خاصي دارد از اين قضيه برآشفت و به كسان خود گفت:
“اين بلايي است كه خودِ ما بر سر خودمان آورديم، يعني قبول كردن هجرت و پذيرفتن مهاجران قريش را و اين مَثل در باره ما صادق است كه وقتي سگ خود را سير كردي به خودت حمله ميكند. برگرديم به يثرب تا با اكثريت عزيزان، اقليت خوار را بيرون بريزيم”.
اين سخن به گوش حضرت محمد رسيد و در مراجعت به مدينه شتاب كرد تا عبدالهبن ابي را از تحريك و دسيسه باز دارد. اين راهپيمايي متواصل بود و حضرت در منازل ميان راه حتي به منظور استراحت كمتر توقف ميكرد.
در اين سفر عايشه كه به حكم قرعه همراه پيغمبر بود. در اثناي مراجعت و به هنگام توقف مختصري در يكي از منازل براي قضاي حاجت بيرون رفت و ضمناً چيزي را گم كرد كه جستجوي آن وي را از كاروان عقب انداخت و شتري كه هودج وي را حمل ميكرد با ساير شتران به راه افتاده بود.
عايشه در صحرا تنها ماند تا صفوان بن المعطل كه در مؤخره قافله حركت ميكرد به اين منظور كه هر گاه از كسي چيزي افتاده باشد بيابد و بياورد به وي رسيد و بر شتر خود سوارش كرده به مدينه آورد و اين امري نبود كه مخفي بماند مخصوصاً كه حمينه خواهر زينب بنت جحش از اين موضوع مطلع شد و با رقابتي كه ميان عايشه و زينب بود موضوعي براي جرح عايشه به دست آورد و او را به رابطه با صفوان متهم كرد.
حسانبن ثابت شاعر معروف و مسطح بن اثاثه با وي هم زبان شدند. عبداللهبن ابي كه نفاق و كينهتوزي وي با پيغمبر مسلم بود نيز بيكار ننشست و خبر را در شهر منتشر ساخت.
ظاهراً اوضاع و احوال چندان مساعد برائت و بيگناهي عايشه نبود. زني به زيبايي و جواني عايشه درست پس از رفتن به همين غزوه (شبيخون) رقيبي چون زينب بنت جحش پيدا كرده است كه شوهر بزرگوارش آيات عديده براي دست يافتن بدو نازل كرده است. و در همين غزوه و پس از پيروزي بر بني مصطلق جويريه دختر حارثبن ابو ضرار و زن مسافع بنصفوان را بدان طرزي كه اشاره شد با دادن چهار صد درهم از مالك او خريده و به همسري خود در آورده است به عبارت واضحتر حضرت دو هووي زيبا در اندك مدتي بر سر او آورده است. پس طبعاً ممكن است روح لطيف زنانه او جريحهدار شده و از راه انتقامجويي چنين انحرافي از وي سر زده باشد يا لااقل چنين صحنهاي براي تنبيه و مجازات شوهر خود درست كرده باشد. زيرا چگونه ممكن است كارواني كوچ كند و هودج عايشه را بر شتر بگذراند و متوجه نشوند كه هودج خالياست؟
چرا خود محمد با آن همه علاقهاي كه به او داشت قبل از رحيل از حال او استفسار نكردهاست؟ چگونه ممكن است صدها مجاهد به حركت آمده باشند و عايشه خبردار نشده باشد و خود را به كاروان نرسانده و آن قدر در بيابان مانده باشد تا صفوان بدو برسد؟ در صورتي كه صفوان هر قدر هم در مؤخره كاروان حركت كند بايستي هنگام استراحت و اتراق به كاروان رسيده باشد و چندان منطبق با واقعيت نيست كه مدتها پس از حركت كاروان به محل كاروان رسيده عايشه را تك و تنها ديده باشد.
همه اين ظواهر،عقب ماندن عايشه را يك امر عمدي و يك تباني با صفوان نشان ميدهد.
همان بامدادي كه صفوان عايشه را در ترك داشت و وارد مدينه شد اين بدگماني و بدزباني جان گرفت و در اندك مدتي در شهر پيچيد. چگونه ممكن است خبري بدين اهميت در شهري به كوچكي مدينه كه در آن كوچكترين مطلب در اندك زماني منتشر ميشود پس از بيست روز به گوش عايشه برسد و آن وقت ناخوش شود و يا بيماري را بهانه كند تا به خانه پدر رود؟ پس طبعاً ميتوان فرض كرد كه از همان روزهاي اول با خبر شده باشد ولي پس از رسيدن خبر به گوش پيغمبر و ظهور آثار سردي و بي اعتنايي، ناخوشي را بهانه كرده و به خانه پدر رفته باشد.
با تمام اين ظواهر و قراين نامساعد هيچ بعيد نيست، بلكه ميتوان مدعي شد كه عايشه بيگناه بوده و تمام اين رويدادها صحنه سازي كودكانه و زنانهاي باشد، مخصوصاً كه صفوان به نفرت از زن معروف بوده معذلك بدگويي و بد زباني مردم كه خواه ناخواه به گوش پيغمبر رسيده بود سخت او را ناراحت كرد به حدي كه در اين باب با دو نفر از محرمان خود عليبن ابيطالب و اسامهبن زيد مشورت كرد.
اسامه به طور قطع گفت عايشه از اين اتهامات منزه است و دختر ابوبكر صديق از اين گونه آلودگيها پاك است. اما عليبن ابي طالب گفت زن براي شما قحط نيست علاوه بر اين ممكن است از كنيز عايشه تحقيق كرد و حتي علي آن كنيزك بدبخت را زد تا راست بگويد و او هم چون چيزي نميدانست به برائت عايشه سوگند خورد و با وجود همه اينها شك و ترديد و ناراحتي پيغمبر تسكين نيافت ناچار به خانه ابوبكر رفت و با عايشه مواجه شده طبعاً در آن جا صحنهايي از گريه و انكار رخ مينمايد زيرا همان جا حالت وحي به پيغمبر دست ميدهد و او را ميپوشانند و متكايي چرمي زير سرش ميگذارند تا پس از مدتي كه غرق عرق از زير كِساء (عبا، گليم كه آن را پوشند) بيرون ميآيد و سوره نور نازل ميشود. در اين سوره آيات متعددي راجع به حد مجازات زنا و حد تهمت زدن و حديث افك و تبرئه عايشه آمده است.
زمخشري معتقد است كه هيچ موضوعي در قرآن به اين شدت تعقيب نشده است و بهترين شاهد آن آيه 23 است:
“انَّ الّذينَ يَرْموُنَ الْمُحصناتِ اْلغافِلات اْلمُؤمناتِ لُعنُوا في الدُّنيا وَالاخَرة و لَهثمْ عَذابُ عَظيمُ”
كساني كه زنان عفيف و مؤمنه را تهمت ميزنند در اين دنيا مطعون (سرزنش شده- Mat;ün) و در آن دنيا دچار عذاب ميشوند”.
در پايان ماجرا آن سه نفر را كه در بهتان شركت داشتند حد زدند، يعني قانون عطف بماسبق شده است زيرا قبل از اين قضيه براي تمت زدن حدّي معين نشده بود.
داستان زينب:
داستان ازدواج حضرت محمد با زينب در سيرهها و روايات و حتي آيات قرآني طنيني دارد آهنگدار و ازدواجي است كه ميتوان آن را ازدواج عشقي ناميد.
زينب زن زيدبن حارثه است. زيد را حضرت خديجه در جواني خريده و به محمد بخشيده بود. حضرت نيز او را آزاد كرد و مطابق رسم عرب به فرزندي پذيرفت. فرزند خوانده در سنن جاهليت حكم فرزند داشته و تمام احكام پدر فرزندي چون ارث و حرمت ازدواج با زن وي در مورد او جاري بوده است. مسلمانان نيز تا هنگام نازل شدن آيات 4-8 سوره احزاب بدان عمل ميكردند. عبداللهبن عمر ميگويد:
“ما اطرافيان پيغمبر، زيد را زيدبن محمد ميگفتيم چه او علاوه بر عنوان پسر خواندگي از ياران صديق و فداكار محمد محسوب ميشد”.
زينب دختر اميمه بنت عبدالمطلب يعني دختر عمه پيغمبر بود و خود پيغمبر او را براي زيدبن حارثه خواستگاري كرد و چون زيد بنده آزاد شده بود، زينب و برادرش عبدالله از قبول خواستگاري اكراه داشتند ولي آيه نازل شد:
“وَ ماكانَ لمُؤمن وَ لا مُؤمنَه اذا قَضَي اللهُ وَ رَسُولَهُ اَمْراً اَنْ يَكُونَ لَهُمُ الَخيَرةُ منْ اَمْرهمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللهَ وَ رَسُولهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبيناَ”
گاهي كه خدا و رسولش امري اراده كردند ديگر براي مرد مؤمن و زن مؤمنه اختيار نمانده و جز اطاعت تكليفي ندارند ورنه گمراه شدهاند”.
پس از اين آيه زينب و عبدالله به درخواست پيغمبر گردن نهادند و زينب را براي زيد عقد كردند. داستان عشق حضرت محمد پس از اين واقعه آغاز ميشود ولي در كيفيت بروز و ظهور آن قدري نوسان و اختلاف هست. از تفسير جلالين چنين برميآيد كه همان دم پس از انجام عقد نكاح زيد با زينب، تغيير حالتي در حضرت پديد آمده است.
“ثم وقع بصره عليها بعد حسين فوقع في نفسه حبها. يعني پس از آن، يا پس از اندكي، چشمش بر زينب افتاد و مهر زينب در قلبش دميد”. زمخشري در تفسير آيه 37 سوره احزاب مينويسد:
“حضرت رسول پس از انجام نكاح چشمش به زينب افتاد و چنان از وي خوشش آمد كه بياختيار گفت “سبحانالله مقلب القلوب”.
زيرا پيغمبر سابقاً زينب را ديده بود و از او خوشش نيامده بود ورنه از او خواستگاري ميكرد. زينب اين جمله پيغمبر را شنيد و به زيد گفت و او به فراست دريافت كه خداوند در قلب او بيميلي نسبت به زينب انداخت و نزد پيغمبر شتافت و عرض كرد ميخواهم از زنم جدا شوم. پيغمبر فرمود چه اتفاقي افتاده آيا شبههاي از او داري؟ عرض كرد: ابداً جز نيكي از او نديدهام ولي او خود را برتر و شريفتر از من ميداند و اين امر ناراحتم كرده. بدين مناسبت جمله “اَمْسِكَ زوجك واتق الله (يعني) زن خود را براي خود نگاهدار و پرهيزكار باش”. آمده است. آيه 37 سوره احزاب پر معني و زيباست و صراحت قول و صداقت روح پيغمبر را نشان ميدهد:
“وَ اذْ تَقُولُ للّذي انْعمَ اللهُ عَلَيْة وَ اَنْعَمْتَ عَلَيْه اَمْسكْ عَلَيك زَوْجَكَ وَاتّق اِللهَ وَ تُخْفيِ في نَفْسكَ مااللهُ مُبْديه وَ تَخْشيِ الّناسَ والله اَحَقُّ اَن تَخْشيهُ فَلَماَّ قِضيِ زّيدُ منْها وَ طَراً زَوّجْنا كَها لكَيْ لايكُونَ عَلَي الْمُؤمنينَ حَرَجُ في اَزواج اَدْعيائهم اذا قَضوْا مِنْهُنَّ و طَراً وَ كانَ اَمْرُ اللهَ مَفْعُولاً.
هنگامي كه به شخصي كه خداوند بدو عنايت فرموده و تو به او عنايت كردي (مقصود زيد است كه خدا او را هدايت كرده و پيغمبر او را آزاد فرموده است) ميگويي زن خود را براي خود نگاه دار و از خدا بپرهيز، در ضمير و باطن خود از ترس مردم امري را مخفي ميكني كه خداوند آن را فاش خواهد ساخت در صورتي كه بايد از خدا بترسي نه از مردم. چون زيد حاجت خود را انجام داد ما او را (زينب را) به زوجيت تو درآورديم تا براي مؤمنان ديگر هم محظوري نباشد كه با زن پسر خوانده خود ازدواج كنند.
آيه خيلي روشن است و نيازي به تفسير ندارد. پيغمبر از زينب خوشش ميآمد ولي وقتي كه زيد به حضورش رسيده اجازه ميخواهد او را طلاق دهد به وي ميفرمايد طلاقش مده و براي خود نگاهدار. با اين بيان روي خواهش دروني خود پا گذاشته به زيد پند ميدهد كه زن خود را نگاه دارد. اما خداوند به او ميگويد تو از ترس زبان بدگويان ميل باطني خود را كه طلاق زينب از زيد باشد ظاهر نساختي در صورتي كه تو فقط بايد از خدا بترسي. چون زيد حاجت خود را انجام داد، او را به زني به تو ميدهم تا بر مؤمنان قيد و بندي در ازدواج با زن پسر خواندهشان نباشد.
تغيير حالت و شيفتگي پيغمبر پس از انجام عقد ممكن است، ولي آمدن زيد به خدمت حضرت و اجازه طلاق خواستن و دليل طلاق را بدرفتاري زينب توجيه كردن مستلزم آن است كه مدتي هر چند كم زيد و زينب زندگي زناشويي مشترك داشته باشند. در اين صورت بايد تفسير زمخشري را چنين تصوير كرد كه جمله “سبحان الله مقلب القلوب” بيدرنگ پس از انجام عقد و افتادن چشم پيغمبر بر زينب گفته شده باشد و شنيدن اين جمله از دهان پيغمبر و شايد مشاهده بارقهاي در ديدگان محمد وي را از حقيقت ميل و رغبت آن حضرت آگاه كرده، و همان امر، هوس دست يافتن بر محمد و زن مقتدرترين و متشخصترين مردان قريش شدن را در قلب او بر افروخته باشد. به همين دليل و به بهانه اين كه از روز نخست مايل به اين وصلت نبوده است بناي بدرفتاري با زيد را گذاشته و برتري نسبت خود را به رخ او كشيده است و زيد پس از آگاهي از اين امر از راه خلوص و ارادت به مولا و آزاد كننده خود در مقام طلاق زينب برآمده و با وجود تأكيد پيغمبر كه زن خود را نگاه دار او را طلاق داده است.
در تفسير كمبريج
گويا اين تفسير در قرن ششم نگاشته شده است. نصف اول يعني از سوره بقره تا سوره مريم در دست نيست و اين نصف دوم نسخه منحصر به فردي است در كتابخانه كمبريج. ولي تفسير معتبري با فارسي رسا و روشن به نظر ميرسد.
كه نويسنده آن معلوم نيست و اخيراً از طرف بنياد فرهنگ از سوره مريم تا آخر قرآن در دو جلد به چاپ رسيده است. قضيه تغيير حالت پيغمبر و عشق به زينب به گونهاي ديگر آمده است:
“روزي رسول صلوات الله علي به خانه زينب آمد و زيد را ميجسته. زينب را ديد ايستاده در سماخچه (=ساماكچه، سماچه يعني پستانبند، سينهبند. احتمالاً زينب عريان و تنها سينهبند به سينه داشته است) داروي بوي خوش ميكوفت. خوشش آمد و در دلش افتاد اگر او زن او بودي. چون زينب رسول را بديد دست بر روي نهاد. (پيغمبر) گفت لبساقه و حسناً (يعني) هم شكريني و هم زيبايي. اي زينب سبحان الله مقلب القلوب.
(مفسرين و مورخين اسلامي اين قضيه را به شكل ديگري هم نقل كردهاند . مثلاً مينويسند كه روزي رسول الله سرزده وارد خانه زيد پسرخوانده خود شد و ديد زينب در حال حمام كردن است چشمان معصوم رسولالله به بدن عريان زينب افتاد و بياختيار بر زبان راند “فتبارك الله احسن من الخالقين”)
دوبار اين را بگفت و بازگشت. چون زيد بيامد هر چه رفته بود پيش او بگفت و گفت پيش تو نتواني مرا داشت برو دستوري خواه تا مرا طلاق دهي. و زيد زينب را دشمن گرفت چنان كه پيش روي او نتوانست ديد.
پس از انجام امر طلاق حضرت خود زيد را مأمور كرد و گفت برو (به) زينب بگوي كه خداوند تعالي او را به زني به من داده است. زيد بر در زينب آمد در را بكوفت. زينب گفت كيست، گفت زيد است. زينب گفت چه خواهد زيد از من كه مرا طلاق داده است. گفت پيغام رسول الله آوردهام. زينب گفت مرحبا رسولالله، در بازكرده زيد درآمد و او ميگريست. زيد گفت مبادا چشم تو گريان، نيك زني بودي فرمانبردار. خداي تعالي تو را به از من شويي داد. گفت لا ابالك؟ كيست آن شوي؟ جواب داد زيد كه رسول خداي. زينب در سجده افتاد.
اين روايت با روايات ديگر نيز كاملاً منطبق است كه زيد ميگويد:
“به سراي زينب وارد شدم مشغول خمير كردن آرد بود، چون ميدانستم به زودي او زن پيغمبر خواهد شد. هيبت و احترام او مرا گرفت چنان كه روي در روي كنم و همين طور كه پشت به او داشتم خبر خواستگاري پيغمبر را به او دادم و از همين روي در تفسير جلالين آمده است كه حضرت گويي روزشماري ميكرد. همين كه عده زينب به سر رسيد بدون مقدمه و بدون تشريفات به خانه او رفت و در آن جا گوسفندي كشتند و تا ديرگاه نان و گوشت به مردم ميدادند و بدين ترتيب عروسي خود را جشن گرفتند.
هم از عمر و هم از عايشه روايت ميكنند كه آيه 37 سوره احزاب دليل برصراحت و امانت و صداقت رسول اكرم است.
عايشه ميگويد: اگر بنا بود پيغمبر چيزي را پنهان كند بايستي اين ميل باطني خود را به زينب در قران نياورد “و تخفي في نفسك والله مبديه”.
راست است دلايل صدق و صراحت و امانت رسول آيات قرآني زياد است. حضرت محمد پرواي اعتراف به ضعفهاي بشري نداشته است ولي كاسههاي گرمتر از آش بدين امر رضايت ندهند چنان كه در باب معجزات شمهاي گفته آمد. از جمله در همين آيه كه مفسران و راويان اتفاق دارند، محمدبن حرير طبري در تفسير خود بدين امر گردن ننهاده و راضي نميشود كه فاعل “تخفي في نفسك” حضرت محمد باشد، و ميگويد فاعل آن زيد است. يعني پيغمبر به زيد گفت زنت را نگاه دارد و از خدا بپرهيز كه تو در ضمير خود چيزي را پنهان ميكني كه خداوند آن را آشكار ميسازد…” بعد براي اين توجيه و تفسير غيرموجه مينويسد:
“زيد مرضي داشت كه آن را مخفي ميكرد و براي همان مرض ميخواست زينب را طلاق دهد و در اين جا مقصود مخفي داشتن آن مرض است از انظار…”
محمد حسن هيكل هم براي اين كه از سمت دايه دلسوزتر از مادر محروم نماند در كتاب “حيات محمد” مينويسد:
“زينب دختر عمه پيغمبر بود و او را قبلاً ديده بود و ابداً رغبت به ازدواج با وي نداشت و از اين رو اصرار ورزيد كه زيد زن خود را طلاق ندهد. ولي بعد از اين كه زيد دستور مولاي خود را به كار نبست و زن خود را طلاق داد پيغمبر زينب را براي آن گرفت كه سنت جاهلي اعراب را در باب آثار فرزند خواندگي بشكند و به ساير مؤمنان نشان دهد كه ميشود با زن فرزند خوانده خود زناشويي كنند. لذا با زينب ازدواج كرد، و شايد به همين دليل با آن شتاب و پس از سرآمدن ايام عده به خانه وي شتافت و عروسي خود را وليمه داد.
حفصه
محمد حسين هيكل غالب ازدواجهاي پيغمبر را ازدواجهاي سياسي و مصلحتي ميگويد و براي تأئيد آن مينويسد:
“روزي عمر با زن خويش در باب امري صحبت ميكرد و زنش بناي مشاجره و يكي به دو كردن را گذاشت عمر خشمگين شد و گفت زنان را نرسيده است كه در امور زندگي با مردان خود محاجه كرده و از خود رأيي داشته باشند. زن گفت دختر تو با پيغمبر خدا گاهي به حدي بحث و مناقشه ميكند كه رسول تمام روز را خشمگين بسر ميبرد. به محض شنيدن اين سخن عمر به خانه حفصه رفته از او بازخواست كرده وي را از عقاب خدا و غضب پيغمبر برحذر ساخت و ضمناً گفت تو به اين دختر جوان، مقصود عايشه است، كه به زيبائي خود مينازد و از عشق و علاقه پيغمبر به خويشتن آگاه است نگاه مكن. پيغمبر ترا براي خاطر من گرفت ورنه عشقي به تو ندارد”.
بديهي است اين قضيه معقول و قابل قبول است و بعضي ازدواجهاي پيغمبر را بايد حمل بر مصلحت و ايجاد پيوند خويشي كرد تا اسلام تقويت شود و علي و عثمان را به قول هيكل، از همين روي به دامادي خود برگزيده است و مشهور است كه خالد بنوليد پس از ازدواج پيغمبر با خالهاش ميمونه خواهر زن عباسبن عبدالمطلب و حمزة بنالمطلب در سال نهم هجري هنگام عمرةالقضا، اسلام آورد.
از جمله حوادثي كه در باب زن و پيغمبر بايد آورد، زيرا در آن زمان
سر و صدائي براه انداخت و باعث نزول آياتي چند گرديد، حرام كردن پيغمبر ماريه قبطيه را بر خود بوده و آن حادثه از اين قرار است:
ماريه روزي نزد پيغمبرآمد. آن روز پيغمبر در خانه حفصه بود و حفصه در خانه نبود.
حضرت همان جا با ماريه همبستر شد و در اين اثنا حفصه سر رسيد و داد و بيداد براه انداخت كه چرا حضرت با كنيز خود در خانه و در بستر او خوابيده است. پيغمبر براي تسكين خاطر حفصه و آرام كردن وي ماريه را بر خود حرام كرد.
لابد پس از رفع بحران يا بواسطه علاقهاي كه به ماريه داشته و يا بواسطه اين كه ماريه از تحريم خود بر پيغمبر ناراحت شده و بازخواست كرده بود حضرت از حرام كردن ماريه بر خويشتن عدول كرد و براي تبرئه و تزكيه وي آيههاي اول تا پنجم سوره تحريم نازل شده است:
“يا اَيُّهاالنَّبيُّ لمَ تُحَرَّمُ ما اَحَلَّ اللهُ لَكَ تَبْتَغي مَرْضاتَ اَزَوْاجِك وّاللهُ غَفُورُ رَحيُم”
اي پبامير چرا چيزي را كه خدا حلال كرده است براي رضايت زنان خود بر خويشتن حرام ميكني؟ خداوند تو را بر اين تحريم (كار بيجا) ميبخشد”.
در آيه بعد راه غفران و چشم پوشي از تحريم امري كه خداوند حلال كرده است معين شده و آن دادن كفاره است مانند: آزاد كردن بنده“قد فرض الله لكم تحلة ايمانكم” كه در سوره مائده وجوب كفاره آمده است و از اين رو مقاتل ميگويد:
“پيغمبر كفاره داد و بندهاي را آزاد كرد” و حسن ميگويد: به دليل آخر آيه كه “والله غفور رحيم” خداوند او را بخشيده است.
آيه سوم كه دنباله همين قضيه است شخص را به شگفت مياندازد كه يك امر شخصي و خانوادگي به گفتگوي زن و شوهر در قرآن مطرح ميشود.
“وَ اذْاَسَرّ النَّبيُّ اِلِي بَعْض اَزْواجه حَديثاً فَلَما نَبَّاتْ بِهَ وض اَظْهَره اَللهُ عَلَيْه عَرّفَ بَعْضَهُ و اَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمّا نَبّاَها بِه قالَتْ مَنْ اَنْبَأكَ هذا قالً نَبّّانِي العَليَمُ اْلخَبيرُ”
پيغمبر به يكي از زنان (حفصه) رازي را گفت (تحريم ماريه بر خود) و به او گفت آن راز را به كسي نگويد اما چون آن راز را به ديگري (عايشه) گفت و خداوند او را (يعني پيغمبر را) از آن آگاه ساخت و پيغمبر بخشي از آنها را به حفصه گفت و از گفتن قسمتي خودداري كرد. حفصه به گمان اين كه عايشه به پيغمبر گفته است پرسيد كي تو را با خبر ساخت؟ پيغمبر گفت آن كه بر همه اسرار دانا و آگاه است”.
آيا ذكر اين مطالب خصوصي در قرآن كه شريعت ابدي و دستور قطعي براي كافهّ نوع انساني است شگفتآور نيست؟
و از آن شگفتانگيزتر شرح و بسط مفسران است. از جمله در تفسير كمبريج قضيه را چنين شرح ميدهد:
چون حفصه مر عايشه را از راز پيغمبر عليه السلام خبر كرد و خداي عز و جل بر پيغمبر خويش رسانيد كه حفصه راز تو را پيش عايشه بگفت پيغمبر حفصه را از بعضي از آن چه با عايشه گفته بود آگاه كرد.
آيا اين بگو مگوهاي زنانگي كه هر روزه هزار مانند در هر گوشه جهان دارد امرياست كه در متن قرآن آيد و مفسران خداوند بزرگ و آفرينده كائنات را تا حد خبرچيني تنزل دهند كه گفتههاي حفصه را به عايشه بازگو كند.
در هر صورت سه آيه نخستين سوره تحريم در باب اين حادثه عادي و نقار زن و شوهر است. آيه 4 و 5 تهديد عايشه و حفصه است كه اگر در صورت ادامه اين وضع و تعقيب اين ادا و اصول زنانگي و رشك ورزيدن موجبات ناراحتي پيغمبر را فراهم كنيد خداوند حامي اوست و حتي ممكن است منجر به طلاق دادن شما شود.
“عَسي رَبّهُ اِنْ طَلّقَكُنَّ اَنْ يُبْدِلَهُ اَزْواجاً خَيْراً منْكُنَّ مُسْلمات مؤمناتَ قانتاتٍ تائِباتٍ عابِداتٍ سائِحاتٍ ثّيِباتِ وَ اَبْكاَراً”
اگر شما را طلاق دهد اميد است زنان بهتر از شما (الله) را به وي ارزاني دارد. مسلم، مؤمن، مطيع، پرهيزكار، مهاجر و انصار، بيوه يا باكره”.
معني آيه و شأن نزول آن واضح است ولي در يكي از تفسيرهاي، طبري يا كمبريج، مطلبي آمده است كه بياختيار از سادهلوحي مفسران و فرط ايمان آنان خنده عارض ميشود،.مفسر خشگ مقدس كه پيوسته ميخواهد شأني براي پيغمبر درست كند مينويسد: مقصود از كلمه بيوه آسيه زن فرعون است و مراد از كلمه باكره حضرت مريم است كه در بهشت منتظر پيغمبرند و با وي ازدواج خواهند كرد”.
بدين مناسبت شايد بد نباشد روايت ديگري كه در شأن نزول آيات اوليه سوره تحريم آمده است نقل شود:
پيغمبر در خانه زينب عسل خورده بود، وقتي از نزد وي بيرون آمد عايشه و حفصه از راه رقابتي كه با زينب داشتند گفتند بوي مغافير از دهانت ميآيد (مغافير بوي ناخوش دارد) هنگامي كه حضرت اين را شنيد عسل را بر خود حرام كرد و پس از اين، لابد از سوگند خود پشيمان شده بود، آيه عتاب سوره تحريم نازل شد و براي شكستن سوگند، اصل كفاره را معين فرمود و زنان خود را به طلاق تهديد كرد، هر گاه از اين رقابت و حسد ورزيدن توبه نكنند. ولي تصور ميشود همان روايت نخستين صحيح باشد زيرا از گفتن سرّي به حفصه و فاش شدن راز سخن به ميان آمده است.
زميـن در جنـب ايـن نه طاق مينـا
چـو خشخاشـي بـود بـر روي دريـا
تو خود بنگر كزين خشخاش چندي
سـزد گـر بـر بـروت خـود بخنـدي
اين دانه خشخاش افتاده بر دريا با تودهای به وزن (6/000/000/000/000/000/000/000 شش هزار ميليارد ميليارد تن.) و محيطي به طول 400766 كيلومتر و با سطحي معادل 510/100/000 كيلومتر مربع يكي از سيارات كوچكي است كه در 360 روز و اندي به دور خورشيد ميچرخد و هشت سياره ديگر در اين گردش بيهوده اجباري با وي انبازند كه آخرين آنها كرهاي است به كوچكي عطارد به نام پلوتون كه در مدار هوسناك خود ميان4/5 و 7/5 ميليارد كيلومتر از خورشيد فاصله دارد.
اگر بخواهيم اين بْعد را در ذهن مصور كنيم ناچار بايد جت سريعالسيري را كه حداقل هزار كيلومتر در ساعت ميپيمايد سوار شويم تا پس از هفتاد سال تقريباً به وي برسيم.
آن چه از قرائن علمي و رياضي برميآيد پلوتن منتهااليه قلمرو جاذبه خورشيد نيست بلكه بايد صد برابر اين راه را پيمود يعني ميبايست هفت هزار سال با سرعت يك هزار كيلومتر در ساعت طي كرد تا به مرز جاذبه خورشيد ديگري رسيد. زيرا خورشيد ما با اين جاه و جلال يكي از ستارگان متوسط اين كهكشاني است كه شبهاي تابستان مانند خط شيري رنگي بر آسمان مينگريم و تا كنون از ميان غبار كيهاني اين كهكشان هفت هزار ستاره را ثبت كردهاند كه هر كدام خورشيدي است، و به احتمال و فرض نزديك به عقل هر يك از آنها ممكن است براي خود منظومهاي كمابيش مانند منظومه شمسي داشته باشند.
اين دانه خشخاش افتاده بر دريا 510/100/000 كيلومتر مساحت دارد. حجم آن مساوي با 1/082/842/210/000 كيلومتر مكعب است (كمتر از يك هزار و يك صد ميليارد) اما در مقابل خورشيد به درجه ای خرد است که اگر خورشید را جسمی ميان تهی فرض کنيم 1/000/000 کره زمين در آن جای میگرفت, زيرا خورشید به تنهائی 99/86 درصد از مواد منظومه خود را داراست. بعبارت ديگر 14 صدم از یک صدم توده خورشید, نه سياره و اقمار آنها را تشکیل میدهد و سهم زمین و ماه کمتر از یک صدم از چهارده صدم یک صدم خورشید است.
در فضا ستارگانی هست که از بزرگی میتوان 500/000/000 خورشید را در جوف آنها جای داد. خورشید با 1/392/000 کيلومتر محيط دایره و با توده ای قریب 1/200/000/000 ميلیارد میلیارد تن یکی از ستارگان کهشکان شیری است.
در هر كهكشان حداقل 100/000/000/000 (صد ميليارد) ستاره تخمين ميزنند. و آن چه تاكنون بوسیله تلسکوپهای نیرومند و یا از روی قرائن ریاضی حدس ميزنند, لااقل صد ميليون کهکشان در فضا پراکنده است, که کهکشان شیری ما یکی از آنهاست.
فاصله ستارگان با ارقام معمولي قابل بيان نيست از اين رو آنها را با سال نوری میسنجند که تقريباً هر سالی معادل 9/460/800/000/000 کيلومتر است (سرعت نور 300/000 کيلومتر در ثانیه است) دوری پارهاي از ستارگان از كره زمين به حدي است كه نور آنها پس از صد تا هزارها سال به ما ميرسد.
از اين ارقام گيج كننده تصور مبهم و بخارآلودي از عظمت كائنات در ذهن ميآيد و كره زمين از دانه خشخاش افتاده در اقيانوس كبير حقيرتر مينمايد.
از تصور عظمت كائنات عجز و حقارت دردناكي به هر شخص انديشمند دست ميدهد. اگر براي اين جهان گسترده و ظاهراً نامتناهي مرزي و كرانهاي باشد از حدود انديشه و حتي از حوصله پندار آدميان دور و دور و دور است. حتي پرش گستاخانه وهم و خيال نميتواند به جايي راهبر باشد.
اگر براي اين جهان ناپيدا كرانه، آغاز و انجامي باشد(چه از حيث مكان) درخور فهم و ادراك ما نيست حتي بنيه تواناي پندار هم از دريافت آن ناتوان است.
اگر براي جهاني بدين عظمت آفرينندهاي قائل باشيم ناچار بايد بزرگتر از آن و محيط بر آن باشد.
اگر اين دستگاه دهشتانگيز و حدود ناپذير گردانندهاي داشته باشد ناچار بايد توانايي نامحدود و نامتناهي برايش قائل شد.
چارهاي نيست بايد ذات صانع مافوق توهمات و پندارها قرار گيرد و از تصورات حدود آفرين ما بيچارگان حقير فراتر و فراتر، منزهتر و منزهتر، برتر و برتر، عظيمتر و عظيمتر باشد و به قول جلال الدين (مولوي) آن چه اندر وهم نايد آن بود.
اما مشاهدات و مطالعات و بررسيهاي عقايد ديني نشان ميدهد كه بشر نتوانستهاست چنين بينديشد و جز عدهاي انگشت شمار دستگاه بيپايان خداوندي را صورت بزرگتري از روي گرده زندگاني حقير خود قياس كرده و ذات بي همال او را نمونه وجود خود (با تمام انفعالات و تأثرات با تمام ضعفها و نقضها و با تمام اغراض و شهوات) ساختهاند نهايت اندكي بزرگتر.
نميدانم اين جمله حديث است يا مضموني از عهد عتيق كه در قالب اين عبارت عربي درآمده است “خلق الانسان علي شاكلته (يعني) خداوند انسان را به صورت خود آفريده است”.
اگر جمله را وارونه كنند و بگويند انسان خداوند را به صورت خود آفريده است به حقيقت نزديكتر است. چندي پيش كتابي پر مغز و طنزآميز به دستم افتاد زير عنوان “موسي خدا را آفريد” در حقيقت او عبارت تورات را ميگويد “و خداوند دنيا را آفريد” معكوس كرده بود. يعني تصور موسي چنين خدايي را آفريد.
خدايي كه در سراسر عهد عتيق بر ما ظاهر ميشود موجودي است قهار سريعالغضب بياغماض و تشنه ستايش و عبادت. از اين رو از ميان ميليونها مخلوق خود، ابراهيم را دوست ميدارد كه به بندگي وي گردن نهاده است و بنابر اين ذريه او را براي خويشتن انتخاب ميكند و آنها را قوم برگزيده خود ميسازد و آنها هستند كه ميبايستي بر كره زمين سلطنت كنند.
زيرا پس از نوح بندهاي چون وي خدمتگزار و ستايشگر ذات خود نيافته است. به همين ملاحظات در سن پيري سارا آبستن ميشود و اسحاق به وجود ميآيد. در تمام سرزمين كنعان دوشيزهاي لايق همسري اسحاق و به وجود آوردن ملت برگزيده خدا باشد نيست پس به ابراهيم امر ميشود كسي را به كلده بفرستد و دختر برادر خود ربكا را خواستگاري كرده به فلسطين آورد. آن گاه از قوم بنياسرائيل عهدي ميگيرد كه جز او كسي را ستايش نكنند و در عوض سلطنت روي زمين از آنِ آنها باشد. در تورات از كائنات بدان عظمت نشاني نيست. تمام توجه خدا به منظومه شمسي و از منظومه شمسي به كره زمين و از كره زمين فقط به سرزمين فلسطين معطوف گرديده است.
يك مرتبه ميبيند در دو آبادي سدوم و گموره مردم به فسق و فجور روي آوردهاند. لذا در خشم شده و تصميم به هلاك آن دو شهر ميگيرد. تضرع و شفاعت ابراهيم كه از خداوند رئوفتر است! اثر نميبخشد و صاعقه فرود ميآيد. تر و خشك با هم ميسوزند و زن و مرد و حتي كودكان بيگناه به هلاكت ميرسند. فقط براي خاطر ابراهيم فرشتهاي را ميفرستد كه پسر برادر او “لوط” را از اين قتل عام نجات ميبخشد… به همين نحو خدا در سراسر تورات به صورت يكي از پادشاهان خودكام و خودرأي و پر تقاضا و بياغماض در ميآيد.
به صورتي در ميآيد كه موسي ميخواست آن گونه باشد و سليمان و داود از روي آن صورت ايدهآلي بر يهود سلطنت كردند و حتي از تصاحب زن ديگران چشم نميپوشيدند.
در قرآن خداوند به تمام صفات كماليه آراسته است. دانا، توانا، بينياز، بينا، شنوا، حكيم و مريد است يعني تمام جهان هستي تابع مشيت اوست.
اما صفات ديگري چون جبار، قهار، انتقامجو و كينهتوز، نيز به وي نسبت داده شده است حتي از كيد و مكر و خشم بهره وافري دارد و گاهي “خيرالماكرين” ميشود.
آيا در اينها تناقضي به چشم نميخورد؟ اگر ذات پروردگار جوهر و قائم به ذات و نمونه كمال مطلق است چگونه عرضهايي چون خشم و انتقامجويي بر او طاري تواند شد.
قادر مطلق و بينياز مطلق چگونه ممكن است دچار خشم شود زيرا خشم عرضAraz) ازخواص و ملحقات ذاتي اشياء باشد، يعني خشم از عوارض ذاتي انسان) است و از ناتواني دست ميدهد. امري و حادثهاي مطابق ميل و رضايت شخص صورت نميگيرد از اين رو حالت غضب بر او عارض ميشود.
بينياز مطلق چگونه از ناداني و حقارت مشتي آدميان ضعيف كه نميتوانند صانع و خالق حقيقي كائنات را تشخيص دهند، به خشم آمده و با آن كه غفور و رحيم و حتي ارحم الراحمين است ميفرمايد: “ان الله لا يغفر من يشرك به…” و آن گاه براي عذاب جاويدان مقرر ميفرمايد. با آن كه خود ميفرمايد:
“اَنَّ اللهَ لَيْسَ بِظَلاّمِ لِلعَبيد”.
يعني به صفت عدل آراسته است گناهكاران را در آتش جاويدان مياندازد و براي اين كه خيال نكنند پس از افتادن در دوزخ سوختن و معدوم و بالنتيجه آسوده ميشوند در قرآن ميفرمايد.
“كُلَّما نَضجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلناهُمْ جُلوُداً غَيْر هَالِيذُو قُوااْلعَذابَ”
يعني هر گاه پوست آنها سوخت پوست تازه بر آنها ميرويانيم تا كاملاً عذاب را بچشند.
آيا براي اين شدت عمل جز خشم افروخته تسكين ناپذير توجيهي ميتوان يافت و خود خشم كه نشانه عجز و ناتواني است به قادر مطلق قابل انتسابست؟
آيات بيشماري در قرآن هست كه هر گونه هدايت و گمراهي را از طرف باريتعالي فرموده و آيات بيشمار ديگري هست كه براي آدميان تكاليفي معين فرموده و متخلفان از آن تكاليف را به عذاب و عقاب شديد وعده داده است.
گاهي داناي مطلق و تواناي مطلق نيازمند كمك و ياري آدميان ميشود:
“قالَ عيسَي ابْنُ مَرْيَمَ لِلْحَواريّينَ مَنْ اَنصاري اِليَ اللهِ؟ قالَ الحَوارِيّون نَحْنُ اَنصارُاللهِ”
عيسي به حواريون خود گفت: كيست كه مرا در راه خدا ياري دهد، حواريون گفتند: ما ياران خداييم”.
“وَ اَنْزَلْنا اْلحَديدَ فيه بأس شَديدُ وَ مَنافعُ لِلنّاسِ وَ لِيْعلَمَ اللهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رَسُلُهُ”
ما آهن را فرستاديم كه منشاء بيم و سود تواند شد تا خداوند بداند چه كساني او و فرستادهاش را ياري خواهند كرد”
اين مباحث اصولي را بگذاريم براي شارحان قرآن و دانشمندان علم كلام كه در طول چندين قرن به تأويل و تفسير پرداختهاند تا رنگ تناقض يا لااقل تغاير و تخالف را از آنها بزدايند و اكنون به سيري اجمالي و زودگذر در بعضي محتويات قرآن كه به حوادث جاري 23 (سال رسالت) اختصاص دارد اكتفا كنيم.
خداوند بزرگ و گرداننده اين جهان بيآغاز و بيانجام از بيادبي ابولهب كه به پيغمبر گفت:“ تبالك يا محمد الهذا دعوتنا؟” (نفرين بر تو محمد، اين بود دعوت تو؟) در خشم شده و بيدرنگ سوره مسد را نازل ميفرمايد و حتي زن او را از صاعقه تحقير خود معاف نميفرمايد:
“تَبَّتْ يَدا اَبيِ لَهَب وَ تَبّ. ما اَغْني عَنْهُ مالُهُ وَ ما كَسَبَ. سَيَصْلي نارا ذاتَ لَهَب. وَ امْرأتُهُ حَمّالَةَ اْلحَطَبِ. في جيِدها حَبْلُ مِنْ مسَدٍ”
خداوند بزرگ از غرور و خودستايي ابوالاشد به تنگ آمده و در سوره بلد جوابي تازيانه وار به كبر و خودنمايي او ميدهد.
چنان كه سوره همزه مشتي است به دهان وليدبن مغيره و اميهبن خلف كه در حضور محمد با چشمك و كلمات نيشدار محمد را استهزاء كرده و به مكنت خود ميباليدند.
هم چنين سوره كوثر جواب سركوفت عاصبنوائل است كه پس از مرگ پسر پيغمبر او را ابتر و بلا عقب گفته است. خداوند بزرگ و آفريننده كائنات از مسافرت كعب بن اشرف پس از جنگ بدر به مكه سخت درخشم ميشود مخصوصاً از اين بابت كه كعب يهودي و اهل كتاب است. معذالك با مشركان شكستخورده همدردي ميكند و آنها را برتر از محمد خداپرست و موحد ميداند و در آيههاي 51، 52، 53، و 54 سوره نساء شكايت تلخي از اين بابت ديده ميشود.
سوره حشر رجزخواني خداوند است در قلع و قمع بنيالنضير كه سزاي يهوديگري آنها را كف دستشان گذاشته و از اين رو ابنعباس آن سوره را، سوره بنيالنضير نام نهاده است.
خداوند در قرآن به معارضه با مخالفان پيغمبر خود و ريختن خشم خود بر كساني كه در راه موفقيت حضرت محمد توليد اشكالي ميكردند اكتفا نكرده و به امور داخلي و مشكلاتي كه فرستاده وي با زنان متعدد داشته است وارد ميشود. يكي از آن مشكلات تمايل قلبي فرستاده او به زينب بنت جحش زن زيدبن حارثه است. از اين رو در دل زيد كراهتي نسبت به زينب ميآفريند اما پس از طلاق و سرآمدن عده او را به رسول محبوب خود به زوجيت ميدهد. در همين سوره احزاب مشكل نفقه اضافي خواستن زنان پيغمبر پيش ميآيد زيرا بعد از قتل عام بني قريظه غنايم فراواني به دست ميآيد و خود اين امر زنان پيغمبر را به ادعاي نفقه بيشتري واميدارد ولي خداوند به آنها ميفرمايد بايد با همين نفقه بسازيد، يا طلاق بگيريد و با اين تهديد مشكل حل ميشود. پس از آن مشكل ديگري پيش ميآيد كه آيات زيادي از سوره تحريم بدان اختصاص يافته و آن قضيه همخوابگي پيامبر با ماريه قبطيه و غوغا كردن حفصه است كه در فصل پيش شرح آن رفت.
در هر صورت خدا از حسادتورزي عايشه و حفصه و مزاحمت خاطر رسول خويش ناخشنود شده و به آن دو زن اخطار ميكند كه اگر توبه نكنيد و باعث رنجش شويد خدا و جبرئيل و مؤمنان صالح به ياري او ميشتابند و اگر چنين شد و شما را طلاق داد خداوند زنان بهتري را نصيب وي خواهد فرمود، زنان مسلمان، مطيع، روزهگير، نمازگزار، مهاجر، بيوه و باكره…
در يكي از تفاسير نوشته شده است مقصود از زنان بيوه آسيه زن فرعون و مقصود از باكره حضرت مريم است كه اين هر دو در بهشت زن حضرت رسول خواهند شد و البته اين تفسير، انعكاس عقده روحي خود مفسر است ورنه در قرآن چنين مطلبي نيست.
اساس سوره نور بر قضيه افك و اتهام حضرت عايشه قرار دارد و از همين روي در آن سوره حِد افتراي بر زنان عفيفه معين شده و آن حد برخلاف اصل، عطف بماسبق نيز شده و با هشتاد تازيانهاي كه به حسانبن ثابت و حميه دختر جهش ميزنند پاك دامني عايشه مسلم ميشود.
در سالهاي 622 تا 632 ميلادي تمام آن كائنات لايتناهي به دست اهمال و فراموشي سپرده شده و حتي به ساير كشورهاي كره زمين نيز توجهي نشده است زيرا مشتي اعراب حجاز و نجد فكر خداوند بزرگ را به خود مشغول كرده بودند و گاهي از ترس يا تنبلي در غزوهاي شركت نميكردند. از اين رو امر ميفرمود آتش دوزخ را به شدت بيشتري بتابند و برعكس كساني كه يا از راه ايمان و يا به طمع دست يافتن بر غنايم، رشادت و جلادت به خرج دادهاند، جنات تجري تحتها الانهار برايشان مهيا كنند و هر گاه رسول محبوبش از تمسخر و طعن به رنج ميافتاد به او دلداري ميداد كه كار او را به ما واگذار كن:
“اناّ كفيناك المستهزئين”
مهمترين و برجستهترين دخالت حضرت باريتعالي در امور اعراب در جنگ بدر روي داد و سراسر سوره انفال راجع به اين واقعه است.
قافلهاي با كالاي فراوان به رياست ابوسفيان از دمشق به مكه ميرفت حضرت محمد از اين قضيه مطلع گشته با ياران خود براي زدن كاروان و تصاحب اموال بيشمار از مدينه خارج شد. ابوسفيان بويي برد و از مكه كمك خواست. ابوجهل با جنگجويان قريش به حمايت كاروان تجارتي از مكه بيرون شتافت. ابوسفيان در عين خواستن كمك احتياط را از دست نداده راه خود را كج كرد و راه ساحلي را پيش گرفت و كاروان را سالم به مكه رسانيد. حضرت محمد و يارانش به جاي اين كه به كاروان ابوسفيان برسند در جايي به نام بدر با لشكريان قريش مواجه شدند و طبعاً كساني كه براي دست يافتن بر غنايم بيشمار و بيدردسر اكنون مواجه با جنگاوران قريش شدهاند به ترديد افتاده و معتقد بودند به مدينه برگردند. آيه 7 سوره انفال اشاره به اين موضوع است و خداوند آنها را ملامت و به جنگ با كفار تشويق ميفرمايد و وعده كمك فرشتگان ميدهد و نفرين ابوجهل را نيز در آيه 19 سوره انفال پاسخ ميگويد و حتي به محمد خطاب ميكند:
“وَ مارَمَيتَ اِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللهَ رَمي”
يعني اين مشت شني كه تو به طرف مشركان پرتاب كردي و آنها كور شدند تو پرتاب نكردي زيرا يك مشت شن ممكن نبود به چشم صدها جنگجو برسد ولي خداوند آن شنها را به چشم كفار پرتاب فرموده.
پس از شكست مشركان كه مشكل تقسيم غنايم پيش ميآيد باز خداوندخمس غنايم را مخصوص رسول و بيت المال مسلمين مقرر ميفرمايد و ترتيبي در توزيع غنايم ميدهد.
پس از آن مشكل چگونگي رفتار با اسرا پيش ميآيد و نخست خداوند رأي عمر را كه معتقد بود براي ايجاد رعب گردن همه آنها را بزنند تأييد ميكند ما كان لنبي..الخ و سپس در آيه 70 رأي معتدل ابوبكر را ميپذيرد كه از آنها فديه گيرند و آزادشان سازند و خلاصه تمام سوره انفال شارح حل مشكلات بين مسلمانان و مشركان و يهود است.
آيه 9 سوره احزاب حاكي از مداخله خداوند است در مشكلاتي كه اتحاد بنيغطفان و قريش پيش آورده بود كه چند هزار نفر به محاصره مدينه پرداختند. يا ايها الذين آمنوا اذكروا نعمتالله عليكم اذجائتكم جنود فارسلنا عليهم ريحاً و جنوداً لم تروها (يعني) اي گروه مؤمنان نيكي خداوند را فراموش نكنيد. بر لشگريان مهاجم و محاصره كننده مدينه باد تندي گماشتيم و لشگري براي دفع آنها فرستاديم كه شما نديديد و پس از آن آيههاي 10، 12 و 13 همان سوره حاكي از دخالت خداوند در پيشامدهاي ناگوار و ياري مسلمين است.
تفسير كمبريج قضيه را بدين گونه شرح ميدهد: پس خداي تعالي بادي بفرستاد تا ميخهاي خيمه ايشان بكند و آتشهاي ايشان را بكشت و طويله اسبان را بگسست تا همه در يكديگر افتادند و فرشتگان تكبير كردند.
ابداً به ذهن مفسر مؤمن خوش عقيده خطور نكردهاست كه خداوند چرا اين باد را بيست روز قبل به مدينه نفرستاد تا حضرت محمد و يارانش را از رنج كندن خندق و از نگراني و هول معاف فرمايد.
و باز به ذهن او و هيچ يك از مسلمانان آن وقت و اعصار بعد نرسيد كه چرا خداوند در جنگ احد همان دسته فرشتگان را كه به بدر فرستاده بود يا طوفاني كه در جنگ خندق برانگيخت نفرستاد تا آن فاجعه روي ندهد و آن شكست دردناك صورت نگيرد و هفتاد تن از مسلمانان كه عموي دلير و جوان و محبوب پيغمبر نيز در ميان آنان بود شهيد نشوند؟ اگر آن باد با فرشتگان در جنگ احد شركت كرده بودند سنگ به دندان پيغمبر نميخورد و آن اوضاع تلخ و شرمگين پيش نميآمد كه اگر دفاع مردانه و شجاعانه عليبن ابيطالب نبود خود حضرت نيز شهيد ميشد.
از سير در قران كريم دورنماي اوضاع اجتماعي حجاز در برابر چشم گسترده ميشود و اگر احكام و تعاليم اخلاقي را كنار بگذاريم بخش چشمگيري از معارضهها و حوادث آن زمان مشاهده ميشود. صدها آيات قرآني حاكي از مجادله، جواب نا سزاگويان، فيصلهدادن قضاياي خصوصي و شخصي، تشويق به جنگ و حتي ملامت كردن كساني است كه سستي و تهاون در اين باب نشان دادهاند، هم چنين وعده غنايم كثيره، تصاحب مال و زن ديگران، انواع تهديد مخالفان و عذاب جاويد بر كساني كه اطاعت نكردهاند. صاعقه غضب خداوند همچون شمشير دموكلس در فضا معلق است و تر و خشك را با هم ميسوزاند و قريهاي يا شهري را براي نافرماني عدهاي انگشتشمار منهدم ميكند.
در قرآن تمامي آن اوضاعي كه برازنده وجود آدمي است در خداوند مشاهده ميكنيم: راضي ميشود، غضب ميكند، دوست ميدارد، بدش ميآيد، خشنود ميگردد و خلاصه كينه، مهر، خشم و حتي كيد و مكر و حيله و همه عوارض روح ضعيف پرنياز و سريعالانفعال آدمي بر ذات منزه باري تعالي طاري ميشود. اگر براي اين جهان ناپيدا كرانه، خالق و صانع موثري فرض كنيم به بداهت عقل بايد منزه از اين اوصاف باشد و ناچار بايد آنها را، آن اوصاف نامتناسب با آفريننده كائنات را صورت انفعالات روح بشري خود حضرت رسول دانست كه خود ميفرمايد من هم بشرم، خشم ميگيرم و متأثر ميشوم و از اين رو بر مرگ فرزند خود ميگريد يا از مشاهده جسد مثله شده حمزه چنان از حال طبيعي خارج ميشود كه سوگند ميخورد سي تن از قريش را مثله كند.
از اين جا يك موضوع به ذهن ميرسد كه خداوند و محمد به طرز قابل تأملي در قرآن با يكديگر مخلوط ميشوند و اين تنها توجيهي است كه ميتوان در بسياري از مشكلات قرآن آورد و از همين روي اگر بدين موضوع نظر اندازيم شايد قدري روشن شويم.
تمام مسلمين بر اين متفقند كه قرآن كلام خداست و در متن قرآن نيز مكرر اين مطلب تصريح شده است:
“وَمايَنْطِقُ عَنِ اْلهَوي انْ هُوَالاّ وَحي يُوحي…”
“اناّ اَنزَلناهُ فيَ لَيلةِ الْقدرِ…”
قرآن به همين جهت يگانه سند غيرقبال خدشه مسلمين موضوع تكريم و اجلال آنان قرار گرفته است به درجهاي كه پس از يك قرن در باره اين كه قرآن “محدث” (=چيزي كه تازه پيدا شده باشد) يعني مخلوق يا “قديم” است، يعني مانند ذات باريتعالي مسبوق به عدم نيست. ميان علماي اسلام مباحثات و مشاجراتي طولاني روي داد و دامنه آن تا چندين قرن كشيده شد.
حال كار به اين بحث نداريم كه اين مطلب مباين با محسوس و مشهود و موازين عقلي است و حتي برخلاف موازين شرعي و اصول علم كلام است و امام بزرگ اهل سنت، احمد بن حنبا در زمان معتصم آن قدر تازيانه خورد كه از هوش رفت و حاضر نشد از عقيده خود برگردد و قرآن را مخلوق و محدث بگويد. بلكه معتقد بود جمله تبت يدا ابي لهب و تب، مانند ذات خداوند ازلي است.
هنگامي كه تبي بر جماعتي مستولي ميشود با حرف و استدلال نميتوان آن را خاموش و آرام كرد. اما از خواندن قرآن و غور در بعضي مطالب آن آشكار و پديدار ميگردد ( كه قرآن مخلوق فكر انسان است)
براي نمونه به سوره فاتحه كه سبع المثاني ناميده شده و آن را از مهمترين سورههاي قرآني ميدانند و از اين رو در صدر مصحف قرار گرفته است نظر افكنيم. سوره فاتحه نميتواند كلام خداوند باشد بلكه از مضمون آن چنين به نظر ميرسد كه كلام خود حضرت پيغمبر است. زيرا ستايش حق است. اظهار بندگي به درگاه خداي عالميان است و تمناي هدايت و عنايت است.
خداوند خود ميفرمايد:“اَلْحمدُلله رَبّ العالَمينَ. الّرحْمِن الرحيمِ مالك يّوْم الّدينِ” ستايش و سپاس خداوند جهان را سزاست خداوندي كه مهربان و بخشنده و صاحب روز رستاخيز است.
اگر سوره فاتحه با كلمه قُل آغاز شده بود چنان كه در بسياري از سورهها يا آيات چنين است اين اشكال پيش نميآمد “قُلْ هُوَ اللهُ اَحد. قُل يا اَيُها الكافرُونً. قُل اِنما اِنا بَشرَ مِثلكُم…”
سراسر سوره فاتحه ستايش و نياز به درگاه خداست. پس كلام خدا نيست و بايد فرض كرد كلام خود محمد است كه آن را اختصاص به نماز داده است. به همين دليل عبداللهبن مسعود كه از معتبرترين كاتبان وحي و حفظه قرآن بود آن را و دو سوره معوذتين را جزء قرآن نميداند. سوره مسِد از حيث موضوع قابل انتساب به پروردگار عالم نيست. اين سوره جواب پرخاش و بيادبي ابولهب است. حضرت از اقوام و بزرگان قريش دعوتي فرمود كه بر آنها اسلام را عرضه كند. وقتي حضرت سخنان خود را گفت ابولهب برآشفت و فرياد زد: تبالك يا محمد! آيا براي گفتن اين مطالب بيسر و ته ما را اين جا خواندهاي؟ از اين رو در سوره مسِد همان كلمه “تب” آمده است و اين سوره از طرف پيغمبر كه دچار بياحترامي شده و زن ابولهب “امجميل” خار و خاشاك جلو پايش ميريخت چندان ناشايسته نيست. ولي از ساحت كبريايي آفريننده جهان و قادر مطلق دور است كه به يك عرب ناداني دشنام دهد و نفرين كند و زن او را حمالة الحطب بنامد.
در آيات قرآني فاعل جمله شخص او است و گاهي شخص سوم ميشود. مثل اين كه نخست خداوند سخن ميگويد و سپس حضرت محمد از جانب خدا سخن ميگويد مثلاً در سوره نجم نخست خداوند سخن ميگويد و رسالت پيغمبر را تأييد ميكند.
“ماضَلّ صاحبُكُمْ وَ ماغَوي. و ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوي، اِنْ هُو اِلاَ وَ حْي يُوحي…”
(گمراه نشد صاحب شما و به راه باطل نرفت و سخن نميكند از خواهش نفس. نيست آن مگر كه وحي كرده ميشود) ولي از آيه 20 تا 28 (سوره نجم) مثل اين است كه خود محمد سخن ميگويد چه با لهجه عتاب و ملامت به اعراب ميفرمايد.
“الكم الذكر وله الاثني (يعني) آيا شما پسر داريد و او (خداوند) دختر دارد؟” چه خداوند به خود نميگويد او دختر دارد. علاوه بر اين كه تفاخر به داشتن پسر و مايه ننگ شمردن دختر را در اخلاق و عادات عرب حجاز بايد جستجو كرد چنان كه در آيات ديگر اين معني آمده است.
“افَاَ صْفيكُمْ رَبُّكُمْ بِالبَنينَ وَ اتَّخَذ مِنَ اْلمَلاِئكَةِ اِناثاً اِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَولاَ عَظيماً (يعني) آيا خداوند امتياز داشتن پسر را به شما داده است و براي خود از فرشتگان جنس اناث را اختيار كرده است؟”.
ظاهر آيه عبارت از اين است كه كلام از طرف حضرت محمد صادر شده است زيرا ميگويد آيا خداوند به شما پسر داده است و براي خود امتياز دختر اختيار كردهاست؟
اگر كلام از طرف خداوند بود بايد بگويد: آيا من امتياز داشتن اولاد ذكور را به شما دادم و خود اناث را برگزيدم بديهي است خداوند چنين سخن نميگويد زيرا در نظر خداوند پسر و دختر فرقي ندارند، حتي ميان ملل متمدنانه نيز چنين تنگنظري و افكار كوچك موجود نبود. عربها بودند كه به داشتن پسر فخر ميكردند و حتي بعضي از فرط وحشيگري دختران را ميكشتند و از طرف ديگر ابلهانه ميپنداشتند فرشتگان از جنس اناثاند و حضرت محمد كه خود نيز بنا بر عادت قومي آرزوي پسر داشت و هر زني ميگرفت بدين اميد بود كه پسري براي وي بياورد و هنگام مردن قاسم نيز سخت ناراحت شد مخصوصاً كه عاصبن وائل او را سركوفت داد و بلاعقب خواند چه وارث حقيقي را عربها پسر ميدانستند و هم چنين از تولد ابراهيم از ماريه قبطيه خشنود و از مرگ كودك سخت نالان و گريان شده چنين محمدي به مشركان خطاب كرده ميگويد: “افا صفا كم ربكم بالبنين؟” اين معني كه دو متكلم در يك آيه با هم ميآميزند و خدا و محمد با يكديگر مخلوط ميشوند در قرآن بسيار است. يك نمونه آشكار آيه نخستين سوره اسراء است تنها آيهاي كه مسلمين آن را دليل معراج ميگويند:
“سُبْحانَ اّلَذي اَسْري بَعَبْده لَيْلاً مِنَ اْلمَسْجد اْلحَرام الَي اْلمسْجد اْلاقْصَاَ اّلذيَ بارَك¡